اشعار عاشقانه
تا بشنومت ندا، همه گوش شوم
تا راه به تو برم، همه هوش شوم
باز آی که گر شبی مرا باشی تو
سر تا به قدم بهر تو آغوش شوم
بر تو همه افزایم و از خود کاهم
خوش تعبیه ایست پیش آن درگاهم
گفتی که به عشقم کنی آوازه بلند
این می بر و آنم ده کان می خواهم
یکی ماه عاشق و
خبره در خواب،
حتا بر رانهای مورچهیی.
آیا خواهم ماند در ستیز،
با چشمهی زمزم؟
از کجا میآید اندوهات
ای یارِ بیغش؟
بگوی
دست عشق را تا فرو رود؛
در شکاف سینههات،
در گردن و موی.
خیالات را بگوی،
هر آنچه دلخواهِ اوست؛
برگیرد از این نگارههای مهتابی.
بانو،
از کجا میآید اندوهات؟
از دلدادهیی،
یا ظلمتی؟
ای دیر سفر که رفتی از من بازآی
من آمدم، از چه بازرفتن، بازآی
زین راه بیابان به چه سو باز روی
بازآی و مران جان من از تن بازآی
جوشی که چرا چشم به من دوختهای
خندی که چه خوش مهرم اندوختهای؟
آموختم از تو این دو گویی، تو ولی
این ناز و ادا را ز که آموختهای؟
آن که برای رسیدن به تو
از همه کس میگذرد
عاقبت روزی تو را
تنها خواهد گذاشت
گفتم به شب هجر تو خواهم خفتن
گفت آید این سهل ولی با گفتن.
گفتم مکن آشفته از این حرفم گفت:
ای عاشق باید که به عشق آشفتن
گفتم عشقت، گفت خراجت از من
گفتم غم آن؟ گفت علاجت از من
گفتم چه مرا به کف از این باشد گفت:
بازار، سخن چنین رواجت از من
دل گنج تو برد و آن نهادم با تو
خود حرف شدم، زبان گشادم با تو
بی تو همه خون دل به لب می بردم
اینک بنگر چه اوفتادم با تو
گفتم چه شود گرم در آغوش کنی؟
گفت این سخنانم ز چه در گوش کنی؟
گفتم به امید وعده ی دوش تو گفت:
خواهم سخن دوش، فراموش کنی