ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
مغرب
(مَ رِ) [ ع. ] (اِ.) باختر، جای فرو شدن آفتاب، غرب. ج. مغارب.
مغرب زمین
(~. زَ) [ ع - فا. ] (اِمر.) مجموعه کشورهایی که در مغرب زمین قرار گرفتهاند (اعم از اروپا و امریکا)، غرب.
مغربل
(مُ غَ بِ) [ ع. ] (ص.)
۱- فرومایه، ناکس.
۲- سوراخ سوراخ.
مغربی
(مَ رِ) [ ع - فا. ] (ص نسب.) منسوب به مغرب.
۲- (ا.) نوعی زر.
مغرس
(مَ رِ) [ ع. ] (اِ.) جایی که در آن نهال کارند؛ محل نشاندن درخت ؛ ج. مغارس.
مغرض
(مُ رِ) [ ع. ] (اِفا.) با کینه و غرض.
مغرف
(مِ رَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- سوار تندرو.
۲- اسب تندرو؛ ج. مغارف.
مغرفه
(مِ رَ فَ) [ ع. مغرفه ] (اِ.) کفگیر، ملاقه.
مغرق
(مُ غَ رَّ) [ ع. ] (اِمف.) آراسته شده، زینت داده شده.
مغرم
(مَ رَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- تاوان، غرامت.
۲- وام، دین ؛ ج. مغارم.
مغرم
(مُ رَ) [ ع. ] (ص.)
۱- مرد گرفتار وام، مدیون.
۲- مرد اسیر محبت.
مغرور
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) گول خورده، فریفته - شده.
مغروس
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- کاشته شده، کشته.
۲- نهال، درخت.
مغروق
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) غرق شده.
مغز
(مَ) [ په. ] (اِ.)
۱- ماده نرم و خاکستری رنگی که در کاسه سر یا میان استخوان است.
۲- عقل، فکر.
۳- شخص دانا و آگاه و نخبه.
۴- بخش درونی هر چیزی.
۵- وسط، میان.
۶- درون میوههایی مانند: گردو، پسته، بادام.
مغز بردن
(~. بُ دَ) (مص ل.) با پُرحرفی اسباب دردسر کسی را فراهم کردن.
مغزی
(~.) (ص نسب.)
۱- منسوب به مغز.
۲- پارچهای که از زیر دور یقه و سردست و سر آستین از رنگ دیگر دهند.
۳- چرمی که در میان لبه دو پاره چرم گذاشته و بدوزند.
۴- نوعی حلوا که در آن اقسام مغز ...
مغزی
(مَ زا) [ ع. ] (اِ.)
۱- جنگ، حرب.
۲- موضع غزو، میدان جنگ ؛ ج. مغازی.
مغسل
(مَ سَ) [ ع. ] (اِ.) جای مرده شستن. ج. مغاسل.
مغسل
(مِ سَ) [ ع. ] (اِ.) چیزی که با آن چیزی را بشویند.