مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

هر چند شکر لذّت جان و جگر است (436)

هر چند شکر لذّت جان و جگر است
آن خود دگر است و شکرِ او دگر است

گفتم که از آن نی‌شکرم افزون کن
گفتا نه یقین است که آن نی‌شکر است

هرچند فراق پشت امید شکست (437)

هرچند فراق پشت امید شکست
هرچند جفا دو دست آمال ببست

نومید نمی‌شود دل عاشق مست
مردم برسد به هر چه همت دربست

هرچند که بار آن شترها شکر است (438)

هرچند که بار آن شترها شکر است
آن اشتر مست چشم او خود دگر است

چشمش مست است و او ز چشمش بتر است
او از مستی ز چشم خود بیخبر است

هر درویشی که در شکست خویش است (439)

هر درویشی که در شکست خویش است
تا ظن نبری که او خیال اندیش است

آنجا که سراپردهٔ آنخوش کیش است
از کون و مکان و کل عالم پیش است

هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست (440)

هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست
گر تا باید خورند اینخوان برپاست

بر خوان ازل گرچه ز خلقان غوغاست
خوردند و خوردند کم نشد خوان برجاست

هر ذره که در هوا و در کیوانست (441)

هر ذره که در هوا و در کیوانست
بر ما همه گلشن است و هم بستانست

هرچند که زر ز راههای کانست
هر قطره طلسمیست و در او عمانست

هر ذره که در هوا و در هامون است (442)

هر ذره که در هوا و در هامون است
نیکو نگرش که همچو ما مجنون است

هر ذره اگر خوش است، اگر محزون است
سرگشتهٔ خورشیدِ خوشِ بی‌چون است

هر ذره و هر خیال چون بیداریست (443)

هر ذره و هر خیال چون بیداریست
از شادی و اندهان ما هشیاریست

بیگانه چرا نشد میان خویشان
کز باخبران بی‌خبری بدکاریست

هر روز به نو برآید آن دلبر مست (444)

هر روز به نو برآید آن دلبر مست
با ساغر پرفتنهٔ پرشور بدست

گر بستانم قرابهٔ عقل شکست
ور نستانم ندانم از دستش رست

هر روز حجاب بیقراران بیش است (445)

هر روز حجاب بیقراران بیش است
زان درد من از قطرهٔ باران بیش است

آنجا که منم تا که بدانجا که منم
دو کون چه باشد که هزاران بیش است