آزاد، نیمایی و سپید
با این آرایشِ غلیظ
چه چیز را پنهان کردهای
چه چیز را آشکار؟
این نقابها بیفایده است
برای منی که بارها
تا درونیترین زخمهای زندگیات فرو رفتهام
و بازگشتهام
(همچنان که به دیوارهها کشیده میشدم
بازویم زخم برمیداشت)
با این نگاه تُند
از کدام سالِ زندگیات فرار میکنی؟
به کدام سال پناه میبری؟
مگر صفحههای این تقویم
دیوارهای سلول انفرادیات هستند
که این همه شعر رویِشان نوشتهای؟
و دیوارها آنقدر نزدیک آمدهاند
که روی سرت آوار میشوند
سطرها را کنار میزنم
دانه دانه
حرف به حرف
تا به چهرهات میرسم
میخواهم ببوسمت
اما پیشانیات را
در بوسهای که سالها پیش اتفاق افتاده
از دست دادهای
و هرکدام از گونههایت
در دستهای مردِ دیگریست
من فکر میکنم
شاخهای که پوسیده
پوسیده است
باید آن را به خاک هدیه داد
و آن چه نمیپوسد
پوسیدن است
برای همین
دستهایم را از جا درآوردهام
و از تو خواهش میکنم
در گلدانِ پشتِ در دفنشان کنی
بلند شو
بلند شو قدمی بزنیم
به دنبال تکههایت
در کافهها و رستورانها بگردیم
شاید پیشانیات
در بشقابِ یکی از این آدمها باشد
وقتی نشسته بودیم
راه میرفتیم
وقتی راه میرفتیم
پرواز میکردیم
همه چیز
کنار تو جریان داشت
حتا رودخانههای خشکیده میخروشیدند
حتا جنازهی گربهای
که کنار خیابان خوابیده بود
داشت میدَوید
اتومبیلهای ایستاده
آنقدر تُند میرفتند
که مدام صدای تصادف میآمد
همه چیز جریان داشت
بعد
خداحافظی کردیم
کلید را در قفلِ خانهات چرخاندی
باز نشد
برعکس چرخاندی
و من
تا خانهام عقبعقب راه رفتم
حالا
خیابان
رودخانهی خشکیدهایست
که هرچه میرود، ایستاده است
من
آن تکه خاکِ فشردهام
که پشت پنجره ایستاده است
و هرچه آب مینوشم
رودخانههای تنم
خشکتر میشوند
خواب بوسیده شدن میبینند
رنگهای ماسیدهی پروانهای
که سالهاست
در قالب یخ گیر افتاده است
خواب بوسیده شدن میبیند
مادهپلنگی
در حالِ انقراض
خواب بوسیده شدن میبیند
مردی که به گودال هروئین نزدیک است
سقوط همیشه وحشتناک است
چه از ارتفاع یک رابطه
چه بلندای آسمانخراشی در خواب
از من دستهای زیادی بلند شده بود
تا دستهایت را بگیرند
تو اما
خوابهایت را در آغوش گرفته بودی و
فرار میکردی
چیزی به انقراضم نمانده است
و لبهای هیچ مادهپلنگی
بوسیدن را بلد نیست
دلم برای همسرم میسوخت
برای مادرم
و برای تمام زنهایی که آرایشی غلیظ داشتند
آینهای بگذاریم
برای پروانهها
وگرنه هیچ جایِ جهان
برایشان زیبا نخواهد بود
زخمی که بر چهرهی ماه افتاده بود
حالا دهانش بازتر شده است
□
جز مادرم
چه کسی میدانست
که ماه
زخمیست بر چهرهی آسمان
و تا نیمهی هر ماه
آنقدر دهانش را باز میکند
که از درونش استخوانِ شب پیداست؟
□
ما در خانه منتظر بودیم
که خیابانها تنش را بلعیدند
و گرسنگی ادامه پیدا کرد
□
شبِ عجیبیست
هر چه ملافه را
از صورتِ آسمان کنار میزنم
به صبح نمیرسم
اگر سالهاست صدایم را نمیشنوی
اگر هرچه دست در هوا میچرخانی
پیدایم نمیکنی
برای این است
که من در تو غرق شدهام
دلتنگِ من نباش
دستهایت را دور خودت حلقه کن
و لب بر آیینه بگذار
که این تو
چیزی جز من نیست
این قصه خوب یادم هست:
تو خوابیده بودی
و من
مثل کودکی
که پیلهی پروانهای را دیده است
مات و مبهوت
به قطرهی خونی
که از تنت بر ملافه چکیده بود
نگاه میکردم
نگاه میکردم
خون
آرامآرام
به پروانهای بدل میشد
که در دریاچهی شیر غرق شده است
جنازهها
رفته
رفته
در اشیا و جانوران غرق میشوند
و من در تو شناورم
چه چیز در چشمهایت پنهان بود
که دلواپسم میکرد؟
چشمهایت را
مثل خاک باغچهای
با نگاههایم میگشتم
نه اندوه پیدا بود
نه شادی
نه اضطراب
از آینه میپرسم:
چشمهایم چیست
جز تکههای کوچکی
از آن تاریکیِ بزرگ؟
تو میرقصی
چیزی در این رقص پنهان است
که اندوه و شادیاش را نمیفهمم
زنی را میشناختم
که سالها
از پلههای یک رابطه بالا رفت
بر لبهی تیزِ آن ایستاد و
به خیابان خیره شد
چیزی در این ایستادن میرقصد
که سالهاست
برای گفتنش، شعر مینویسم
در چشمهایت
جنازهی مردی
هنوز داشت نفس میکشید
تو به چیزی شبیهِ من احتیاج داشتی
تا چشمهایت را کالبدشکافی کنم
اما خودت نمیدانستی
ما به آرامی
از کنار هم عبور کردیم
و مثل دو لاکپشت
در اندوه خودمان فرو رفتیم
تقدیم به هدایت
هرچه سرش را به دیوارها میکوبید
راهی به آسمان باز نمیشد
هرچه میدوید در اطراف خودش
چیزی به طول و عرضِ این قفس اضافه نمیکرد
هرچه مینالید
ماه از پشت پلکهایش بیرون نمیآمد
چه باید بکند کرگدنی
که از پوست سختش کلافه شده است؟
شبی
شیر گاز را باز گذاشت
دراز کشید
و آرام آرام از خودش بیرون آمد
پاورقی: آنقدر دردهای مشترک با حضرتش احساس میکنم که میتوانم تمام شعرهایم را به او تقدیم کنم؛ و این تقدیمیهها بیمناسبت نخواهند بود.
استخوانهایم را چیدهام زیر پتو
تا کسی نداند از این تخت
از این خانه
از این زندگی رفتهام
استخوانهایم را بلند میکنم
میچینم پشت میز صبحانه
استخوانهایم چای را نگاه میکنند
استخوانهایم
این استخوانهای من است که
همسرم را در آغوش میگیرند
شاید قرنها بعد بازگردم
کراواتِ سیاهی
که با آن خودم را حلقآویز کرده بودم درآورم
به گوشهای از آفتاب آویزان کنم
چایی که روی میز مانده است را سربکشم
و به همسرم
– که دیگر چند تکه استخوان شده است –
بگویم:
«عزیزم نگاه کن
از چایی که روزهای اول مینوشیدیم
تنها چند لکهی سیاه مانده بر استخوانهایمان
و از عشقی که ما را به یکدیگر میدوخت
چند لکه بر شناسنامههایمان»
رادیو میگوید:
«ابری در آسمان نیست
و برفی که میبینید
معلوم نیست از کجا میآید»
میخوابم و
بیدار میشوم
زندگی ادامه دارد
و قطاری که بارها به مقصد رسیده است
دست از دویدن برنمیدارد
در راهروی قطار ایستادهام
از پنجره
سرم را میبینم
که غلتزنان پیش میآید
دستهای قطار به ریل چسبیده است
دستهای زندگی به عشق
دستهای من به شعر
دستهای شعر به مرگ
پس چرا این قطار
ریل را رها نمیکند؟
به کافهای نمیرود
تا فنجانی چای بنوشد؟
شاید برفهای روی شانهاش آب شدند
دستی که این شعر را مینویسد
بارها مرده است
مردی که این شعر را مینویسد
جنازهایست که در حسرت مرگ میسوزد
کسی که این شعر را میخوانَد
.
.
.
هذیان روی هذیان
زندگی روی مرگ
مرگ روی زندگی
موج رادیو را عوض میکنم:
«هرچه زمین را دور میزنند
به جای تازه ای نمیرسند
برف
مقصدشان را پنهان کرده است»
رادیو فریاد میزند:
«دوندهها هرچه میدوند به پایان نمیرسند
به شروع میرسند»
من فکر میکنم
دستی جای ایستگاهها را تغییر داده است
دستی که دیگر از شانه قطع شده است
و ما در بینظمیِ بزرگی شناوریم
من فکر میکنم
من فکر میکنم
من…
و همچنان
از پنجرهی قطار
صورتم را میبینم
که لای ریل تکه پاره میشود
برای دختر آبی
سلاحت را پایین بیاور «…» !
_ میخواستم برادر صدایت کنم
اما لباسی که پوشیدهای
مرزی میانمان کشیده است _
اینجا
دریا
نام زنی زیبا نیست
زنی که زیباییاش را به آتش سپرده است
سلاحش را زمین گذاشته
تا سلاحِ تازهتری بردارد
اینجا
دریا
نامِ دختری خشکیده است
دریا
نام گودالیست
که با دستهای سنگینتان
پای چشمهایمان گذاشتهاید
دریا
نام هر سلول
که در آن نعرهای را
به بند کشیدهاید
دریا
نام هر گور است
که در آن فریادی را خاموش کردهاید
پدرانمان که قرار بود
چون کوه
پشت و پناه ما باشند
گودالی شدهاند
که ما را در خود فرو میبلعند
بیا لباست را پارهپاره کنیم
بیا مرزها را به دست باد بسپاریم
برادر!
دریا
نام دختریست
که تا ابد
شعله خواهد کشید