اشعار کوتاه
این پردهٔ دل دگر مکن تا نرود
جز جانب او نظر مکن تا نرود
این مجلس بیخودی که چون فردوس است
از مستی خود سفر مکن تا نرود
این تنهائی هزار جان بیش ارزد
این آزادی ملک جهان بیش ارزد
در خلوت یک زمانه با حق بودن
از جان و جهان و این و آن بیش ارزد
ای نرم دلانیکه وفا میکارید
بر خاک سیه در صفا میبارید
در هر جائی خبر ز حالم دارید
در دست چنین هجر مرا مگذارید
این سر که در این سینهٔ ما میگردد
از گردش او چرخ دو تا میگردد
نی سر داند ز پای و نی پای از سر
اندر سر و پا بیسر و پا میگردد
این صورت آدمی که درهم بستند
نقشی است که در تویلهٔ غم بستند
گه دیو گهی فرشته گاهی وحشی
این خود چه طلسم است که محکم بستند
این طرفه که یار در دامن گنجد
جان دو هزار تن در این تن گنجد
در یک گندم هزار خرمن گنجد
صد عالم و در چشمهٔ سوزن گنجد
این عشق به جانب دلیران گردد
آهو است که او بابت شیران گردد
این خانهٔ عشق از امل معمور است
میپنداری که بی تو ویران گردد
این مست به بادهای دگر میگردد
قرابه تهی گشت و بسر میگردد
ای محتسب این مست مرا دره مزن
هرچند ز پیش مستتر میگردد
این واقعه را سخت بگیری شاید
از کوشش عاجزانه کاری ناید
از رحمت ایزدی کلیدی باید
تا قفل چنین واقعه را بگشاید
بار دگر این خسته جگر باز آمد
بیچاره به پا رفت و به سرباز آمد
از شوق تو بر مثال جانهای شریف
سوی ملک از کوی بشر بازآمد