ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

مخمر

(مُ خَ مَّ) [ ع. ] (اِمف.) سرشته شده، تخمیر شده.

مخمر

(مُ خَ مِّ) [ ع. ] (اِفا.) تخمیرکننده.

مخمس

(مُ خَ مَّ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- پنج تایی.
۲- شعری که هر بند آن پنج مصراع باشد.

مخمش

(مُ خَ مَّ) [ ع. ] (اِمف.) خدشه وارد آمده، مخدوش.

مخمصه

(مَ مَ صَ یا ص) [ ع. مخمصه ] (اِ.)
۱- گرسنگی، خالی بودن معده.
۲- رنج، زحمت، گرفتاری.

مخمل

(مَ مَ) [ ع. ] (اِ.) پارچه لطیف نخی یا ابریشمی که پرزهای نرم دارد. ؛ ~کبریتی مخمل دارای تار نخی و پود راه راه برجسته.

مخملک

(مَ مَ لَ) [ ع - فا. ] (اِ.) بیماری واگیردار که عامل آن یک نوع استرپتوکوک است و دارای سمی است که تولید دانه‌های قرمزی می‌کند.

مخمور

(مَ) [ ع. ] (اِمف.) مست، خمارآلود.

مخنث

(مُ خَ نَّ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- مردی که در جماع ناتوان باشد و حالات زنانه داشته باشد.
۲- کنایه از: بی غیرت و بی حمیت.

مخنده

(مَ خَ دَ یا دِ) (اِفا)
۱- جنبنده، حرکت کننده.
۲- خزنده.
۳- هوام.
۴- شپش.

مخنق

(مُ خَ نِّ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- خفه کننده.
۲- در علم عروض «مفعولن» چون در حشو بیت افتد و از «مفاعیلن» منشعب باشد، آن را مخنق خوانند.

مخنقه

(مَ نَ قَ یا ق) [ ع. مخنقه ] (اِ.) قلاده، گردن بند.

مخنوق

(مَ) [ ع. ] (اِمف.) خفه کرده شده، گلو افشرده.

مخوف

(مَ) [ ع. ] (ص.) ترسناک.

مخچه

(مُ چِ یا چَ) [ ع - فا. ] (اِمصغ.) قسمتی از دستگاه مرکزی اعصاب که در زیر و عقب مخ قرار گرفته و مانند مخ (دماغ) دارای قشر خاکستری رنگ در داخل است و به وسیله سه زوج ...

مخیدن

(مَ دَ) (مص ل.)
۱- جنبیدن، خزیدن.
۲- چسبیدن.

مخیده

(مَ دِ) (اِمف.) جنبنده، خزنده.

مخیر

(مُ خَ یِّ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- عمل خیر کننده.
۲- سخی.

مخیر

(مُ خَ یَّ) [ ع. ] (اِمف.) اختیار داده شده.

مخیز

(مَ) (اِ.) مهمیز.