ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

لخا

(لَ) (اِ.) کفش، پای افزار.

لخت

(~.) (ص.)۱ - (عا.)شل، بی حال.
۲- تنبل و بیکاره.
۳- صفتی برای مو که نرم و افشان باشد.
۴- بسته، منعقد.

لخت

(لُ) (ص.) برهنه، عریان.

لخت

(لَ) (اِ.) جزو، نوع، قسم.

لخت

(~.) (اِ.) گرز، عمود.

لخت دوز

(لَ) (ص فا.) پینه دوز، پاره دوز

لخت لخت

(~. لَ) (ق مر.) قطعه قطعه، پاره پاره.

لخته

(لَ تِ) (اِ.) پاره‌ای از هر چیز، تکه.

لخته

(~.) (ص.) بسته، منقعد، دلمه.

لختی

(لُ) (حامص.) برهنگی، عوری. ؛ ~پُختی برهنه و بی سر و پا.

لختی

(لَ) (ق.)
۱- اندکی، کمی.
۲- بخشی، قسمتی.

لخج

(لَ) (اِ.) زاج سیاه که رنگزران به کار برند.

لخشان

(لَ) (ص.)
۱- لغزان.
۲- هموار.

لخشه

(لَ ش) (اِمص.) لرزه، جنبش.

لخشه

(~.) (اِ.) شعله آتش.

لخشک

(لَ شَ) (اِ.)
۱- نوعی از آش که با رشته‌های پهنی که از خمیر آرد گندم به دست می‌آیند، پخته می‌شود.
۲- جای لیز و لغزنده.

لخشیدن

(لَ دَ) (مص ل.) سُر خوردن، لیز خوردن.

لخشیدن

(لَ دَ) (مص ل.) درخشیدن، تابیدن.

لخلخ

(لَ لَ) (ص.) لاغر، ضعیف.

لخلخه

(لَ لَ خَ یا خِ) [ ع. لخلخه ] (اِ.) ترکیبی است از عطریات مختلف (عود قماری، لادن، مشک، کافور و غیره) که از آن گویی سازند و بویند.