ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
مشکل
(مُ شَ کَّ) [ ع. ] (اِمف.)۱ - شکل - پذیرفته، صورت بسته.
۲- ترتیب شده، تشکیل شده.
مشکل پسند
(~. پَ سَ) [ ع - فا. ] (ص.) کسی که به سختی انتخاب میکند و میپسندد.
مشکمالی
(مُ) (اِ.) بیست و چهارمین و به روایتی سیزدهمین لحن از سی لحن باربد.
مشکو
(مُ)(اِ.)۱ - ب ت خانه.
۲- حرمسرا. مشکوی هم گفته شده.
مشکور
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) شکر گفته شده، سپاسگزاری شده.
مشکول
(مَ) (اِ.) مشک و خیک کوچک.
مشکوک
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) آنچه مورد شک باشد، نامعلوم.
مشکک
(مُ شَ کِّ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- شک کننده.
۲- شکاک.
مشکک
(مُ شَ کَّ) [ ع. ] (اِمف.) آن چه که درباره آن شک شده.
مشکی
(مِ) (ص نسب.) تیره رنگ، سیاه.
مشکین
(مُ یا مِ) (ص نسب.) مشک آلود؛ سیاه و تیره.
مشکین نفس
(~. نَ فَ) (ص فا.)
۱- دارای نفس معطر.
۲- شیرین سخن.
مشی
(مَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- (مص ل.) راه رفتن.
۲- (اِمص.) روش، رفتار. ؛ خط ~
۱- راهی که در پیش دارند، خط سیر.
۲- روش شخصی در زندگی، طریقه.
مشی کردن
(مَ. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) راه رفتن.
مشیب
(مَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- سپیدموی.
۲- پیری.
مشیت
(مَ یَّ) [ ع. مشیه ] (مص جع.) اراده و خواست خداوند.
مشیخت
(مَ خَ) [ ع. مشیخه ] (مص ل.)
۱- پیر شدن.
۲- شیخ گردیدن.
مشید
(مَ) [ ع. ]
۱- (اِمف.) برافراشته، بلند.
۲- (ص.) استوار، محکم.
مشیر
(مُ) [ ع. ] (اِفا.) مشورت کننده، تدبیرکننده.
مشیمه
(مَ مَ) [ ع. مشیمه ] (اِ.) بچه دان. ج. مشائم.