ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

فخت

(فَ) (ص.) پخت، پهن، پخش.

فخذ

(فَ یا فِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- ران. ج. افخاذ.
۲- خویشاوندان مرد که از نزدیک ترین عشیره او باشد. ج. افخاذ.

فخر

(فَ خْ) [ ع. ]
۱- (مص ل.)نازیدن، مباهات کردن.
۲- (اِمص.) بزرگ منشی، افتخار.

فخفره

(فَ فَ رِ) (اِ.)
۱- سبوس آرد گندم یا جو.
۲- نخاله، زنگ زده.
۳- کهنه و مانده.

فخم

(فَ خَ) [ ع. ] (اِ.) جرعه‌ای از آب.

فخم

(فَ خْ) [ ع. ] (ص.)
۱- گرامی، بزرگوار.
۲- سخن جزل و فصیح.

فخمنده

(فَ مَ دِ) (ص فا.) کسی که پنبه را بزند تا پنبه را از دانه آن جدا کند.

فخمیدن

(فَ دَ) (مص م.) جدا کردن پنبه از پنبه دانه.

فخور

(فَ) [ ع. ] (ص.) بسیار فخر کننده.

فخیم

(فَ) [ ع. ] (ص.) بزرگوار، گرامی.

فدا

(فِ) [ ع. فداء ]
۱- (اِ.) آن چه که نثار می‌شود.
۲- (مص ل.) مالی یا چیزی را برای رهایی خود یا دیگری دادن.
۳- (اِ.) سربها، آن چه اسیران برای رهایی خود دهند.

فدا شدن

(~. شُ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) در راه کسی یا هدفی جان خود را دادن، قربانی شدن.

فدایی

(~.) [ ع - فا. ] (ص نسب.) کسی که جان خود را برای کسی یا هدفی بدهد.

فدراسیون

(فِ یُ) [ فر. ] (اِ.)
۱- اتحادیه‌ای مرکب از چند کشور یا استان.
۲- سازمان یا انجمنی که برای اداره یک رشته ورزشی تشکیل می‌شود.

فدرال

(فِ دِ) [ فر. ] (ص.) نوعی حکومت مرکب از دولت‌های مستقل ایالتی و یک دولت مرکزی که توسط مردم همه ایالت‌ها انتخاب می‌شود.

فدرنجک

(فِ دْ رَ جَ) (اِ.) بختک، کابوس.

فدرنگ

(فَ رَ) (اِ.)
۱- چوبی که پشت در می‌انداختند تا در باز نشود.
۲- چوبی که رختشوی‌ها رخت را به هنگام شستن به آن می‌کوبیدند.

فدره

(فَ رِ یا رَ) (اِ.) بوریایی که از برگ خرما و غیره بافند و بر بالای چوب‌ها و پروارهای سقف اتاق‌ها اندازند و گل و خاک بر بالای آن ریزند.

فدفد

(فَ فَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- فلات سخت و دشوار.
۲- دشت، زمین هموار.

فدوی

(فَ دَ) [ ع. ]
۱- (ص نسب.) منسوب به فداء؛ فدایی، جان نثار.
۲- بنده، برده.