مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

آن کیست که بیرون درون مینگرد (496)

آن کیست که بیرون درون مینگرد
در اهل جنون به صد فسون مینگرد

وز دیده نگر که دیده چون مینگرد
و آن کیست که از دیده برون مینگرد

آن لحظه که آن سرو روانم برسید (497)

آن لحظه که آن سرو روانم برسید
تن زد تنم از شرم چو جانم برسید

او چونکه چنان بود چنانم برسید
من چونکه چنین نیم بدانم برسید

آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد (498)

آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد
من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد

آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست
کامروز ز پیراهن تو بوی برد

آن نزدیکی که دلستان را باشد (499)

آن نزدیکی که دلستان را باشد
من ظن نبرم که نیز جان را باشد

والله نکنم یاد مر او را هرگز
زانروی که یاد غایبان را باشد

آن وسوسه‌ای که شرمها را ببرد (500)

آن وسوسه‌ای که شرمها را ببرد
آن داهیه‌ای که بندها را بدرد

چون سیر برهنه گردد از رسم جهان
در عشق جهان را به پیازی نخرد

آنها که بآتش خزان سوخته‌اند (501)

آنها که بآتش خزان سوخته‌اند
وز لطف بهار چشمشان دوخته‌اند

اکنون همه را خلعت تو دوخته‌اند
شیوه‌گری و غنج درآموخته‌اند

آنها که به کوی عارفان افتادند (502)

آنها که به کوی عارفان افتادند
با نفخهٔ صور چابک و دلشادند

قومی به فدای نفس تن در دادند
قومی ز خود و جهان و جان آزادند

آنها که چو آب صافی و ساده روند (503)

آنها که چو آب صافی و ساده روند
اندر رگ و مغز خلق چون باده روند

من پای کشیدم و دراز افتادم
اندر کشتی دراز افتاده روند

آنها که دل از الست مست آوردند (504)

آنها که دل از الست مست آوردند
جانرا ز عدم عشق‌پرست آوردند

از دل بنهادند قدم بر سر جان
تا یک دل پر درد بدست آوردند

آنها که شب و روز ترا بر اثرند (505)

آنها که شب و روز ترا بر اثرند
صیاد نهانند ولی مختصرند

با هر که بسازی تو از آنت ببرند
گر خود نروی کشان کشانت ببرند