آزاد، نیمایی و سپید

بالا رفت شلاق پیچ و تاب خورد

بالا رفت شلاق
پیچ و تاب خورد
و به شکلِ علامتِ سوالی درآمد

قابِ عکسِ حاکم بر دیوار سکوت کرده بود
محکوم سکوت کرده بود
جلاد سکوت کرده بود
اما شلاق ادامه می‌داد به پرسیدن

باران شدید می‌شد در حیاط زندان
اما سقوط قطره‌ها صدایی نداشت

هیچ صدایی ندارد این شعر
جز صدای شلاق
که بر کمرگاهِ الفبا فرود می‌آید

سکوت تار بسته در کنجِ روزهای هفته

سکوت در سینه‌ام
نشسته طناب می‌بافد

سکوت کرده‌ایم
همچون قرص‌های افسردگی و اضطراب
سکوت کرده‌ایم

بارانی که در حیاطِ زندان می‌بارد
همان بارانی‌ست
که از درزهای پنجره
به خانه‌مان نفوذ می‌کند

و آبی که در لیوان می‌ریزیم
بوی سیم خاردار می‌دهد

بالا رفت شلاق
بالاتر
بالاتر
و بلند شد صدای پیانو
بر کمرگاهمان زخمی نمانده
هر چه هست کلاویه‌ی پیانوست

آخرین کبریت در آخرین جعبه

آخرین کبریت در آخرین جعبه
احتمال آتش: یک بر آخرین است
احتمالِ خاموشی: آخرین بر یک

آخرین معشوقم در آخرین خانه
حبس در اتاق‌خواب
احتمالِ تاریکی را چقدر می‌دانی
که در را به روی من بسته‌ای
و از حفره‌ی کوچکِ قفل
به تماشایم ایستاده‌ای؟

زبر است زیستن

زبر است زیستن
می‌گویم دوستت می‌دارم
می‌شنوی: دوستت داشته‌ام

دست بر تنت می‌کشم
لکه‌های ریز و درشت
همچون ستاره‌های ریخته از آسمان
بر پوستت فرود می‌آیند

زمان زبر است
و واژه‌هایمان را فرسوده می‌کند

چه چیز در تاریکی پنهان است

خیره‌ام به تاریکیِ متراکم در پشت پلک‌ها
چه چیز در تاریکی پنهان است
که می‌گویند روزی هشت ساعت
به آن خیره بمانیم؟

آیا تاریکی، مگسی بود
که هرچه سر به شیشه‌ می‌کوبید
راهی برای فرار نمی‌یافت؟

دکتر چراغ‌قوه‌اش را روشن کرده بود
و تا می‌توانست
از گلویم پایین می‌رفت
اما تاریک بودم، تاریک
و چیزی در من دیده نمی‌شد

تاریک‌ام
هرکه از هرجا می‌گریزد
در من پنهان می‌شود
و من با این همه پناهنده
می‌خواهم خودم را در دریا غرق کنم

شب در آسمان جاری‌ست
شب از پنجره‌ها به خیابان می‌تابد
شب در چراغِ کشتی‌ها در حال حرکت است
از حرکت بیرون می‌روم

دکتر
برایم روشنایی تجویز کرده
می‌گوید: «هر هشت ساعت
ستاره‌ی کوچکی در دهان بگذار»

(پرسیده بودم: «اگر دستم به ستاره نرسید
لامپ کوچکی را بجوم»؟)

گشتی‌های پلیس با چراغ‌قوه‌هایشان
شب را به سینه‌ام شلیک می‌کنند
و بر دیوارِ پشتِ سرم
تصویرِ دریایی تاریک نقش می‌بندد

تاریک‌ام
هرچیز و هرکس از من عبور کند
تاریک می‌شود

غوطه‌ورم در دریا
و هرچه پایین می‌روم
از من
خاطراتِ تاریک‌تری بیرون می‌ریزد

خیره‌ام به تاریکیِ متراکم در پشت پلک‌ها
و این تاریکی آنقدر سیال است
که آغاز و پایانش پیدا نیست
و آنقدر تصویر در خودش دارد
که تمام پرده‌ها برای نمایشش کوچک‌اند

لکه‌ی سیاهی از حقیقت

لکه‌ی سیاهی از حقیقت
دور سرم می‌چرخید
آن را در شیشه‌ای انداختم
صبح که بیدار شدم
واقعیت به دیواره‌های شیشه پاشیده بود

و دوست داشتنت تیغِ کندی‌ست

دوستت می‌دارم
و دوست داشتنت تیغِ کندی‌ست
که بر گلو گذاشته‌ام

تو در نامی به دنیا آمدی

تو در نامی به دنیا آمدی
در نامی بزرگ شدی
و در نامی به خاکسپاری‌ات می‌آیند
من اما نامم را دزدیده بودند

من اما نامم را دزدیده بودند
خاکم را دزدیده بودند
چهره‌ام را گذاشته بودند بر صورتِ فرزندانشان
و ایامِ کودکی‌ام را برده بودند خارج از خاورمیانه
مفت فروخته بودند
تا کفش و لباسِ نو بخرند

من پیر به دنیا آمده‌ام
بی‌نام
بی‌چهره
بی‌وطن

داستانی با شکوه بودم
که پیش از تمام شدن
نویسنده‌اش را به قتل رسانده‌اند

من به دنیا نیامدم
به قتل رسیدم

حجم متراکمی بودم از خاکِ فشرده‌ی بلوچستان
جایی که دهانِ هامون خشکیده است
و از آخرین پیامبرش چیزی نمانده
جز قصه‌ای خاک گرفته

خاک گرفته این دریاچه
فوت کن در چشم‌هایی که ندارم
موشکی تا خرخره در سرم گیر کرده است

چاهی خالی‌ام

چاهی خالی‌ام
اما سنگی بینداز
ناامیدت نخواهم کرد
عشق چیست؟
جز همین صدای کوچک

برای به دست آوردنِ چند کلمه

برای به دست آوردنِ چند کلمه
چند تکه استخوان را از دست داده‌ای؟

یک بار که از داربستی آویزان بودم
و سرم گرمِ یافتنِ کلمات بود
چند تکه از استخوانِ قوزکم کم شد

گیجم میان هزاران زنی که تویی

پشت در ایستاده‌ای
زنگ را فشار می‌دهی
و انگار تمام صداهای جهان
از رطوبتِ گریه‌ات زنگ زده‌اند

گیجم میان هزاران زنی که تویی
و هر صدایی به جمجمه‌ام وارد می‌شود
گلوله‌ای‌ست که از دهان تو پرتاب شده

گیجم میان هزاران زنی که تویی
و قلبم آنقدر جوش آورده
که رنگِ سرخش از پوستم عبور می‌کند
که مدام می‌پاشد به در و دیوار

گیجم میان هزاران زنی که تویی
و دست‌هایم در هم گره خورده‌اند
که دستگیره‌ی در را پیدا نمی‌کنم
که تو از بیرون به درون بریزی
و این گِلِ خشکیده دوباره زنده شود

و دست‌هایم در هم گره خورده‌اند
که خاطره‌ی دست‌هایت را پیدا نمی‌کنم
که دست‌هایم میان این همه دست محاصره شده‌اند
و خاطره‌ی دست‌هایت دانه‌ی کوچک آویشن است
در گونیِ بزرگِ فلفل سرخ

تلفن را برمی‌دارم
صدای تو در آشپزخانه دم کشیده است
صدای تو در حمام بخار می‌شود
صدای تو در اتاق خواب به خواب می‌رود
پشت در نیستی
و زنگِ در هنوز فشرده می‌شود