دیوان شمس

چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من (1838)

چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من
صید توایم و ملک تو گر صنمیم وگر شمن

هر نفس از کرانه‌ای ساز کنی بهانه‌ای
هر نفسی برون کشی از عدمی هزار فن

گرچه کثیف منزلم شد وطن تو این دلم
رحمت مؤمنی بود میل و محبت وطن

دشمن جاه تو نیم گرچه که بس مقصرم
هیچ کسی بود شها دشمن جان خویشتن

مطرب جمع عاشقان برجه و کاهلی مکن
قصه حسن او بگو پرده عاشقان بزن

همچو چهی است هجر او چون رسنی است ذکر او
در تک چاه یوسفی دست زنان در آن رسن

ذوق ز نیشکر بجو آن نی خشک را مخا
چاره ز حسن او طلب چاره مجو ز بوالحسن

گر تو مرید و طالبی هست مراد مطلق او
ور تو ادیم طایفی هست سهیل در یمن

آن دم کآفتاب او روزی و نور می دهد
ذره به ذره را نگر نور گرفته در دهن

گرچه که گل لطیفتر رزق گرفت بیشتر
لیک رسید اندکی هم به دهان یاسمن

عمر و ذکا و زیرکی داد به هندوان اگر
حسن و جمال و دلبری داد به شاهد ختن

ملک نصیب مهتران عشق نصیب کهتران
قهر نصیب تیغ شد لطف نصیبه مجن

شهد خدای هر شبی هست نصیبه لبی
همچو کسی که باشدش بسته به عقد چار زن

تا که بود حیات من عشق بود نبات من
چونک بر آن جهان روم عشق بود مرا کفن

مدمن خمرم و مرا مستی باده کم مکن
نازک و شیرخواره‌ام دوره مکن ز من لبن

چونک حزین غم شوم عشق ندیمیم کند
عشق زمردی بود باشد اژدها حزن

گفتم من به دل اگر بست رهت خمار غم
باده و نقل آرمت شمع و ندیم خوش ذقن

گفت دلم اگر جز او سازی شمع و ساقیم
بر سر مام و باب زن جام و کباب بابزن

گفتم ساقی او است و بس لیک به صورت دگر
نیک ببین غلط مکن ای دل مست ممتحن

بس کن از این بهانه‌ها وام هوای او بده
تا نبود قماش جان پیش فراق مرتهن

واقعه‌ای بدیده‌ام لایق لطف و آفرین (1839)

واقعه‌ای بدیده‌ام لایق لطف و آفرین
خیز معبرالزمان صورت خواب من ببین

خواب بدیده‌ام قمر چیست قمر به خواب در
زانک به خواب حل شود آخر کار و اولین

آن قمری که نور دل زو است گه حضور دل
تا ز فروغ و ذوق دل روشنی است بر جبین

یومئذ مسفره ضاحکه بود چنان
ناعمه لسعیها راضیه بود چنین

دور کن این وحوش را تا نکشند هوش را
پنبه نهیم گوش را از هذیان آن و این

ماند یکی دو سه نفس چند خیال بوالهوس
نیست به خانه هیچ کس خانه مساز بر زمین

شب بگذشت و شد سحر خیز مخسب بی‌خبر
بی خبرت کجا هلد شعله آفتاب دین

جوق تتار و سویرق حامله شد ز کین افق
گو شکم فلک بدر بوک بزاید این جنین

رو به میان روشنی چند تتار و ارمنی
تیغ و کفن بپوش و رو چند ز جیب و آستین

در شب شنبهی که شد پنجم ماه قعده را
ششصد و پنجه‌ست و هم هست چهار از سنین

هست به شهر ولوله این که شده‌ست زلزله
شهر مدینه را کنون نقل کژ است یا یقین

رو ز مدینه درگذر زلزله جهان نگر
جنبش آسمان نگر بر نمطی عجبترین

بحر نگر نهنگ بین بحر کبودرنگ بین
موج نگر که اندر او هست نهنگ آتشین

شکل نهنگ خفته بین یونس جان گرفته بین
یونس جان که پیش از این کان من المسبحین

بحر که می صفت کنم خارج شش جهت کنم
بحر معلق از صور صاف بده‌ست پیش از این

تیره نگشت آن صفا خیره شده‌ست چشم ما
از قطرات آب و گل وز حرکات نقش طین

گردن آنک دست او دست حدث پرست او
تیره کند شراب ما تا بزنیم هین و هین

چون نکنیم یاد او هست سزا و داد او
کینه چو از خبر بود بی‌خبری است دفع کین

خواست یکی نوشته‌ای عاشقی از معزمی
گفت بگیر رقعه را زیر زمین بکن دفین

لیک به وقت دفن این یاد مکن تو بوزنه
زانک ز یاد بوزنه دور بمانی از قرین

هر طرفی که رفت او تا بنهد دفینه را
صورت بوزنه ز دل می بنمود از کمین

گفت که آه اگر تو خود بوزنه را نگفتیی
یاد نبد ز بوزنه در دل هیچ مستعین

گفت بنه تو نیش را تازه مکن تو ریش را
خواب بکن تو خویش را خواب مرو حسام دین

مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین (1840)

مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین
نغنغه دگر بزن پرده تازه برگزین

مطرب روح من توی کشتی نوح من توی
فتح و فتوح من توی یار قدیم و اولین

ای ز تو شاد جان من بی‌تو مباد جان من
دل به تو داد جان من با غم توست همنشین

تلخ بود غم بشر وین غم عشق چون شکر
این غم عشق را دگر بیش به چشم غم مبین

چون غم عشق ز اندرون یک نفسی رود برون
خانه چو گور می شود خانگیان همه حزین

سرمه ماست گرد تو راحت ماست درد تو
کیست حریف و مرد تو ای شه مردآفرین

تا که تو را شناختم همچو نمک گداختم
شکم و شک فنا شود چون برسد بر یقین

من شبم از سیه دلی تو مه خوب و مفضلی
ظلمت شب عدم شود در رخ ماه راه بین

عشق ز توست همچو جان عقل ز توست لوح خوان
کان و مکان قراضه جو بحر ز توست دانه چین

مست تو بوالفضول شد وز دو جهان ملول شد
عشق تو را رسول شد او است نکال هر زمین

در تبریز شمس دین دارد مطلعی دگر
نیست ز مشرق او مبین نیست به مغرب او دفین

تا چه خیال بسته‌ای ای بت بدگمان من (1841)

تا چه خیال بسته‌ای ای بت بدگمان من
تا چو خیال گشته‌ام ای قمر چو جان من

از پس مرگ من اگر دیده شود خیال تو
زود روان روان شود در پی تو روان من

بنده‌ام آن جمال را تا چه کنم کمال را
بس بودم کمال تو آن تو است آن من

جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرم
زانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من

چشم مرا نگارگر ساخت به سوی آن قمر
تا جز ماه ننگرد زهره آسمان من

چون نگرم به غیر تو ای به دو دیده سیر تو
خاصه که در دو دیده شد نور تو پاسبان من

من چو که بی‌نشان شدم چون قمر جهان شدم
دیده بود مگر کسی در رخ تو نشان من

شاد شده زمان‌ها از عجب زمانه‌ای
صاف شده مکان‌ها زان مه بی‌مکان من

از تبریز شمس دین تا که فشاند آستین
خشک نشد ز اشک و خون یک نفس آستان من

چهره شرمگین تو بستد شرمگان من (1842)

چهره شرمگین تو بستد شرمگان من
شور تو کرد عاقبت فتنه و شر مکان من

مه که نشانده تو است لابه کنان به پیش تو
پیش خودم نشان دمی ای شه خوش نشان من

در ره تو کمین خسم از ره دور می رسم
ای دل من به دست تو بشنو داستان من

گرد فلک همی‌دوم پر و تهی همی‌شوم
زانک قرار برده‌ای ای دل و جان ز جان من

گرد تو گشتمی ولی گرد کجاست مر تو را
گرد در تو می دوم ای در تو امان من

عشق برید ناف من بر تو بود طواف من
لاف من و گزاف من پیش تو ترجمان من

گه همه لعل می شوم گاه چو نعل می شوم
تا کرمت بگویدم باز درآ به کان من

گفت مرا که چند چند سیر نگشتی از سخن
زانک سوی تو می رود این سخن روان من

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن (1843)

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
همچو کسان بی‌گنه روی به آسمان مکن

رو ترش و گران کنی تا سر خود نهان کنی
بار دگر گرفتمت بار دگر همان مکن

باده خاص خورده‌ای جام خلاص خورده‌ای
بوی شراب می زند لخلخه در دهان مکن

چون سر عشق نیستت عقل مبر ز عاشقان
چشم خمار کم گشا روی به ارغوان مکن

چون سر صید نیستت دام منه میان ره
چونک گلی نمی‌دهی جلوه گلستان مکن

غم نخورد ز رهزنی آه کسی نگیردش
نیست چنان کسی کی او حکم کند چنان مکن

خشم گرفت ابلهی رفت ز مجلس شهی
گفت شهش که شاد رو جانب ما روان مکن

خشم کسی کند کی او جان و جهان ما بود
خشم مکن تو خویش را مسخره جهان مکن

بند برید جوی دل آب سمن روا نشد
مشعله‌های جان نگر مشغله زبان مکن

مرا در دل همی‌آید که من دل را کنم قربان (1844)

مرا در دل همی‌آید که من دل را کنم قربان
نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان

دل من می‌نیارامد که من با دل بیارامم
بباید کرد ترک دل، نباید خصم شد با جان

زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادان
سر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان

زهی سر دل عاشق قضای سر شده او را
خنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان

اگر جانباز و عیاری وگر در خون خود یاری
پس گردن چه می‌خاری چه می‌ترسی چو ترسایان

اگر مجنون زنجیری سر زنجیر می‌گیری
وگر از شیر زادستی چه‌ای چون گربه در انبان

مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشب
جگر در سیخ کش ای دل کبابی کن پی مهمان

کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب
که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان

ربابی چشم بربسته رباب و زخمه بر دسته
کمانچه رانده آهسته مرا از خواب او افغان

کشاکش‌هاست در جانم کشنده کیست می‌دانم
دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان

به هر روزم جنون آرد دگر بازی برون آرد
که من بازیچه اویم ز بازی‌های او حیران

چو جامم گه بگرداند چو ساغر گه بریزد خون
چو خمرم گه بجوشاند چو مستم گه کند ویران

گهی صرفم بنوشاند چو چنگم درخروشاند
به شامم می‌بپوشاند به صبحم می‌کند یقظان

گر این از شمس تبریز است زهی بنده نوازی‌ها
وگر از دور گردون است زهی دور و زهی دوران

عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان (1845)

عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان
میان راه پیش آمد نوازش کرد چون شاهان

گرفته جام چون مستان در او صد عشوه و دستان
به پیشم داشت جام می که گر میخواره‌ای بستان

منور چون رخ موسی مبارک چون که سینا
مشعشع چون ید بیضا مشرح چون دل عمران

هلا این لوح لایح را بیا بستان از این موسی
مکش سر همچو فرعونان مکن استیزه چون هامان

بدو گفتم که ای موسی به دستت چیست آن گفت این
یکی ساعت عصا باشد یکی ساعت بود ثعبان

ز هر ذره جدا صد نقش گوناگون بدید آید
که هر چه بوهریره را بباید هست در انبان

به دست من بود حکمش به هر صورت بگردانم
کنم زهراب را دارو کنم دشوار را آسان

زنم گاهیش بر دریا برآرم گرد از دریا
زنم گاهیش بر سنگی بجوشد چشمه حیوان

گه آب نیل صافی را به دشمن خون نمودم من
نمودم سنگ خاکی را به عامه گوهر و مرجان

به چشم حاسدان گرگم بر یعقوب خود یوسف
بر جهال بوجهلم محمد پیش یزدان دان

گلاب خوش نفس باشد جعل را مرگ و جان کندن
جلاب شکری باشد به صفرایی زیان جان

به ظاهر طالبان همراه و در تحقیق پشتاپشت
یکی منزل در اسفل کرد و دیگر برتر از کیوان

مثال کودک و پیری که همراهند در ظاهر
ولیک این روزافزون است و آن هر لحظه در نقصان

چه جام زهر و قند است این چه سحر و چشم بند است این
که سرگردان همی‌دارد تو را این دور و این دوران

جهان ثابت است و تو ورا گردان همی‌بینی
چو برگردد کسی را سر ببیند خانه را گردان

مقام خوف آن را دان که هستی تو در او ایمن
مقام امن آن را دان که هستی تو در او لرزان

چو عکسی و دروغینی همه برعکس می بینی
چو کردی مشورت با زن خلاف زن کن ای نادان

زن آن باشد که رنگ و بو بود او را ره و قبله
حقیقت نفس اماره‌ست زن در بنیت انسان

نصیحت‌های اهل دل دوی نحل را ماند
پر از حلوا کند از لب ز فرش خانه تا ساران

زهی مفهوم نامفهوم زهی بیگانه همدل
زهی ترشی به از شیرین زهی کفری به از ایمان

خمش کن که زبان دربان شده‌ست از حرف پیمودن
چو دل بی‌حرف می گوید بود در صدر چون سلطان

بتاب ای شمس تبریزی به سوی برج‌های دل
که شمس مقعد صدقی نه چون این شمس سرگردان

حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن (1846)

حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
می چون ارغوان هشتن ز بانگ ارغنون رفتن

برون زرق است یا استم هزاران بار دیده‌ستم
از این پس ابلهی باشد برای آزمون رفتن

مرو زین خانه ای مجنون که خون گریی ز هجران خون
چو دستی را فروبُرّی عجایب نیست خون رفتن

ز شمع آموز ای خواجه میان گریه خندیدن
ز چشم آموز ای زیرک به هنگام سکون رفتن

اگر باشد تو را روزی ز استادان بیاموزی
چو مرغ جان معصومان به چرخ نیلگون رفتن

بیا ای جان که وقتت خوش چو استن بار ما می‌کش
که تا صبرت بیاموزد به سقف بی‌ستون رفتن

فسون عیسی مریم نکرد از درد عاشق کم
وظیفه درد دل نبود به دارو و فسون رفتن

چو طاسی سرنگون گردد رود آنچ در او باشد
ولی سودا نمی‌تاند ز کاسه سر نگون رفتن

اگر پاکی و ناپاکی مرو زین خانه‌ ای زاکی
گناهی نیست در عالم تو را ای بنده چون رفتن

توی شیر اندر این درگه عدوِ راه تو روبه
بود بر شیر بدنامی از این چالش زبون رفتن

چو نازی می‌کشی باری بیا ناز چنین شه کش
که بس بداختری باشد به زیر چرخ دون رفتن

ز دانش‌ها بشویم دل ز خود خود را کنم غافل
که سوی دلبر مقبل نشاید ذوفنون رفتن

شناسد جان مجنونان که این جان است قشر جان
بباید بهر این دانش ز دانش در جنون رفتن

کسی کو دم زند بی‌دم مباح او راست غواصی
کسی کو کم زند در کم رسد او را فزون رفتن

رها کن تا بگوید او خموشی گیر و توبه جو
که آن دلدار خو دارد به سوی تایبون رفتن

خرامان می‌روی در دل، چراغ‌افروز جان و تن (1847)

خرامان می‌روی در دل، چراغ‌افروز جان و تن
زهی چشم‌وچراغ دل، زهی چشمم به تو روشن

زهی دریای پر گوهر، زهی افلاک پر اختر
زهی صحرای پر عبهر، زهی بستان پر سوسن

ز تو اجسام را چَستی، ز تو ارواح را مستی
ایا پر کرده گوهرها جهان خاک را دامن

چه می‌گویم من ای دلبر، نظیر تو دو سه ابتر
چه تشبیهت کنم دیگر؟! چه دارم من؟! چه دانم من؟!

بگو ای چشم حیران را: «چو دیدی لطف جانان را
چه خواهی دید خلقان را؟!  چه گردی گرد آهرمن؟!

شکار شیر بگذاری شکار خوک برداری
زهی تدبیر و هشیاری زهی بیگار و جان کندن»

مرا باری عنایاتش، خطابات و مراعاتش
شعاعات و ملاقاتش، یکی طوقی است در گردن

حلاوت‌های آن مُفضل قرار و صبر برد از دل
که دیدم غیر او تا من سکون یابم در این مسکن؟!

به‌غیر آن جلال و عزّ که او دیگر نشد هرگز
همه درمانده و عاجز ز خاص و عام و مرد و زن

منم از عشق افروزان، مثال آتش از هیزم
ز غیر عشق بیگانه، مثال آب با روغن

بسوزان هر چه من دارم به غیر دل که اندر دل
به هر ساعت همی‌سازی ز کًّر و فًّر خود گلشن

غلام زنگی شب را تو کردی ساقی خلقان
غلام روز رومی را بدادی دار و گیر و فن

وآنگه این دو لالا را رقیب مرد و زن کردی
که تا چون دانه‌شان از کَه گزینی اندر این خرمن

همه صاحب‌دلان گندم که بامغزند و با لذت
همه جسمانیان چون کَه که بی‌مغزند در مطحن

درخت سبز صاحب دل میان باغ دین خندان
درخت خشک بی‌معنی چه باشد؟ هیزم گلخن

خیالت می‌رود در دل چو عیسی بهر جان‌بخشی
چنانک وحی ربانی به موسی جانب ایمن

خیالت را نشانی‌ها زر و گوهرفشانی‌ها
کز او خندان شود دندان کز او گویا شود الکن

دو غَمّاز دگر دارم یکی عشق و دگر مستی
حریفان را نمی‌گویم یکی از دیگری احسن

ز تو ای دیده و دینم، هزاران لطف می‌بینم
ولیکن خاطر عاشق بداندیش آمد و بدظن

ز چشم روز می‌ترسم که چشمش سحرها دارد
ز زلف شام می‌ترسم که شب فتنه است و آبستن

مرا گوید: «چه می ترسی که کوبد مر تو را محنت؟!
که سرمه نور دیده شد چو شد ساییده در هاون»

همه خوف از وجود آید، بر او کم لرز و کم می‌زن
همه ترس از شکست آید، شکسته شو ببین مأمن

ز ارکان من بدزدیدم زر و در کیسه پیچیدم
ز ترس بازدادن من چو دزدانم در این مکمن

سبوس ار چه که پنهان شد میان آرد چون دزدان
کشاند شحنهٔ دادش ز هر گوشه به پَرویزن

چو هیزم بی‌خبر بودی ز عشق آتش به تو درزد
بجه چون برق از این آتش، برآ چون دود از این روزن

چه خنجر می‌کشی این جا؟! تو گردن پیش خنجر نِه
که تا زفتی نگنجی تو درون چشمهٔ سوزن

در جنّت چو تنگ آمد مثال چشمهٔ سوزن
اگر خواهی چو پشمی شو لِتَغْزل ذاکَ تغزیلاً

بود کان غَزْل در سوزن نگنجد کاین دمت غَزْل است
که می‌ریسی ز پنبهْٔ تن که بافی حلّه ادکن

لباس حلّهٔ اَدکَن ز غَزْلِ پنبگی ناید
مگر این پنبه ابریشم شود ز اکسیر آن مخزن

چو ابریشم شوی آید وریشم‌تابِ وحی او
تو را گوید: «بریس اکنون» بدم پیغام مُستَحَسن

چه باشد وحی در تازی؟ به‌گوش‌اندر سخن گفتن
دُهل می‌نشنود گوشَت به جهد و جِدّ نوبت‌زن

گران گوشی و آنگه تو به گوش‌اندر کنی پنبه
چنانک گفت: «واستغشوا» بپیچی سر به پیراهن

گران‌گوشی، گران‌جسمی، گران‌جانی نذیر آمد
که می‌گوید تو را هر یک: «الا یا علج لا تأمن»

سبک‌گوشی، سبک‌جسمی، سبک‌جانی بشیر آمد
که می گوید تو را هر یک: «الا یا لیث لا تحزن»

بهاری باش تا خوبان به بستان در تو آویزند
که بگریزند این خوبان ز شکل بارِد بهمن

بهار ار نیستی اکنون چو تابستان در آتش رو
که بی‌آن حسن و بی‌آن عشق باشد مرد مستهجن

اگر خواهی که هر جزوت شود گویا و شاعر، رو
خمش کن سوی این منطق، به نظم و نثر لاتَرکَن

که برکَنده شوی از فکر، چون در گفت می‌آیی
مکَن از فکر دل، خود را، از این گفت‌ِزبان بر کن

قضا خنبک زند گوید که: «مردان عهدها کردند
شکستم عهدهاشان را» هلا می‌کوش ما امکن

ستیزه می‌کنی با خود کز این پس من چنین باشم
ز استیزه چه بربندی؟ قضا را بنگر ای کودن

نکاحی می‌کند با دل به هر دم صورت غیبی
نزاید، گرچه جمع آیند صد عنّین و استرون

صور را دل شده جاذب، چو عنّین شهوتِ کاذب
ز خوبان نیست عنین را به جز بخشیدن وجکن

بیا ای شمس تبریزی که سلطانی و خون‌ریزی
قضا را گو: «که از بالا جهان را در بلا مفکن»