مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
ای عشق نخسبی و نخفتی هرگز
در دیدهٔ خفتگان نیفتی هرگز
باقی سخنی هست نگویم او را
تو نیز نگوئی و نگفتی هرگز
ای کرده ز نقش آدمی چنگی ساز
جانها همه اقوال تو از روی نیاز
ای لعل لبت توانگری عمر دراز
یک هدیه از آن لعل به قوال انداز
ای لاله بیا و از رخم رنگ آموز
وی زهره بیا و از دلم چنگ آموز
و آنگه که نوای وصل آهنگ کند
ای بخت بد بیا و آهنگ آموز
امروز خوشم به جان تو فردا نیز
هم آبم و هم گوهرم و دریا نیز
هم کار و گیای دوست کارافزا نیز
هر لاف که دل زند بگویم ما نیز
امروز مرو از برم ای یار بساز
ای گلبن صد برگ بدین خار بساز
ای عشوه فروش با خریدار بساز
ای ماه تمام با شب تار بساز
امشب که گشاده است صنم با ما راز
ای شب چه شبی که عمر تو باد دراز
زاغان سیاه امشب اندر طربند
با باز سپید جان شده در پرواز
بازآمدم اینک که زنم آتش نیز
در توبه و در گناه و زهد و پرهیز
آوردهام آتشی که میفرماید
کای هرچه به جز خداست از جا برخیز
بازی بودم پریده از عالم راز
تا بو که برم ز شیب صیدی بفراز
اینجا چه نیافتم کسی را دمساز
زان در که بیامدم برون رفتم باز
بنمای بمن رخ ای شمع طراز
تا ناز کنم نه روزه دارم نه نماز
تا با تو بوم مجاز من جمله نماز
چون بیتو بوم نماز من جمله مجاز
جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز
تا پیشتر از مرگ نمیری دو سه روز
دنیا زن پیریست چه باشد گر تو
با پیر زنی انس نگیری دو سه روز