مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

اندر ره فقر دیده نادیده کنند (538)

اندر ره فقر دیده نادیده کنند
هر آن چه حدیث تست نشنیده کنند

خاک در آن باش که شاهان جهان
خاک قدمش چو سرمه در دیده کنند

اندر طلب آن قوم که بشتافته‌اند (539)

اندر طلب آن قوم که بشتافته‌اند
از هرچه جز اوست روی برتافته‌اند

خاک در او باش که سلطان و فقیر
این سلطنت و فقر از او یافته‌اند

اندیشهٔ هشیار تو هشیار کشد (540)

اندیشهٔ هشیار تو هشیار کشد
زارش کشد و بزاری زار کشد

شاهان همه خصم خویش بر دار کشند
ان دولت بیدار تو بی دار کشد

انوار صلاح دین برانگیخته باد (541)

انوار صلاح دین برانگیخته باد
بر دیده و جان عاشقان ریخته باد

هر جان که لطیف گشت و از لطف گذشت
با خاک صلاح دین درآمیخته باد

اول که رخم زرد و دلم پرخون بود (542)

اول که رخم زرد و دلم پرخون بود
هم خرقه و همراه دلم مجنون بود

آن صورت و آن قاعده تا اکنون بود
کاری آمد که آن همه مادون بود

ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد (543)

ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد
سرو و گل و باغ مست احسان گردد

گل سرمست و خار بد مست و خمار
جامی در ده که جمله یکسان گردد

ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد (544)

ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد
وز با نمکی راه نظر چشم تو زد

آنکس که چو توتیاش عزت داری
آمد به طریق شکرم چشم توزد

ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد (545)

ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد
شد حامله از شادی و صد غنچه بزاد

زین غلغله‌ای فتاد در انجم و چرخ
در غلغله چشم ماه بر نجم فتاد

ای اطلس دعوی ترا معنی برد (546)

ای اطلس دعوی ترا معنی برد
فردا به قیامت این عمل خواهی برد

شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست
ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد

ایام وصال یار گوئی که نبود (547)

ایام وصال یار گوئی که نبود
وان دولت بیشمار گوئی که نبود

از یار به جز فراق بر جای نماند
رفت آن همه روزگار گوئی که نبود