ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
مقترن
(مُ تَ رِ) [ ع. ]
۱- (اِفا.)یار شونده، قرین - شونده.
۲- (ص.) دوست، رفیق.
۳- نزدیک.
۴- در نجوم ستارهای که به ستاره دیگر نزدیک شود.
مقتصد
(مُ تَ ص) [ ع. ] (اِفا.)میانه رو، صرفه - جو.
مقتضب
(مُ تَ ضَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- قطع شده، بریده.
۲- شعری که به بدیهه گفته شود.
مقتضی
(مُ تَ ضا) [ ع. ]
۱- (اِمف.) اقتضا شده.
۲- تقاضا شده، درخواست شده.
۳- (ص.) در فارسی لازم، لازمه.
مقتضی
(مُ تَ) [ ع. ]
۱- (اِفا.) اقتضاکننده، تقاضاکننده.
۲- شایسته، درخور.
۳- مطابق، موافق.
۴- سبب، موجب.
مقتضیات
(~.) [ ع. ] (اِمف.) جِ مقتضیه.
۱- خواهش شدهها، طلب شدهها.
۲- لوازم.
مقتضیات
(~.) [ ع. ] (اِفا.) جِ مقتضیه.
۱- اقتضاکنندهها.
۲- شایستهها.
۳- حاجات، ضرورت.
مقتفی
(مُ تَ) [ ع. ] (اِفا.) از پی کسی رونده، در پی در آینده، پیروی کننده.
مقتل
(مَ تَ) [ ع. ] (اِ.) جای کشتن. ج. مقاتل.
مقتنص
(مُ تَ نَ) [ ع. ]
۱- (اِمف.) شکار شده، صید شده.
۲- (اِ.) آنچه شکار کنند.
مقتنع
(مُ تَ نِ) [ ع. ] (اِفا.) قناعت کننده، قانع.
مقتنی
(مُ تَ) [ ع. ] (اِ فا.)
۱- فراهم کننده، به دست آورنده.
۲- مالک، متصرف.
مقتول
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) کشته شده.
مقحم
(مُ حَ) [ ع. ] (ص.)
۱- ضعیف، سست.
۲- اعرابیی که در دشت نشو و نما کند.
۳- آن که به هنگام قحطی ترک دیار خود کند.
مقدار
(مِ) [ ع. ] (اِ.) اندازه، پارهای از چیزی. ج. مقادیر.
مقدام
(مِ) [ ع. ] (ص.)
۱- بسیار اقدام کننده.
۲- دلاور، مبارز.
مقدر
(مُ قَ دَّ) [ ع. ] (اِمف.) تقدیر شده، مقرر شده.
مقدر
(مُ قَ دِّ) [ ع. ] (اِفا.) تقدیر کننده.
مقدرت
(مَ دِ رَ) [ ع. ] (اِمص.)قدرت، توانایی.
مقدس
(مَ دِ) [ ع. ] (اِ.) جای پاک و پاکیزه.