دیوان شمس

امروز روز شادی و امسال سال لاغ (1298)

امروز روز شادی و امسال سال لاغ
نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ

آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل
چشم من و تو روشن بی‌روی زشت زاغ

گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیان
سبزه‌ست و لاله زار و چمن کوری کلاغ

با سیب انار گفت که شفتالویی بده
گفت این هوس پزند همه منبلان راغ

شفتالوی مسیح به جان می‌توان خرید
جانی نه کز دلست ترقیش نه از دماغ

باغ و بهار هست رسول بهشت غیب
بشنو که بر رسول نباشد بجز بلاغ

در آفتابِ فضل گشا پر و بال نو
کز پیش آفتاب برفته‌ست میغ و ماغ

چندان شراب ریخت کنون ساقی ربیع
مستسقیان خاک از این فیض کرده کاغ

خورشید ما مقیم حَمَل در بهار جان
فارغ ز بهمنست و ز کانون زهی مساغ

سر همچنین بجنبان یعنی سر مرا
خاریدن آرزوست ندارم بدو فراغ

امروز پایْ دار که برپاست ساقیی
کبست خاک را و فلک را دو صد چراغ

گه آب می‌نماید و گه آتشی کز او
دل داغ داغ بود و رهانیده شد ز داغ

غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موش
گو چیغ چیغ می‌کن و گو چاغ چاغ چاغ

آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریس
گردن چو دوک گشت این حرف چون پناغ

گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ (1299)

گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
گویند صبح نبود شام تو را دروغ

گویند بهر عشق تو خود را چه می‌کشی
بعد از فنای جسم نباشد بقا دروغ

گویند اشک چشم تو در عشق بیهده‌ست
چون چشم بسته گشت نباشد لقا دروغ

گویند چون ز دور زمانه برون شدیم
زان سو روان نباشد این جان ما دروغ

گویند آن کسان که نرستند از خیال
جمله خیال بد قصص انبیا دروغ

گویند آن کسان که نرفتند راه راست
ره نیست بنده را به جناب خدا دروغ

گویند رازدان دل اسرار و راز غیب
بی‌واسطه نگوید مر بنده را دروغ

گویند بنده را نگشایند راز دل
وز لطف بنده را نبرد بر سما دروغ

گویند آن کسی که بود در سرشت خاک
با اهل آسمان نشود آشنا دروغ

گویند جان پاک از این آشیان خاک
با پر عشق برنپرد بر هوا دروغ

گویند ذره ذره بد و نیک خلق را
آن آفتاب حق نرساند جزا دروغ

خاموش کن ز گفت وگر گویدت کسی
جز حرف و صوت نیست سخن را ادا دروغ

عیسی روح گرسنه‌ست چو زاغ (1300)

عیسی روح گرسنه‌ست چو زاغ
خر او می‌کند ز کنجد کاغ

چونک خر خورد جمله کنجد را
از چه روغن کشیم بهر چراغ

چونک خورشید سوی عقرب رفت
شد جهان تیره رو ز میغ و ز ماغ

آفتابا رجوع کن به محل
بر جبین خزان و دی نه داغ

آفتابا تو در حمل جانی
از تو سرسبز خاک و خندان باغ

آفتابا چو بشکنی دل دی
از تو گردد بهار گرم دماغ

آفتابا زکات نور تو است
آنچ این آفتاب کرد ابلاغ

صد هزار آفتاب دید احمد
چون تو را دیده بود او مازاغ

زان نگشت او بگرد پایه حوض
کو ز بحر حیات دید اسباغ

آفتابت از آن همی‌خوانم
که عبارت ز تست تنگ مساغ

مژده تو چو درفکند بهار
باغ برداشت بزم و مجلس و لاغ

کرده مستان باغ اشکوفه
کرده سیران خاک استفراغ

حله بافان غیب می‌بافند
حله‌ها و پدید نیست پناغ

کی گذارد خدا تو را فارغ
چون خدا را ز کار نیست فراغ

صد هزاران بنا و یک بنا
رنگ جامه هزار و یک صباغ

نغزها را مزاج او مایه
پوست‌ها را علاج او دباغ

لعل‌ها را درخش او صیقل
سیم و زر را کفایتش صواغ

بلبلان ضمیر خود دگرند
نطق حس پیششان چو بانگ کلاغ

بس که همراز بلبلان نبود
آنک بیرون بود ز باغ و ز راغ

ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف (1301)

ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف
چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف

از چپ و راست می‌رسد مست طمع هر اشتری
چون شتران فکنده لب مست و برآوریده کف

غم مخورید هر شتر ره نبرد بدین اغل
زانک به پستی‌اند و ما بر سر کوه بر شرف

کس به درازگردنی بر سر کوه کی رسد
ورچه کنند عف عفی غم نخوریم ما ز عف

بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندرآ
کشتی نوح کی بود سخره غرقه و تلف

کان زمردیم ما آفت چشم اژدها
آنک لدیغ غم بود حصه اوست وااسف

جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم
ما خوش و نوش و محترم مست طرب در این کنف

مست شدند عارفان مطرب معرفت بیا
زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف

باد به بیشه درفکن در سر سرو و بید زن
تا که شوند سرفشان بید و چنار صف به صف

بید چو خشک و کل بود برگ ندارد و ثمر
جنبش کی کند سرش از دم و باد لاتخف

چاره خشک و بی‌مدد نفخه ایزدی بود
کوست به فعل یک به یک نیست ضعیف و مستخف

نخله خشک ز امر حق داد ثمر به مریمی
یافت ز نفخ ایزدی مرده حیات مؤتنف

ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن
پیشه عشق برگزین هرزه شمر دگر حرف

چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو
وز تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف

ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف (1302)

ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف
چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف

هر طرفی همی‌رسد مست و خراب جوق جوق
چون شتران مست لب سست فکنده کرده کف

خوش بخورید کاشتران ره نبرند سوی ما
زانک بوادی اندرند ما سر کوه بر شرف

گرچه درازگردن‌اند تا سر کوه کی رسند
ورچه که عف عفی کنند غم نخوریم ما ز عف

بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندریم
کشتی نوح کی بود سخره آفت و تلف

جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم
ما خوش و نوش و محترم مست خرف در این کنف

کان زمردیم ما آفت چشم مار غم
آنک اسیر غم بود حصه اوست وااسف

مطرب عارفان بیا مست شدند عارفان
زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف

باد به بیشه درفکن بر سر هر درخت زن
تا که شوند سرفشان شاخ درخت صف به صف

ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن
عشق حیات جان بود مرده بود دگر حرف

چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو
از تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف

گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف (1303)

گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف
کز ترش رویی همی‌رنجد دلارام ظریف

گر همی انکار خود پنهان کنی بر روی تو
می‌نماید دشمنی‌ها بر رخ تو لیف لیف

روز گردک بر رخ داماد می‌باشد نشان
از جمال او که نامش کرد رومی نیف نیف

چون خداوند شمس دین چوگان زند یارش کجاست
ور بر اسب فضل بنشیند کجا دارد ردیف

خوان و بزم هر دو عالم نزد بزم شمس دین
چون یکی کاسه پرآش و بر سر او یک رغیف

وان رغیف و آش و کاسه صدقه تبریز دان
از کمال و حرمت شهر شهنشاه شریف

باده نمی‌بایدم فارغم از درد و صاف (1304)

باده نمی‌بایدم فارغم از درد و صاف
تشنه خون خودم آمد وقت مصاف

برکش شمشیر تیز خون حسودان بریز
تا سر بی‌تن کند گرد تن خود طواف

کوه کن از کله‌ها بحر کن از خون ما
تا بخورد خاک و ریگ جرعه خون از گزاف

ای ز دل من خبیر رو دهنم را مگیر
ور نه شکافد دلم خون بجهد از شکاف

گوش به غوغا مکن هیچ محابا مکن
سلطنت و قهرمان نیست چنین دست باف

در دل آتش روم لقمه آتش شوم
جان چو کبریت را بر چه بریدند ناف

آتش فرزند ماست تشنه و دربند ماست
هر دو یکی می‌شویم تا نبود اختلاف

چک چک و دودش چراست زانک دورنگی به جاست
چونک شود هیزم او چک چک نبود ز لاف

ور بجهد نیم سوز فحم بود او هنوز
تشنه دل و رو سیه طالب وصل و زفاف

آتش گوید برو تو سیهی من سپید
هیزم گوید که تو سوخته‌ای من معاف

این طرفش روی نی وان طرفش روی نی
کرده میان دو یار در سیهی اعتکاف

همچو مسلمان غریب نی سوی خلقش رهی
نی سوی شاهنشهی بر طرفی چون سجاف

بلک چو عنقا که او از همه مرغان فزود
بر فلکش ره نبود ماند بر آن کوه قاف

با تو چه گویم که تو در غم نان مانده‌ای
پشت خمی همچو لام تنگ دلی همچو کاف

هین بزن ای فتنه جو بر سر سنگ آن سبو
تا نکشم آب جو تا نکنم اغتراف

ترک سقایی کنم غرقه دریا شوم
دور ز جنگ و خلاف بی‌خبر از اعتراف

همچو روان‌های پاک خامش در زیر خاک
قالبشان چون عروس خاک بر او چون لحاف

کعبه جان‌ها توی گرد تو آرم طواف (1305)

کعبه جان‌ها توی گرد تو آرم طواف
جغد نیم بر خراب هیچ ندارم طواف

پیشه ندارم جز این کار ندارم جز این
چون فلکم روز و شب پیشه و کارم طواف

بهتر از این یار کیست خوشتر از این کار چیست
پیش بت من سجود گرد نگارم طواف

رخت کشیدم به حج تا کنم آن جا قرار
برد عرب رخت من برد قرارم طواف

تشنه چه بیند به خواب چشمه و حوض و سبو
تشنه وصل توام کی بگذارم طواف

چونک برآرم سجود بازرهم از وجود
کعبه شفیعم شود چونک گزارم طواف

حاجی عاقل طواف چند کند هفت هفت
حاجی دیوانه‌ام من نشمارم طواف

گفتم گل را که خار کیست ز پیشش بران
گفت بسی کرد او گرد عذارم طواف

گفت به آتش هوا دود نه درخورد توست
گفت بهل تا کند گرد شرارم طواف

عشق مرا می‌ستود کو همه شب همچو ماه
بر سر و رو می‌کند گرد غبارم طواف

همچو فلک می‌کند بر سر خاکم سجود
همچو قدح می‌کند گرد خمارم طواف

خواجه عجب نیست اینک من بدوم پیش صید
طرفه که بر گرد من کرد شکارم طواف

چار طبیعت چو چار گردن حمال دان
همچو جنازه مبا بر سر چارم طواف

هست اثرهای یار در دمن این دیار
ور نه نبودی بر این تیره دیارم طواف

عاشق مات ویم تا ببرد رخت من
ور نه نبودی چنین گرد قمارم طواف

سرو بلندم که من سبز و خوشم در خزان
نی چو حشیشم بود گرد بهارم طواف

از سپه رشک ما تیر قضا می‌رسد
تا نکنی بی‌سپر گرد حصارم طواف

خشت وجود مرا خرد کن ای غم چو گرد
تا که کنم همچو گرد گرد سوارم طواف

بس کن و چون ماهیان باش خموش اندر آب
تا نه چو تابه شود بر سر نارم طواف

بیا بیا که توی شیر شیر شیر مصاف (1306)

بیا بیا که توی شیر شیر شیر مصاف
ز مرغزار برون آ و صف‌ها بشکاف

به مدحت آنچ بگویند نیست هیچ دروغ
ز هر چه از تو بلافند صادقست نه لاف

عجب که کرت دیگر ببیند این چشمم
به سلطنت تو نشسته ملوک بر اطراف

تو بر مقامه خویشی وز آنچ گفتم بیش
ولیک دیده ز هجرت نه روشنست نه صاف

شعاع چهره او خود نهان نمی‌گردد
برو تو غیرت بافنده پرده‌ها می‌باف

تو دلفریب صفت‌های دلفریب آری
ولیک آتش من کی رها کند اوصاف

چو عاشقان به جهان جان‌ها فدا کردند
فدا بکردم جانی و جان جان به مصاف

اگر چه کعبه اقبال جان من باشد
هزار کعبه جان را بگرد تست طواف

دهان ببسته‌ام از راز چون جنین غمم
که کودکان به شکم در غذا خورند از ناف

تو عقل عقلی و من مست پرخطای توام
خطای مست بود پیش عقل عقل معاف

خمار بی‌حد من بحرهای می‌خواهد
که نیست مست تو را رطل‌ها و جره کفاف

بجز به عشق تو جایی دگر نمی‌گنجم
که نیست موضع سیمرغ عشق جز که قاف

نه عاشق دم خویشم ولیک بوی تست
چو دم زنم ز غمت از مت و از آلاف

نه الف گیرد اجزای من به غیر تو دوست
اگر هزار بخوانند سوره ایلاف

به نور دیده سلف بسته‌ام به عشق رخت
که گوش من نگشاید به قصه اسلاف

منم کمانچه نداف شمس تبریزی
فتاده آتش او در دکان این نداف

ای مونس و غمگسار عاشق (1307)

ای مونس و غمگسار عاشق
وی چشم و چراغ و یار عاشق

ای داروی فربهی و صحت
از بهر تن نزار عاشق

ای رحمت و پادشاهی تو
بربوده دل و قرار عاشق

ای کرده خیال را رسولی
در واسطه یادگار عاشق

آن را که به خویش بار ندهی
کی بیند کار و بار عاشق

از جذب و کشیدن تو باشد
آن ناله زار زار عاشق

تعلیم و اشارت تو باشد
آن حیله گری و کار عاشق

از راه نمودن تو باشد
آن رفتن راهوار عاشق

ای بند تو دلگشای عاشق
وی پند تو گوشوار عاشق

دیرست که خواب شب نمانده است
در دیده شرمسار عاشق

دیرست که اشتها برفتست
از معده لقمه خوار عاشق

دیرست که زعفران برستست
از چهره لاله زار عاشق

دیرست کز آب‌های دیده
دریا کردی کنار عاشق

زین‌ها چه زیانش چون تو باشی
چاره گر و غمگسار عاشق

صد گنج فروشیش به دانگی
وان دانگ کنی نثار عاشق

ای لاف ابیت عند ربی
آرایش و افتخار عاشق

لو لاک لما خلقت الافلاک
نه چرخ به اختیار عاشق

بس کن که عنایتش بسنده است
برهان و سخن گزار عاشق