اشعار کوتاه
نی سخرهٔ آسمان پیروزه شوم
نی شیفتهٔ شاهد ده روزه شوم
در روزه چو روزیدهٔ بیواسطهای
پس حلقه به گوش و بندهٔ روزه شوم
هر گه که دل از خلق جدا میبینم
احوال وجود با نوا میبینم
وان لحظه که بیخود نفَسی بنشینم
عالَم همه سر به سر تو را میبینم
همچون سر زلف تو پریشان توایم
آنداری و آنداری و ما آن توایم
هر جا باشیم، حاضر خوان توایم
مهمان تو، مهمان تو، مهمان توایم
هم خوان توایم و نیز مهمان توایم
هم جمع توایم و هم پریشان توایم
در شیشهٔ دل تخت نه حکم بکن
ای رشک پری چون که پری خوان توایم
هم مستم و هم بادهٔ مستان توام
هم آفتِ جانِ زیردستان توام
چون نیست شدم کنون ز هستان توام
گفتی که الست، از الست آنِ توام
هم منزلِ عشق و هم رهت میبینم
در بنده و در مرو شهت میبینم
در اختر و خورشید و مهت میبینم
در برگ و گیاه و درگهت میبینم
هوش عاشق کجا بود؟ سوی نسیم
هوش عاقل کجا بود؟ با زر و سیم
جای گلها کجا بود؟ باغ و نعیم
جای هیزم کجا بود؟ قعر جحیم
یار آمده، یار آمده، ره بگشائیم
جویان دلست، دل بدو بنمائیم
ما نعرهزنان که آن شکارت مائیم
او خندهکنان که ما تو را میپائیم
یا صورت خودنمای تا نقش کنیم
یا عزم کنیم و پای در کفش کنیم
یا هر یک را جدا جدا بوسه بده
یا یک بوسه که تا همه پخش کنیم
بر غوشبک و قیربک و سالارم
با نصرت و با همّت و با اظهارم
گر کوه احد به خصمیَم برخیزد
آن را به سر نیزه ز جا بردارم