مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

یک چَشمِ من از روز جدائی بگریست (456)

یک چَشمِ من از روز جدائی بگریست
چَشمِ دگرم گفت: «چرا؟ گریه ز چیست؟!»

چون روز وصال شد فَرازش کردم
گفتم: «نَگریستی، نباید نِگریست!»

ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث (457)

ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث
پاکی و منزهی ز نسیان و حدث

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست
جز ذکر تو بر زبان ضلالست و عبث

ما را چو ز عشق می‌شود راست مزاج (458)

ما را چو ز عشق می‌شود راست مزاج
عشق است طبیب ما و داروی علاج

پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن
این عشق ز کس نزاد و نی‌داد نتاج

اندر سر من نبود جز رای صلاح (459)

اندر سر من نبود جز رای صلاح
اندر شب و روز پاک جویای صلاح

امسال چنانم که نیارم گفتن
یک سال دگر وای مرا وای صلاح

آبی که از این دیده چو خون می‌ریزد (460)

آبی که از این دیده چو خون می‌ریزد
خونیست بیا ببین که چون می‌ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد

آنان که محققان این درگاهند (461)

آنان که محققان این درگاهند
نزد دل اهل دل چو برگ کاهند

اهل دل خاصگان شاهنشاهند
باقی همه هرچه هست خرج راهند

آن تازه تنی که در بلای تو بود (462)

آن تازه تنی که در بلای تو بود
آغشته به خون کربلای تو بود

یارب که چه کار دارد و کارستان
آن بی‌کاری که از برای تو بود

آنجا بنشین که همنشین مردانند (463)

آنجا بنشین که همنشین مردانند
تا دود کدورت ترا بنشانند

اندیشه مکن به عیب ایشان کایشان
زانبیش که اندیشه کنی میدانند

آنجا که بهر سخن دل ما گردد (464)

آنجا که بهر سخن دل ما گردد
من می‌دانم که زود رسوا گردد

چندان بکند یاد جمال خوش تو
کر هر نفسش نقش تو پیدا گردد

آن خوبانی که فتنهٔ بتکده‌اند (465)

آن خوبانی که فتنهٔ بتکده‌اند
ما را به خرابات بتان ره زده‌اند

کافر دل و خونخواره این ره بده‌اند
وز مکر چنین عابد و زاهد شده‌اند