مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

هر روز دلم در غم تو زارتر است (446)

هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بی‌رحمِ تو بی‌زارتر است

بگذاشتی‌ام، غمِ تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است

هر روز دل مرا سماع و طربیست (447)

هر روز دل مرا سماع و طربیست
میگوید حسن او بر این نیز مأیست

گویند چرا خوری تو با پنج انگشت
زیرا انگشت پنج آمد شش نیست

هر صورت کاید به از او امکان هست (448)

هر صورت کاید به از او امکان هست
چون بهتر از آن هست نه معشوق منست

صورتها را همه بران از دل خویش
تا صورت بیصورت آید در دست

هرگز ز دماغ بنده بوی تو نرفت (449)

هرگز ز دماغ بنده بوی تو نرفت
وز دیدهٔ من خیال روی تو نرفت

در آرزوی تو عمر بردم شب و روز
عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت

هشیار اگر زر و گر زرین است (450)

هشیار اگر زر و گر زرین است
اسب است ولی بهاش کم از زینست

هر کو به خرابات نشد عنین است
زیرا که خرابات اصول دینست

هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است (451)

هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است
خونریزی او خلاصهٔ پرهیز است

خورشید چو با بنده عنایت دارد
عیبی نبود که بنده بیگه خیز است

یاری که به حسن از صفت افزونست (452)

یاری که به حسن از صفت افزونست
در خانه درآمد که دل تو چونست

او دامن خود کشان و دل میگفتش
دامن برکش که خانهٔ پرخونست

یاری که به نزد او گل و خار یکیست (453)

یاری که به نزد او گل و خار یکیست
در مذهب او مصحف و زنار یکیست

ما را غم آن یار چرا باید خورد
کو را خر لنگ و اسب رهوار یکیست

یاری که غمش دوای هر بیمار است (454)

یاری که غمش دوای هر بیمار است
او را یار است هرکه با او یار است

گویند مرا باش در کار مدام
من بی‌کارم ولیک او در کار است

یکبار بمُردَم و مرا کس نَگِریست (455)

یکبار بمُردَم و مرا کس نَگِریست
گر بار دگر زنده شوم دانم زیست

ای کرده تو قصد من ترا با من چیست
یا صحبت ابلهان همه دیگ تهیست