مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

عشق تو بکشت ترکی و تازی را (55)

عشق تو بکشت ترکی و تازی را
من بندهٔ آن شهید و آن غازی را

عشقت میگفت کس ز من جان نبرد
حق گفت دلا رها کن این بازی را

عشقست طریق و راه پیغمبر ما (56)

عشقست طریق و راه پیغمبر ما
ما زادهٔ عشق و عشق شد مادر ما

ای مادر ما نهفته در چادر ما
پنهان شده از طبیعت کافر ما

عمریست ندیده‌ایم گلزار ترا (57)

عمریست ندیده‌ایم گلزار ترا
وان نرگس پرخمار خمار ترا

پنهان‌شده‌ای ز خلق مانند وفا
دیریست ندیده‌ایم رخسار ترا

غم خود که بود که یاد آریم او را (58)

غم خود که بود که یاد آریم او را
در دل چه که بر خاک نگاریم او را

غم باد امید لیک بس بیمغز است
گر سر ننهد مغز برآریم او را

گر بوی نمی‌بری در این کوی میا (59)

گر بوی نمی‌بری در این کوی میا
ور جامه نمی‌کنی در این جوی میا

آن سوی که سویها از آنسوی آید
می‌باش همان سوی و بدین سوی میا

گر جان داری بیا و جان باز آنجا (60)

گر جان داری بیا و جان باز آنجا
آن جای که بوده‌ای ز آغاز آنجا

یک نکته شنید جان از آنجا آمد
صد نکته شنید چون نشد باز آنجا

گر در طلب خودی ز خود بیرون‌آ (61)

گر در طلب خودی ز خود بیرون‌آ
جو را بگذار و جانب جیحون آ

چون گاو چه می‌کشی تو بار گردون
چرخی بزن و بر سر این گردون آ

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا (62)

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا
گر عمر فنا نماند نک عمر بقا

عشق آب حیاتست در این آب درآ
هر قطره از این بحر حیاتست جدا

گر من میرم مرا بیارید شما (63)

گر من میرم مرا بیارید شما
مرده بنگار من سپارید شما

گر بوسه دهد بر لب پوسیدهٔ من
گر زنده شوم عجب مدارید شما

کوتاه کند زمانه این دمدمه را (64)

کوتاه کند زمانه این دمدمه را
وز هم بدرد گرگ فنا این رمه را

اندر سر هر کسی غروریست ولی
سیل اجل قفا زند این همه را