اشعار کوتاه
دزدیده به هر کسی دردی آمیخت
پوشیده به هر سری خیالی انگیخت
کرد این همه تا خود ز میان بگریزد،
یاران به من آورید او را که گریخت
چون سوختم، اشک شد به دامن آویخت
چون ساختم، آب گشت و از پیش گریخت
از سوختن و ساختن خود باری
من رشته به هم بستم و او باز گسیخت
شمع از سر سوز اشک حسرت میریخت
پروانه از او خونش به رغبت میریخت.
در دایره هرکه که داشت نوبت و آنجا
در ساغر هر که می ، به نوبت میریخت.
گفتا چه کنم ز شکوهی جانسوزت
گفتم چه کنم زناوک دلدوزت
دیروز برد نیمی از جان مرا
با نیم دگر تا چه کند امروزت !
آمد سحر و نوای موذن برخاست
افزود به هر فزوده وز کاسته کاست
یکسوی چراغ و مصحف و سویی دوست
بنگر چه قیامت به چه توفیق آراست.
ای ناو نگهدار، مگو فکر خطاست.
خندید دم صبح و گشایش با ماست.
ما را نشکست ناو و طوفان بشکست
بر ساحل از دور ، چراغی پیداست
بی تو همه در پیکر من سوز تب است.
با تو همه با هر سخن من تعب است.
در چشم من ار نیک نمایی نه عجب
در پیش تو گر نیک درآیم عجب است
گفتم : نه لب است ، چشمهای از شکر است
گفت : آری با دید تو هرچه دگر است.
گفتم : تو هم از دید خود آور سخنی.
گفتا : مده آزارم نیما ، سحر است.
گفتی که فلان چو دشمنی حیله گر است.
آری سخن نیک همینش اثر است.
با دوست هنر نیست اگر زیست کنی
با دشمن خود زیست چو کردی هنر است.
گفتم : که دلم به عشق مجبور چراست؟
گفتا : به شبت رغبت با نور چراست؟
از هر طرفی روی ، به من بازآیی
اما نظر تو بر ره دور چراست؟