دیوان شمس

در مجلس آن رستم در عربده بنشستم (1448)

در مجلس آن رستم در عربده بنشستم
صد ساغر بشکستم آهسته که سرمستم

ای منکر هر زنده خنبک زنی و خنده
ای هم خر و خربنده آهسته که سرمستم

ای عاقل چون لنگر ای روت چو آهنگر
در دلبر ما بنگر آهسته که سرمستم

تو شخصک چوبینی گر پیشترک شینی
صد دجله خون بینی آهسته که سرمستم

کاهل مشو ای ساقی باقی است ز ما باقی
پر ده می راواقی آهسته که سرمستم

آن‌ها که ملولانند زین راه چه گولانند
بس سرد فضولانند آهسته که سرمستم

شمس الحق آزاده تبریز و می ساده
تا حشر من افتاده آهسته که سرمستم

زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم (1449)

زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
دریاب مرا ساقی والله که چنینستم

ای ساقی مست من بنگر به شکست من
ای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم

بشکست مرا دامت بشکستم من جامت
مستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم

ای جان و دل مستان بستان سخنم بستان
گویی که نه ای محرم هستم به خدا هستم

پر کن ز می پیشین بنشین بر من بنشین
بنشین که چنین وقتی در خواب همی‌جستم

جان و سر تو یارا بر نقد بزن ما را
مفریب و مگو فردا بردارم و بفرستم

والله که بنگذارم دست از تو چرا دارم
تا لاف زنی گویی کز عربده وارستم

خواهم که ز باد می آتش بفروزانی
خواهم که ز آب خود چون خاک کنی پستم

بستان قدح از دستم ای مست که من مستم (1450)

بستان قدح از دستم ای مست که من مستم
کز حلقه هشیاران این ساعت وارستم

هشیار بر رندی ضدی بود و ضدی
همرنگ شو ای خواجه گر فوقم اگر پستم

هر چیز که اندیشی از جنگ از آن دورم
هر چیز که اندیشی از مهر من آنستم

تا عشق تو بگرفتم سودای تو پذرفتم
با جنگ تو یکتاام با صلح تو همدستم

اسپانخ خویشم دان با ترش پز و شیرین
با هر چه شدم پخته تا با تو بپیوستم

بی‌کار بود سازش سازش نبود نازش
گر جست غلط از من من مست برون جستم

مستی تو و مستی من بربسته به هم دامن
چون دسته و چون هاون دو هست و یکی هستم

گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم (1451)

گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
تو قصه خود می گو من قصه خود گفتم

بس کردم از دستان زیرا مثل مستان
از خواب به هر سویی می جنبم و می افتم

من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارم
با نقش خیال او همراهم و هم جفتم

چون صورت آیینه من تابع آن رویم
زان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم

آن دم که بخندید او من نیز بخندیدم
وان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم

باقیش بگو تو هم زیرا که ز بحر توست
درهای معانی که در رشته دم سفتم

ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم (1452)

ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم
برگشت سر از مستی تخلیط و خطا کردم

آن ساقی بایستم چون دید که سرمستم
بگرفت سر دستم بوسید رخ زردم

گفتم که تو سلطانی جانی و دو صد جانی
تو خود نمکستانی شوری دگر آوردم

از جام می خالص پرعربده شد مجلس
از عربده کی ترسم من عربده پروردم

بی‌او نکنم عشرت گر تشنه و مخمورم
جفت نظرش باشم گر جفتم وگر فردم

من شاخ ترم اما بی‌باد کجا رقصم
من سایه آن سروم بی‌سرو کجا گردم

نور دل ابر آمد آن ماه اگر ابرم
شاه همه مردان است آن شاه اگر مردم

می رفت شه شیرین گفتم نفسی بنشین
ای مستی هر جزوم ای داروی هر دردم

خورشید حمل کی بود ای گرمی تو بی‌حد
ای محو شده در تو هم گرمم و هم سردم

در کاس تو افتادم کز باده تو شادم
در طاس تو افتادم چون مهره آن نردم

ساکن شوم از گفتن گر اوم نشوراند
زیرا که سوار است او من در قدمش گردم

در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم (1453)

در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
آیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم

در آب تو را بینم در آب زنم دستی
هم تیره شود آبم هم تیره شود کارم

ای دوست میان ما ای دوست نمی‌گنجد
ای یار اگر گویم ای یار نمی‌یارم

زان راه که آه آمد تا باز رود آن ره
من راه دهان بستم من ناله نمی‌آرم

گر ناله و آه آمد زان پرده ماه آمد
نظاره مه خوشتر ای ماه ده و چارم

گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم (1454)

گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم
گفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم

گفتم که در این بازی ما را سببی سازی
گفتا که من این بازی بیرون سبب دارم

هر طایفه با قومی خویشی و نسب دارند
من با غم عشق تو خویشی و نسب دارم

بیرون مشو از دیده ای نور پسندیده
کز دولت نور تو مطلوب طلب دارم

آنم که ز هر آهش در چرخ زنم آتش
وز آتش بر آتش از عشق لهب دارم

ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم (1455)

ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم
وز بام فلک پنهان من راه گذر دارم

جان عزم سفر دارد تا معدن و اصل خود
زان سو که نظر بخشد آن سوی نظر دارم

نک می کشدم سیلم آن سوی که بد میلم
کز فرقت آن دریا بس گرم جگر دارم

می تازم ترکانه تا حضرت خاقانی
کز وی مثل خرگه صد بند کمر دارم

چون سایه فنا گردم در تابش خورشیدی
کاندر پی او دایم من سیر قمر دارم

چون لعل ز خورشیدش جز گرمی و جز تابش
من فر دگر گیرم من عشق دگر دارم

گر بشکند این جوزم هم مغزم و هم نغزم
ور بشکندم چون نی صد قند شکر دارم

چون سروم و چون سوسن هم بسته هم آزادم
چون سنگم و چون آهن در سینه شرر دارم

یا من هو فی قلبی یسبی ادبی یسبی
حسبی ابدا حسبی آنچ از تو به بر دارم

مولای فنی صبری لا تخرج من صدری
لا تبعد نستبری کز هجر ضرر دارم

ای عشق صلا گفتی می آیم بسم الله
آخر به چه آرامم گر از تو حذر دارم

گر در دل تابوتم مهر تو بود قوتم
قوت ملکی دارم گر شکل بشر دارم

آفندی کلیتیشی کالیسو کیتیشی
شیلیسو نسندیشی دل زیر و زبر دارم

افندی مناخوسی بویسی کلیمو بویسی
تینما خو نتیلوسی یاد تو سمر دارم

باقیش بفرما تو ای خسرو دریاخو
بستم چو صدف من لب یعنی که گهر دارم

توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم (1456)

توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
زان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم

مجنون ز غم لیلی چون توبه نکرد ای جان
صد لیلی و صد مجنون درجست در اسرارم

بس بی‌سر و پا عشقی که عاشق و معشوقم
هم زارم و بیمارم هم صحت بیمارم

اندیشه پرنده زین سوخته پر گشته
که من قفس تنگم که جعفر طیارم

من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم (1457)

من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
هر چند که بی‌هوشم در کار تو هشیارم

با شیره فشارانت اندر چرش عشقم
پای از پی آن کوبم کانگور تو افشارم

تو پای همی‌بینی و انگور نمی‌بینی
بستان قدحی شیره دریاب که عصارم

اندر چرش جان آ گر پای همی‌کوبی
تا غوطه خورم یک دم در شیره بسیارم

زین باده نگردد سر زین شیره نشورد دل
هین چاشنیی بستان زین باده که من دارم

زین باده که داری تو پیوسته خماری تو
دانم که چه داری تو در روت نمی‌آرم

دامی که درافتادی بنگر سوی دام افکن
تا ناظر حق باشی ای مرغ گرفتارم

دام ار تک چه باشد فردوس کند حقش
ور خار خسک باشد حق سازد گلزارم

آن دم که به چاه آمد یوسف خبرش آمد
که کار تو می سازد ای خسته بیمارم

داروی تو می کوبم خرگاه تو می روبم
از ضد ضدش انگیزم من قادر و قهارم

گویم به حجر حی شو گویم به عدم شیء شو
گویم به چمن دی شو داری عجب اقرارم

شمس الحق تبریزی تو روشنی روزی
و اندر پی روز تو من چون شب سیارم