ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
مفر
(مَ فَ رّ) [ ع. ] (اِ.) گریزگاه، جای گریز.
مفرج
(مُ فَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) آنکه یا آنچه که اندوه را از دل دور کند.
مفرح
(مُ فَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) شادی آور، فرح بخش.
مفرد
(مُ رَ) [ ع. ] (اِ. ص.)
۱- تنها، یکه.
۲- ساده، مجرد.
۳- جدا، جداگانه.
۴- مستقل، علی حده.
۵- بنده، فرمانبردار.
۶- دلاور، یگانه.
۷- در دستور کلمه ایست که بر یکی دلالت کند، یکی. مق جمع. ج. مفردات.
مفرس
(مُ فَ رَّ) [ معر. ] (اِمف.) کلمهای که از زبان دیگر به فارسی آورده شده، پارسی گردانیده.
مفرش
(مَ رَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- آنچه که روی زمین پهن کنند و روی آن بخوابند.
۲- جای فرش کردن.
مفرط
(مُ رِ) [ ع. ] (اِفا.) از حد گذشته، بسیار و فراوان.
مفرط
(مُ رَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- فراموش کرده.
۲- ترک شده، واگذاشته.
۳- از پیش فرستاده شده.
۴- شتاب شده.
مفرط
(مُ فَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) آن که تفریط کند.
مفرغ
(مُ فَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- خالی کننده.
۲- واریز کننده حساب.
مفرغ
(مِ رَ) (اِ.) ترکیبی است از مس و روی به رنگهای مختلف سرخ، سرخ کم رنگ و نارنجی، زودتر از مس ذوب میشود و در مجسمه سازی و ساختن ادوات دیگر مورد استفاده قرار میگیرد.
مفرق
(مَ رَ یا رِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- خطی که از شانه زدن و دو قسمت کردن موها در وسط سر پیدا میشود.
۲- جایی که راهها منشعب میشود. ج. مفارق.
مفروز
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- پراکنده، جدا کرده.
۲- دور کرده.
۳- تحدید حدود شده.
مفروش
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) گسترده شده، فرش کرده شده.
مفروض
(مَ) [ ع. ]
۱- (اِمف.) واجب کرده شده.
۲- (ص.) فرض شده.
مفروق
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) پراکنده، جدا کرده.
مفزع
(مَ زَ) [ ع. ] (اِ.) پناه، فریادرس.
مفسد
(مُ س) [ ع. ] (اِفا.) تباه کننده، فاسد - کننده.
مفسده
(مَ سَ دِ) [ ع. مفسده ] (اِ.) تباهی، فساد. ج. مفاسد.
مفسر
(مُ فَ سِّ) [ ع. ] (اِفا.) تفسیر کننده، شرح دهنده.