آزاد، نیمایی و سپید

تی تیک تی تیک

تی تیک تی تیک
در این کران ساحل و به نیمه شب
نک می زند
سیولیشه
روی شیشه.

به او هزار بار
ز روی پند گفته ام
که در اطاق من ترا
نه جا برای خوابگاست
من این اطاق را به دست
هزار بار رفته ام.
چراغ سوخته
هزار بر لبم
سخن به مهر دوخته.

ولیک بر مراد خود
به من نه اعتناش او
فتاده است در تلاش او
به فکر روشنی کز آن
فریب دیده است و باز
فریب می خورد همین زمان.

به تنگنای نیمه شب
که خفته روزگار پیر
چنان جهان که در تعب
کوبد سر
کوبد پا.

تی تیک تی تیک
سوسک سیا
سیولیشه
نک می زند
روی شیشه.

در پیش کومه‌ام

در پیش کومه‌ام
در صحنه‌ی تمشک
بیخود ببسته است
مهتاب بی طراوت.لانه.
*
یک مرغ دل نهاده ی دریادوست
با نغمه هایش دریایی
بیخود سکوت خانه سرایم را
کرده است چون خیاش ویرانه.
*
بیخود دویده است
بیخود تنیده است
لم در حواشی آئیش
باد از برابر جاده
کانجا چراغ روشن تا صبح
می سوزد از پی چه نشانه.
*
ای یاسمن تو بیخود پس
نزدیکی از چه نمی گیری
با این خرابم آمده خانه.

کک‌کی که مانده گم

دیری‌ست نعره می‌کشد از بیشه‌ی خموش
کک‌کی که مانده گم.

از چشم ها نهفته پری وار
زندان بر او شده است علف زار
بر او که او قرار ندارد
هیچ آشنا گذار ندارد.

اما به تن درست و برومند
کک‌کی که مانده گم
دیری است نعره میکشد از بیشه ی خموش.

بر سر قایقش اندیشه‌کنان قایق‌بان

بر سر قایقش اندیشه‌کنان قایق‌بان
دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد.
*
سخت طوفان زده روی دریاست
نا شکیباست به دل قایق بان
شب پر از حادثه.دهشت افزاست.
*
بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:
کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!

پاسها از شب گذشته است

زمستان1336

پاسها از شب گذشته است.
میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است
میزبان در خانه اش تنها نشسته.
در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او
اوست مانده.اوست خسته.

مانده زندانی به لبهایش
بس فراوان حرفها اما
با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته
چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند
میزبان در خانه اش تنها نشسته.

ترا من چشم در راهم

زمستان1336

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.

 

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

تجریش، آبان1337

شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
هم عنان گشته هم زبان هستم.
*
جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم.

این فرشته‌ی مرگ است

می‌خواهم عاشقانه بنویسم
اما موهای تو را تراشیده‌اند

می‌خواهم عاشقانه بنویسم
اما در اعتصاب غذا
آنقدر لاغر شده‌ای
که جز ارکیده‌ای خشک
به چیزی نمی‌توان تشبیه‌ات کرد

می‌خواهم عاشقانه بنویسم
و این زندانبان نیست
که پشت درِ حمام فریاد می‌زند:
«وقت تمام، وقت تمام»
این فرشته‌ی مرگ است

می‌خواهم عاشقانه بنویسم
اگر صورتِ خون‌آلودِ نوید
دست از سرم بردارد

می‌خواهم عاشقانه بنویسم
اگر کوید نوزدهم
از ریه‌های بکتاش بیرون برود

می‌خواهم عاشقانه بنویسم
اما روح الله را آنقدر بالا کشیده‌اند
که ریشه‌هایش از زمین درآمده است

دندان بر رگم می‌کشم
و جای خون
موهای تراشیده‌ی تو کف حمام می‌چکد

من لای موهایت شناورم
می‌خواهم عاشقانه بنویسم
اما وقت تمام، وقت تمام.

خنده‌ای روی پوستم باز می‌شود

تیزند خاطرات

دست به هر ثانیه‌ای می‌برم

خنده‌ای روی پوستم باز می‌شود

 

 

زنانی می‌خواهند در تو پایکوبی کنند

اگر خوب به آینه‌ نگاه کنی
تصویرت با تو فرق می‌کند
تصویرت حرکت می‌کند
و تو ایستاده‌ای
تصویرت چاقویی در دست دارد
و تو بی‌سلاح ایستاده‌ای
چاقو را بر پیشانی‌ات می‌گذارد
و انگشت‌هایش را لابه‌لای مویرگ‌ها می‌چرخاند

لابه‌لای مویرگ‌هایت چه پنهان کرده‌ای؟

تصویر مادری خیس خورده
که با چاقویی در دست
مشغول است به خرد کردنِ انگشت‌هایش
تصویر پدری در کارگاه تراشکاری
که دستگاه پرس
آرزوهایش را تا آرنج جویده است
تصویر معشوقی خیالی
که وفادارای‌اش را در اتومبیلی گران‌قیمت
از دست داده است

این زندگی‌ست یا نوارِ نگاتیو
چرا همه چیز در دو بُعد حرکت می‌کند؟

چاقو از دست مادر می‌افتد
معشوق تکه‌تکه می‌شود
خونِ زیادی از پدر رفته
تصاویر تکه‌تکه دریافت می‌شوند

صدای دستگاه فرز
صدای پتک کارگرها
صدای مته می‌آید
که تصویرت در آینه
مته را بر شقیقه‌ات گذاشته

حفره‌های زیادی در ذهن
حفره‌های زیادی در زمان
حفره‌های زیادی در مکان
تصویرت کوچک شده
لباسِ فضانوردی بر تن دارد
روی مغزت ایستاده
با پرچمی در دست
انگار اولین مرد است بر سیاره‌ی ماه

به دنبالِ نشانه‌ای از تو
در چاه‌ها فرو می‌رود
اما حضوری از تو پیدا نیست
پس کجای زندگی‌ات بودی؟
در کجا قد کشیدی؟
در کدام چاه فرو ریختی ای بنای پوسیده
که حتا گرد و خاکی از تو باقی نمانده است

اکسیژن رو به اتمام است
ارتباطِ تو با فضانورد قطع شده

ستون‌های پوسیده‌ات را محکم بگیر ای ساختمانِ غمگین!
زنانی می‌خواهند در تو پایکوبی کنند