دیوان شمس

ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم (1378)

ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم
خورشید او را ذره‌ام این رقص از او آموختم

ای مه نقاب روی او ای آب جان در جوی او
بر رو دویدن سوی او زان آب جو آموختم

گلشن همی‌گوید مرا کاین نافه چون دزدیده‌ای
من شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم

از باغ و از عرجون او وز طره میگون او
اینک رسن بازی خوش همچون کدو آموختم

از نقش‌های این جهان هم چشم بستم هم دهان
تا نقش بندی عجب بی‌رنگ و بو آموختم

دیدم گشاد داد او وان جود و آن ایجاد او
من دادن جان دم به دم زان دادخو آموختم

در خواب بی‌سو می روی در کوی بی‌کو می روی
شش سو مرو وز سو مگو چون غیر سو آموختم

آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم (1379)

آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم
در چشم مست من نگر کز کوی خمار آمدم

سرمایه مستی منم هم دایه هستی منم
بالا منم پستی منم چون چرخ دوار آمدم

آنم کز آغاز آمدم با روح دمساز آمدم
برگشتم و بازآمدم بر نقطه پرگار آمدم

گفتم بیا شاد آمدی دادم بده داد آمدی
گفتا بدید و داد من کز بهر این کار آمدم

هم من مه و مهتاب تو هم گلشن و هم آب تو
چندین ره از اشتاب تو بی‌کفش و دستار آمدم

فرخنده نامی ای پسر گرچه که خامی ای پسر
تلخی مکن زیرا که من از لطف بسیار آمدم

خندان درآ تلخی بکش شاباش ای تلخی خوش
گل‌ها دهم گرچه که من اول همه خار آمدم

گل سر برون کرد از درج کالصبر مفتاح الفرج
هر شاخ گوید لاحرج کز صبر دربار آمدم

دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم (1380)

دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم

شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود
شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم

ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه
زیرا که بی‌حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم

اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان
ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم

آن جوز بی‌مغزی بود کو پوست بگزیده بود
او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم

لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او
شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم

چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر
در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم

ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله
در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم

زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او
زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم

ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو
از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم

هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم (1381)

هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
در خانه گر می باشدم پیشش نهم با وی خورم

مستی که شد مهمان من جان منست و آن من
تاج من و سلطان من تا برنشیند بر سرم

ای یار من وی خویش من مستی بیاور پیش من
روزی که مستی کم کنم از عمر خویشش نشمرم

چون وقف کردستم پدر بر باده‌های همچو زر
در غیر ساقی ننگرم وز امر ساقی نگذرم

چند آزمایم خویش را وین جان عقل اندیش را
روزی که مستم کشتیم روزی که عاقل لنگرم

کو خمر تن کو خمر جان کو آسمان کو ریسمان
تو مست جام ابتری من مست حوض کوثرم

مستی بیاید قی کند مستی زمین را طی کند
این خوار و زار اندر زمین وان آسمان بر محترم

گر مستی و روشن روان امشب مخسب ای ساربان
خاموش کن خاموش کن زین باده نوش ای بوالکرم

ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم (1382)

ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم
کز بهر این آورده‌ای ما را ز صحرای عدم

تا جان ز فکرت بگذرد وین پرده‌ها را بردرد
زیرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم

ای دل خموش از قال او واقف نه‌ای ز احوال او
بر رخ نداری خال او گر چون مهی ای جان عم

خوبی جمال عالمان وان حال حال عارفان
کو دیده کو دانش بگو کو گلستان کو بوی و شم

زان می که او سرکه شود زو ترش رویی کی رود
این می مجو آن می بجو کو جام غم کو جام جم

آن می بیار ای خوبرو کاشکوفه‌اش حکمت بود
کز بحر جان دارد مدد تا درج در شد زو شکم

بر ریز آن رطل گران بر آه سرد منکران
تا سردشان سوزان شود گردد همه لاشان نعم

گر مجسم خالی بدی گفتار من عالی بدی
یا نور شو یا دور شو بر ما مکن چندین ستم

مانند درد دیده‌ای بر دیده برچفسیده‌ای
ای خواجه برگردان ورق ور نه شکستم من قلم

هر کس که هایی می کند آخر ز جایی می کند
شاهی بود یا لشکری تنها نباشد آن علم

خالی نمی‌گردد وطن خالی کن این تن را ز من
مستست جان در آب و گل ترسم که درلغزد قدم

ای شمس تبریزی ببین ما را تو این نعم المعین
ای قوت پا در روش وی صحت جان در سقم

تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم (1383)

تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم

هر جا خیال شه بود باغ و تماشاگه بود
در هر مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم

درها اگر بسته شود زین خانقاه شش دری
آن ماه رو از لامکان سر درکند در روزنم

گوید سلام علیک هی آوردمت صد نقل و می
من شاهم و شاهنشهم پرده سپاهان می زنم

من آفتاب انورم خوش پرده‌ها را بردرم
من نوبهارم آمدم تا خارها را برکنم

هر کس که خواهد روز و شب عیش و تماشا و طرب
من قندها را لذتم بادام‌ها را روغنم

گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو
هین بی‌ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم

گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران
صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم

رو رو که صاحب دولتی جان حیات و عشرتی
رضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنم

هم کوه و هم عنقا توی هم عروه الوثقی توی
هم آب و هم سقا توی هم باغ و سرو و سوسنم

افلاک پیشت سر نهد املاک پیشت پر نهد
دل گویدت مومم تو را با دیگران چون آهنم

عشقا، تو را قاضی برم کاشکستیم همچون صنم (1384)

عشقا، تو را قاضی برم کاشکستیم همچون صنم
از من نخواهد کس گوا که شاهدم، نی ضامنم

مقضی توی، قاضی توی، مستقبل و ماضی توی
خشمین توی، راضی توی، تا چون نمایی دم به دم

ای عشق زیبای منی، هم من توام هم تو منی
هم سیلی و هم خرمنی، هم شادیی هم درد و غم

آن‌ها توی، وین‌ها توی، وز این و آن تنها توی
وآن دشت با پهنا توی، وآن کوه و صحرای کرم

شیرینی خویشان توی، سرمستی ایشان توی
دریای دُرافشان توی، کان‌های پُر زرّ و درم

عشق سخن کوشی توی، سودای خاموشی توی
ادراک و بی‌هوشی توی، کفر و هدی عدل و ستم

ای خسرو شاهنشهان، ای تختگاهت عقل و جان
ای بی‌نشان با صد نشان، ای مخزنت بحر عدم

پیش تو خوبان و بتان چون پیش سوزن لعبتان
زشتش کنی، نغزش کنی، بردری از مرگ و سقم

هر نقش با نقشی دگر، چون شیر بودی و شکر
گر واقفندی نقش‌ها که آمدند از یک قلم

آن کس که آمد سوی تو تا جان دهد در کوی تو
رشک تو گوید که: «برو»، لطف تو خواند که: «نعم»

لطف تو سابق می‌شود، جذّاب عاشق می‌شود
بر قهر سابق می‌شود، چون روشنایی بر ظلم

هر زنده‌ای را می‌کشد وهم و خیالی سو به سو
کرده خیالی را کَفَت لشکرکش و صاحب علم

دیگر خیالی آوری، ز اوّل رباید سروری
آن را اسیر این کنی، ای مالک الملک و حشم

هر دم خیالی نو رسد از سوی جان اندر جسد
چون کودکان «قلعه بزم» گوید ز قسام القسم

خامش کنم، بندم دهان، تا برنشورد این جهان
چون می‌نگنجی در بیان، دیگر نگویم بیش و کم

بس جهد می‌کردم که من آیینهٔ نیکی شوم (1385)

بس جهد می‌کردم که من آیینهٔ نیکی شوم
تو حکم می‌کردی که من خمخانهٔ سیکی شوم

خمخانهٔ خاصان شدم، دریای غوّاصان شدم
خورشید بی‌نقصان شدم تا طبّ تشکیکی شوم

نقش ملایک ساختی، بر آب و گل افراختی
دورم بدان انداختی کاکسیر نزدیکی شوم

هاروتیی افروختی، پس جادویش آموختی
زآنم چنین می‌سوختی تا شمع تاریکی شوم

ترکی همه ترکی کند، تاجیک تاجیکی کند
من ساعتی ترکی شوم، یک لحظه تاجیکی شوم

گه تاج سلطانان شوم، گه مکر شیطانان شوم
گه عقل چالاکی شوم، گه طفل چالیکی شوم

خون روی را ریختم، با یوسفی آمیختم
در روی او سرخی شوم، در موش باریکی شوم

آمد بهار ای دوستان، منزل به سروستان کنیم (1386)

آمد بهار ای دوستان، منزل به سروستان کنیم
تا بختِ در رو خفته را، چون بخت سروْ اِستان کنیم

همچون غریبان چمن بی‌پا روان گشته به فن
هم بسته پا هم گام زن عزم غریبستان کنیم

جانی که رست از خاکدان نامش روان آمد روان
ما جان زانوبسته را هم منزل ایشان کنیم

ای برگ، قوّت یافتی تا شاخ را بشکافتی
چون رستی از زندان؟ بگو تا ما در این حبس آن کنیم

ای سرو، بر سرور زدی تا از زمین سر ورزدی
سرور چه سیر آموختت؟ تا ما در آن سیران کنیم

ای غنچه، گلگون آمدی، وز خویش بیرون آمدی
با ما بگو چون آمدی؟ تا ما ز خود خیزان کنیم

آن رنگ عبهر از کجا؟ وان بوی عنبر از کجا؟
وین خانه را در از کجا؟ تا خدمت دربان کنیم

ای بلبل آمد داد تو، من بندهٔ فریاد تو
تو شاد گل، ما شاد تو، کی شکر این احسان کنیم؟!

ای سبزپوشان چون خضر، ای غیب‌ها گویان به سر
تا حلقهٔ گوش از شما، پُر دُرّ و پُرمرجان کنیم

بشنو ز گلشن رازها، بی‌حرف و بی‌آوازها
برساخت بلبل سازها، گر فهم آن دستان کنیم

آواز قمری تا قمر بررفت و طوطی بر شکر
می‌آورد الحان‌تر، جان مست آن الحان کنیم

هین، خیره خیره می‌نگر اندر رخ صفراییم (1387)

هین، خیره خیره می‌نگر اندر رخ صفراییم
هر کس که او مکی بود داند که من بطحاییم

زان لاله روی دلستان روید ز رویم زعفران
هر لحظه زان شادی فزا بیش است کارافزاییم

مانند برف آمد دلم، هر لحظه می‌کاهد دلم
آن جا همی‌خواهد دلم زیرا که من آن جاییم

هر جا حیاتی بیشتر مردم در او بی‌خویشتر
خواهی بیا در من نگر کز شید جان شیداییم

آن برف گوید دم به دم: «بگدازم و سیلی شوم
غلطان سوی دریا روم، من بحری و دریاییم»

تنها شدم، راکد شدم، بُفسردم و جامد شدم
تا زیر دندان بلا چون برف و یخ می‌خاییم

چون آب باش و بی‌گره! از زخم دندان‌ها بجه
من تا گره دارم یقین می‌کوبی و می‌ساییم

برف آب را بگذار هین، فقّاع‌های خاص بین
می‌جوشد و بر می‌جهد که تیزم و غوغاییم

هر لحظه بخروشان‌ترم، برجسته و جوشان‌ترم
چون عقل بی‌پر می‌پرم، زیرا چو جان بالاییم

بسیار گفتم ای پدر، دانم که دانی این قدر
که چون نیم بی‌پا و سر، در پنجهٔ آن ناییم

گر تو ملولستی ز من، بنگر در آن شاه زمن
تا گرم و شیرینت کند آن دلبر حلواییم

ای بی‌نوایان را نوا، جان ملولان را دوا
پران کنندهٔ جان، که من از قافم و عنقاییم

من بس کنم بس از حنین، او بس نخواهد کرد از این
من طوطیم عشقش شکر، هست از شکر گویاییم