لکهی سیاهی از حقیقت
-
اندازه متن
+
لکهی سیاهی از حقیقت
دور سرم میچرخید
آن را در شیشهای انداختم
صبح که بیدار شدم
واقعیت به دیوارههای شیشه پاشیده بود
لکهی سیاهی از حقیقت
دور سرم میچرخید
آن را در شیشهای انداختم
صبح که بیدار شدم
واقعیت به دیوارههای شیشه پاشیده بود
رادیو میگوید: «ابری در آسمان نیست و برفی که میبینید معلوم نیست از کجا میآید» میخوابم و بیدار میشوم زندگی…
از خواب که میپَرَم اسمت رو میبَرَم اسمت رو میبَرَم از خواب که میپَرَم
من ساعتی…

