ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
متفرق
(مُ تَ فَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) پراکنده، پریشان.
متفرقه
(مُ تَ فَ رِّ قِ) [ ع. متفرقه ] (اِفا.)
۱- مؤنث متفرق ؛ ج. متفرقات.
۲- اشخاص و اشیاء مختلف.
۳- اشخاص بیگانه.
متفطن
(مُ تَ فَ طِّ) [ ع. ] (اِفا.) کسی که امور را به زیرکی و هوش دریابد؛ زیرک و باهوش ؛ ج. متفطنین.
متفق
(مُ تَّ فِ) [ ع. ]
۱- (اِفا.) با هم یکی شده، یک دل و یک جهت، متحد شده.
۲- (ص.) سازگار، همراه.
۳- مصمم، قصد کننده. ؛ ~القول هم صدا، هم کلام. ؛~الرأی همدستان، هم رأی.
متفقاً
(مُ تَ فِ قَ نْ) [ ع. ] (ق.) به اتفاق، با هم.
متفقه
(مُ تَ فَ قِّ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- آن که خود را فقیه معرفی کند.
۲- فقیه، دانشمند؛ ج. متفقهین.
متفنن
(مُ تَ فَ نِّ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- کسی که حرفههای گوناگون بلد باشد.
۲- کسی که به کاری یا هنری از روی تفنن بپردازد.
متفکر
(مُ تَ فَ کِّ) [ ع. ] (اِفا.) اندیشمند.
متقابل
(مُ تَ بِ) [ ع. ] (اِفا.) مقابل، روبروی، دارای تقابل.
متقابلاً
(مُ تَ بِ لَ نْ) [ ع. ] (ق.) در مقابل، درعوض.
متقادم
(مُ تَ دِ) [ ع. ] (اِفا.) گذشته، پیشین.
متقارب
(مُ تَ رِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- نزدیک شونده، نزدیک به یکدیگر.
۲- نامِ یکی ازبحور شعر که از هشت فعولن تشکیل شدهاست.
متقارع
(مُ تَ رِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- قرعه زننده میان یکدیگر.
۲- نیزه زننده با هم.
متقارن
(مُ تَ رِ) [ ع. ] (اِفا.) پیوسته، متحد به هم.
متقاصر
(مُ تَ ص) [ ع. ] (اِفا.) بازایستنده از امری، اظهار کوتاهی نماینده ؛ ج. متقاصرین.
متقاضی
(مُ تَ) [ ع. ] (اِفا.) درخواست کننده.
متقاطر
(مُ تَ طِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- قطره قطره چکیده.
۲- دستههای پیاپی آینده.
متقاطع
(مُ تَ طِ) [ ع. ]
۱- (اِفا.) قطع کننده یکدیگر.
۲- دو خط که به یکدیگر برسند و همدیگر را قطع کنند (هندسه).
متقاعد
(مُ تَ عِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- قانع.
۲- بازنشسته.
۳- آماده پذیرش.
متقال
(مِ) [ ع. ] (اِ.) پارچه سفیدی که از نخ میبافند شبیه کرباس اما ظریف تر از آن است.