دیوان شمس

رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم (1778)

رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم
لا تغفلوا عن حینکم لا تهدموا دارینکم

اخواننا اخواننا ان الزمان خاننا
لا تنسؤا هجراننا لا تهدموا دارینکم

قد فاتنا اعمارنا و استنسیت اخبارنا
و استثقلت اوزارنا لا تهدموا دارینکم

استوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکم
و استعشقوا ایمانکم لا تهدموا دارینکم

اتیناکم اتیناکم فحیونا نحییکم (1779)

اتیناکم اتیناکم فحیونا نحییکم
و لو لاکم و لقیاکم لما کنا بودایکم

دخلنا دارکم سکری فشکرا ربنا شکرا
ذکرتم عهدنا ذکرا و نادانا منادیکم

خرجنا من قری الوادی دخلنا القصر یا حادی
توافیتم بمیعادی و باح الراح ساقیکم

فاخف القصر لا تبدی و من یسئلک لا تهدی
فانت الغوث و المجدی اذا ناجی مناجیکم

و تسقینا و تشفینا و مثل السر تخفینا
و هذا کله فضل فانا لا نکافیکم

اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام (1780)

اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
فاشربوا من کاس خلد و اترکوا کل الطعام

اشبعوا من غیر اکل و اسمعوا من غیر اذن
و انطقوا من غیر حرف و اسکتوا تم الکلام

ایها العشاق طیبوا و اسکروا من کأسنا
و ارکبوا ظهر المعالی و ادخلوا بین الزحام

انهضوا نادی المنادی الصلا این الرجال
جاء کم نادی القیامه فی الهوی نعم القیام

اشربوا سقیا لکم ثم اطربوا غنما لکم
ان هذا یوم عید عیدوا بعد الصیام

وافقونا وافقونا فی طریق الاتحاد
انما نحن کنهر فرقوه و السلام

یا ندیمی سل سبیلا نحو عین السلسبیل
قم لنا نفتح جنانا من جنان یا غلام

قد رجعنا قد رجعنا جائیا من طورکم (1781)

قد رجعنا قد رجعنا جائیا من طورکم
انظرونا انظرونا نقتبس من نورکم

کل من یرجو وجودا یغتنم من جودکم
کل من ارداه عسر نال من میسورکم

لیس یشقی بالرزایا من یکن محفوظکم
لا یبالی بالبرایا خاضعی منصورکم

حارت ابصار البرایا فی بدیهیاتکم
من یلاقی من یسوق الخیل فی مستورکم

لیس یهدی قلبنا الا نسیم منکم
لیس یجلی طرفنا الا بقربی دورکم

ظننتم ایا عذال ان قد عدلتم (1782)

ظننتم ایا عذال ان قد عدلتم
تظنون ان الحق فیما عذلتم

و ما ضاء ذاک البدر الا لاهله
و غادرکم انواره فضللتم

فما مل من ذاق الصبابه و الهوی
و انکم ما ذقتم فمللتم

و ان ذقتموا ما ذقتموه بحقها
و لا مشرب العشاق یوما وصلتم

فان وفق الله الکریم وصالکم (1783)

فان وفق الله الکریم وصالکم
و عاین روحی حسنکم و جمالکم

تصدقت بالروح العزیز لشکرها
فبالله ارحموا ذلی و عشقی فما لکم

الی کم اقاسی هجرکم و فراقکم
الی کم اؤانس طیفکم و خیالکم

تناقص صبری بازدیاد ملالکم
فیالیتنی افننی کصبری ملالکم

عمی العین من تذکارها حرکاتکم
و غنجاتها ویلاکم و دلالکم

رآنی الهوی یوما الاعب غفلتی
فصاح علینا صیحه العشق والکم

لقد جاء من تبریز روح مجسم
الا فانثروا فی حب نعلیه ما لکم

علی اهل نجد الثنا و سلام (1784)

علی اهل نجد الثنا و سلام
و عیشتنا فی غیرهم لحرام

فضیلته للفاضلین بصیره
ملاحته للعاشقین قوام

بصیره اهل الله منه مکحل
و عشره اهل الحق فیه مدام

ایا ساکنیها من فضیله سیدی
لکم عیشه مرضیه و دوام

و لو لا حجاب العز ارخی ملیکنا
لکان علی باب الملیک زحام

ملیک اذا لاحت شعاشع خده
لا صبح حیا صخره و رخام

سقی الله وقتا انطقانا کلامه
ففی الروح من ذاک الکلام کلام

غدا آلفا قلبی یقوم لامره
وقدی من عذل العواذل لام

بیا بیا دلدار من دلدار من (1785)

بیا بیا دلدار من دلدار من
درآ درآ در کار من در کار من

تویی تویی گلزار من گلزار من
بگو بگو اسرار من اسرار من

***
بیا بیا درویش من درویش من
مرو مرو از پیش من از پیش من

تویی تویی هم کیش من هم کیش من
تویی تویی هم خویش من هم خویش من

***
هر جا روم با من روی با من روی
هر منزلی محرم شوی محرم شوی

روز و شبم مونس تویی مونس تویی
دام مرا خوش آهویی خوش آهویی

***
ای شمع من بس روشنی بس روشنی
در خانه‌ام چون روزنی چون روزنی

تیر بلا چون دررسد چون دررسد
هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی

***
صبر مرا برهم زدی برهم زدی
عقل مرا رهزن شدی رهزن شدی

دل را کجا پنهان کنم پنهان کنم
در دلبری تو بی‌حدی تو بی‌حدی

***
ای فخر من سلطان من سلطان من
فرمان ده و خاقان من خاقان من

چون سوی من میلی کنی میلی کنی
روشن شود چشمان من چشمان من

***
هر جا توی جنت بود جنت بود
هر جا روی رحمت بود رحمت بود

چون سایه‌ها در چاشتگه در چاشتگه
فتح و ظفر پیشت دود پیشت دود

***
فضل خدا همراه تو همراه تو
امن و امان خرگاه تو خرگاه تو

بخشایش و حفظ خدا حفظ خدا
پیوسته در درگاه تو درگاه تو

دزدیده چون جان می‌روی اندر میانِ جانِ من (1786)

دزدیده چون جان می‌روی اندر میانِ جانِ من
سروِ خرامانِ منی ای رونقِ بستانِ من

چون می‌روی بی‌من مرو ای جانِ جان بی‌تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله‌یِ تابانِ من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدنِ تو دینِ من وی رویِ تو ایمانِ من

بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب‌وخور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسفِ کنعانِ من

از لطفِ تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هستِ تو پنهان‌شده در هستیِ پنهانِ من

گل جامه‌در از دست تو ای چشمِ نرگس مستِ تو
ای شاخ‌ها آبستِ تو ای باغِ بی‌پایانِ من

یک لحظه داغم می‌کشی یک دم به باغم می‌کشی
پیشِ چراغم می‌کشی تا وا شود چشمانِ من

ای جانِ پیش از جان‌ها وی کانِ پیش از کان‌ها
ای آنِ پیش از آن‌ها ای آنِ من ای آنِ من

منزلگهِ ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشه‌ام افلاک نی ای وصلِ تو کیوانِ من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آبِ حیوان مرگ کو ای بحرِ من عمانِ من

ای بویِ تو در آهِ من وی آهِ تو همراهِ من
بر بویِ شاهنشاهِ من شد رنگ‌وبو حیرانِ من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بی‌تو چرا باشد چرا ای اصلِ چار ارکانِ من

ای شه صلاح‌الدینِ من ره‌دانِ من ره‌بینِ من
ای فارغ از تمکینِ من ای برتر از امکانِ من

گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول‌ها فزون (1787)

گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول‌ها فزون
بنوشت توقیعت خدا کاخرون السابقون

زرین شده طغرای او ز انا فتحناهای او
سر کرده صورت‌های او از بحر جان آبگون

آدم دگربار آمده بر تخت دین تکیه زده
در سجده شکر آمده سرهای نحن الصافون

رستم که باشد در جهان در پیش صف عاشقان
شبدیز می رانند خوش هر روز در دریای خون

هر سو دو صد ببریده سر در بحر خون زان کر و فر
رقصان و خندان چون شکر ز انا الیه راجعون

گر سایه عاشق فتد بر کوه سنگین برجهد
نه چرخ صدق‌ها زند تو منکری نک آزمون

بر کوه زد اشراق او بشنو تو چاقاچاق او
خود کوه مسکین که بود آن جا که شد موسی زبون

خود پیش موسی آسمان باشد کمینه نردبان
کو آسمان کو ریسمان کو جان کو دنیای دون

تن را تو مشتی کاه دان در زیر او دریای جان
گرچه ز بیرون ذره‌ای صد آفتابی از درون

خورشیدی و زرین طبق دیگ تو را پخته است حق
مطلوب بودی در سبق طالب شدستی تو کنون

او پار کشتی کاشته امسال برگ افراشته
سر از زمین برداشته بر خویش می خواند فسون

جان مست گشت از کاس او ای شاد کاس و طاس او
طاسی که بهر سجده‌اش شد طشت گردون سرنگون

ای شمس تبریز از کرم ای رشک فردوس و ارم
تا چنگ اندر من زدی در عشق گشتم ارغنون