ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
غلیج
(غَ) (اِ.)
۱- بیلی که با آن زمین را هموار کنند.
۲- بتی که تراشند.
غلیز
(غَ یا غِ) (اِ.) گلیز، آب دهان بچه.
غلیظ
(غَ) [ ع. ] (ص.)۱ - کلفت، ستبر.
۲- خشن، درشت.
۳- ناگوار، دیرهضم.
۴- تیره.
۵- پرمایه، برعکس رقیق.
غلیغر
(غِ غَ) (ص شغل.) گلکار، بنا. گلگیر و غلیگر و گلیگر نیز گویند.
غلیفی
(غِ یا غَ) (ص.) کنایه دار.
غلیل
(غُ) (اِ.) گلوله کمان گروهه.
غلیل
(غَ) [ ع. ] (اِمص.)
۱- تشنگی شدید.
۲- سوزش درون.
۳- دشمنی، حقه.
غلیواج
(غَ)(اِ.) = غلیواژ: زغن، مرغ گوشت رُبا.
غلیژن
(غَ ژَ) (اِ.) لجن، گِل و لای سیاهی که در ته حوضها و جویها جمع میشود.
غم
(غَ) [ ع. ] (اِ.) اندوه، حزن.
غم آهنج
(~. هَ) [ ع - فا. ] (ص فا.) بیرون کننده غم.
غم انگیز
(غَ. اَ) [ ع - فا. ] (ص فا.) آن که تولید غم کند، غم آور.
غم خورک
(~. خُ رَ) [ ع - فا. ] (اِمر.) پرندهای ا ز راسته بلندپایان که جثهای بزرگ دارد و دارای نوکی مخروطی شکل و طویل است و گردنی بلند و عاری از پر دارد. پاهایش نیز دراز است. ...
غم درکنک
(غَ. دَ. کُ نَ) [ ع - فا. ] (اِمر.) (عا.) داریه.
غم زده
(غَ. زَ دِ یا دَ) [ ع - فا. ] (ص مف.) آن که غم به وی رسیده، محزون، مغموم.
غم فزا
(ی) (غَ. فَ) [ ع - فا. ] (ص فا.) آن که یا آن چه اندوه شخص را زیادتر کند.
غم نشان
(غَ. نِ) [ ع - فا. ] (ص فا.) تسکین - دهنده غم.
غم کده
(~. کَ دِ یا دَ) [ ع - فا. ] (اِمر.)
۱- جایگاه غم، غمخانه.
۲- (کن.) دنیا، روزگار.
غم گسار
(~. گُ) [ ع - فا. ]
۱- (ص فا.) آن چه که غم را ببرد.
۲- دوست، یار، همدم.
۳- غمخوار.
غم گساری
(~.) [ ع - فا. ] (حامص.)
۱- غمخواری.
۲- دلسوزی، مهربانی.