ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
لم دادن
(لَ. دَ) (مص ل.) (عا.) تکیه دادن.
لم یزرع
(لَ. یَ رَ) [ ع. ] (ص.) بایر، غیر قابل کشت.
لم یزل
(لَ. یَ زَ) [ ع. ] (ص.) بی زوال، جاودان.
لماز
(لَ مّ) [ ع. ] (ص.) نمُام، بدگوی، سخن - چین.
لماع
(لَ مّ) [ ع. ]
۱- (ص.) بسیار درخشان.
۲- (اِ.) شمشیر درخشنده.
لمالم
(لَ لَ) (ص.) لبالب، پر.
لمباندن
(لُ دَ) (مص م.) (عا.) غذا را با حرص و عجله خوردن.
لمبر
(لُ بَ) (اِ.) = لنبر:
۱- (عا.) تکان، لرزش.
۲- فشاری که از حمل زاید بر قوت حامل پدید آید (بنا).
لمبر
(~.) (عا.) سرین، کفل.
لمتر
(لَ تُ) (ص.)
۱- تنبل و بی غیرت.
۲- فربه، پرگوشت.
لمح
(لَ) [ ع. ] (مص م.)
۱- دزدیده و باشتاب به چیزی نگاه کردن.
۲- درخشیدن.
لمحات
(لَ مَ) [ ع. ] (اِ.) ج. لمحه.
لمحه
(لَ حَ یا حِ) [ ع. لمحه ] (اِ.)
۱- زمان کم.
۲- یک بار و با شتاب به چیزی نگاه کردن. ج. لمحات.
لمحه لمحه
(~. ~.) [ ع. ] (ق مر.) دمبدم، همیشه، همواره.
لمس
(~.) (ص.)(عا.)سُست، شُل، بی حس.
لمس
(لَ) [ ع. ] (مص م.) دست مالیدن به چیزی.
لمس شدن
(~. شُ دَ) (مص ل.) بی حس و حرکت شدن.
لمشک
(لَ مِ) (اِ.) ماستی که در آن شیر و نمک بریزند و بخورند.
لمع
(لَ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) درخشیدن.
۲- (اِ مص.) درخشیدگی، درخشش.
لمعان
(لَ مَ) [ ع. ] (مص ل.) درخشیدن، تابیدن.