ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
فراخ دیده
(~. دِ) (ص مر.) نک فراخ بین.
فراخ رفتن
(~. رَ تَ) (مص ل.) با شتاب رفتن، به عجله رفتن.
فراخ رو
(~. رَ یا رُ) (ص فا.)
۱- به شتاب رونده، به عجله رونده.
۲- کسی که از حد خود تجاوز کند.
۳- ولخرج، اسراف کار.
فراخ رو
(~.) (ص مر.)
۱- گشاده رو، خوش - رو.
۲- خوش گذران.
فراخ روزی
(~.) (ص مر.) کسی که رزق و روزی فراوان دارد.
فراخ روی
(~. رَ) (حامص.)
۱- به شتاب رفتن.
۲- تجاوز از حد خود.
۳- ولخرجی، اسراف.
فراخ زیست
(~.) (ص مر.) آن که در نعمت و راحتی زندگی کند.
فراخ سال
(~.) (ص مر.) سالی که در آن محصول فراوان باشد.
فراخ سخن
(~. سُ خَ) (ص مر.) پرحرف، پُرسخن.
فراخ شلوار
(~. شَ) (ص مر.)
۱- کسی که شلوار گشاد دارد.
۲- کنایه از: تنبل، تن پرور.
فراخ شکم
(~. ش کَ) (ص مر.)
۱- کسی که شکم بزرگ دارد.
۲- کنایه از: پرخور، شکم پرست.
فراخ عیش
(~. عِ) [ ع - فا. ] (ص مر.) نک فراخ روزی.
فراخ کام
(~.) (ص مر.)
۱- خوشحال.
۲- توانگر، ثروتمند.
فراخ کندوری
(~. کَ نú دُ) (ص مر.) فراخ - سفره، بخشنده، جوانمرد.
فراخ کونی
(~.) (حامص.)
۱- گشادی مقعد.
۲- کنایه از: تنبلی، کاهلی.
فراخا
(فَ) (حامص.) فراخی، گشادگی.
فراخاستن
(~. تَ) (مص ل.) قیام کردن، برخاستن.
فراختن
(فَ تَ) نک افراختن.
فراخته
(فَ تِ) (ص مف.) نک افراخته.
فراخزیدن
(~. خَ دَ) (مص ل.) به پیش خزیدن.