دیوان شمس

چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من (1858)

چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
از آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من

وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر چون خامان
شود دل خصم جان من کند هجران سزای من

سحرگاهان دعا کردم که این جان باد خاک او
شنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من

چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهان
چگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من

یکی جامی به پیش آورد من از ناز گفتم نی
بگفتا نی مگو بستان برای اقتضای من

چو از صافش چشیدم من مرا درداد یک دردی
یکی دردی گران خواری که کامل شد صفای من

منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین (1859)

منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین
دلم پرنیش هجران است بهر نوش شمس الدین

چو آتش‌های عشق او ز عرش و فرش بگذشته‌ست
در این آتش ندانم کرد من روپوش شمس الدین

در آغوشم ببینی تو ز آتش تنگ‌ها لیکن
شود آن آب حیوان از پی آغوش شمس الدین

چو دیکی پخت عقل من چشیدم بود ناپخته
زدم آن دیک در رویش ز بهر جوش شمس الدین

در این خانه تنم بینی یکی را دست بر سر زن
یکی رنجور در نزع و یکی مدهوش شمس الدین

زبان ذوالفقار عقل کاین دریا پر از در کرد
زبانش بازبگرفت و شد او خاموش شمس الدین

الا ای باد شبگیرم بیار اخبار شمس الدین (1860)

الا ای باد شبگیرم بیار اخبار شمس الدین
خداوندم ولی دانی تو از اسرار شمس الدین

کسی کز نام او بر بحر بی‌کشتی عبر یابی
چو سامندر ز مهر او روی در نار شمس الدین

کرامت‌ها که مردان از تفاخر یاد آن آرند
به ذات حق کز آن دارد هماره عار شمس الدین

یکی غاری است کاندر وی ز سر سرها وحی است
برون غار حق حارس درون غار شمس الدین

ز جسم و روح‌ها بگذر حجاب عشق هم بردر
دو صد منزل از آن سوتر ببین بازار شمس الدین

ایا روحی ترفرف فی فضاء العشق و استشرف
و طرفی جنه الاسرار من انوار شمس الدین

قلایدهای در دارد بناگوش ضمیر من
از آن الفاظ وحی آسای شکربار شمس الدین

ایا ای دل تو آن جایی که نوشت باد وصل او
ولیکن زحمتش کم ده مکن آزار شمس الدین

بصر در دیده بفزاید اگر در دیده ره یابد
به جای توتیا و کحل ناگه خار شمس الدین

به هر سویی چو تو ای دل هزاران زار دارد او
مپندار از سر نخوت توی بس زار شمس الدین

به لطف خویش یک چندی مهار اشترش دادت
وگر نه خود کی یارد آن که باشد یار شمس الدین

زهی فرقی از آن روزی که پیشش سجده می کردم
که آن روزی که می گفتم بد این جا پار شمس الدین

خرابی دین و دنیا را نباشد هیچ اصلاحی
مگر از لطف بی‌پایان وز هنجار شمس الدین

شب تاریک تو ای دل نبیند روز را هرگز
مگر از نور و از اشراق آن رخسار شمس الدین

عجب باشد که روزی من بگیرم جام وصل او
شوم مست و همی‌گویم که من خمار شمس الدین

که بخت من چنان خفته‌ست که بیداری ندارد رو
مگر از بخت و اقبال چنان بیدار شمس الدین

نبودت پیش از این مثلش نباشد بعد از این دانم
ز لوح سرها واقف و زان هشیار شمس الدین

بزد خود بر در امکان که مانندش برون ناید
ز اوصاف بدیع خویش خود مسمار شمس الدین

یکی جوبار روحانی است که جان‌ها جان از او یابند
شده حاکم به کلیه بر آن جوبار شمس الدین

سمعت القوم کل القوم اعلاهم و اصفاهم
علی تفضیله جدا علی الاخیار شمس الدین

و ان کانت ایادیه و افضالا اتانیه
و احیی الروح مجانا لمن ادرار شمس الدین

فروحی خط اقرارا برق الف اقرار
و ان کان قد استغنی من الاقرار شمس الدین

هدی قلبی الی واد کثیر خصبه جدا
علیه الغیث موصولا لمن مدرار شمس الدین

ایا تبریز سلمنا علی نادیک تسلیما
فبلغ صبوتی و الهجر بالاعذار شمس الدین

ای قاعده مستان در همدگر افتادن (1861)

ای قاعده مستان در همدگر افتادن
استیزه گری کردن در شور و شر افتادن

عاشق بتر از مست است عاشق هم از آن دست است
گویم که چه باشد عشق در کان زر افتادن

زر خود چه بود عاشق سلطان سلاطین است
ایمن شدن از مردن وز تاج سر افتادن

درویش به دلق اندر و اندر بغلش گوهر
او ننگ چرا دارد از در به در افتادن

مست آمد دوش آن مه افکنده کمر در ره
آگه نبد از مستی او از کمر افتادن

گفتم که دلا برجه می بر کف جان برنه
کافتاد چنین وقتی وقت است درافتادن

با بلبل بستانی همدست شدن دستی
با طوطی روحانی اندر شکر افتادن

من بی‌دل و دل داده در راه تو افتاده
والله که نمی‌دانم جای دگر افتادن

گر جام تو بشکستم مستم صنما مستم
مستم مهل از دستم و اندر خطر افتادن

این قاعده نوزاد است وین رسم نو افتاده‌ست
شیشه شکنی کردن در شیشه گر افتادن

چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن (1862)

چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
صد جان به عوض بستان وان شیوه تو با ما کن

عیسی چو توی ما را همکاسه مریم کن
طنبور دل ما را هم ناله سرنا کن

دستی بنه ای چنگی بر نبض چنین پیری
وان خون دل زر را در ساغر صهبا کن

جمعیت رندان را بر شاهد نقدی زن
ور زهد سخن گوید تو وعده به فردا کن

دیوانه و مستی را خواهی که بشورانی
زنجیر خودم بنما وز دور تماشا کن

دیدم ز تو من نقشی بر کالبدی بسته
جان گفت علی الله گو دل گفت علالا کن

زان روز من مسکین بی‌عقل شدم بی‌دین
زان زلف خوش مشکین ما را تو چلیپا کن

زنار ببند ای دل در دیر بکن منزل
زان راهب پرحاصل یک بوسه تقاضا کن

در چهره مخدومی شمس الحق تبریزی
گر رغبت ما بینی این قصه غرا کن

ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین (1863)

ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین
یا رب چه سبک روحی بر چشم و سرم بنشین

ای تاج هنرمندی معراج خردمندی
تعریف چه می‌باید چون جمله توی تعیین

هر ذره که می جنبد هر برگ که می خنبد
بی کام و زبان گفتی در گوش فلک بنشین

جان همه جانا ای دولت مولانا
جان را برهانیدی از ناز فلان الدین

از نفخ تو می روید پر ملاء الاعلی
وز شرق تو می تفسد پشت فلک عنین

از عشق جهان سوزت وز شوق جگردوزت
بی هیچ دعاگویی عالم شده پرآمین

ناگاه سحرگاهی بی‌رخنه و بیراهی
آورد طبیب جان یک خمره پرافسنتین

تا این تن بیمارم وین کشته دل زارم
زنده شد و چابک شد برداشت سر از بالین

گفتم که ملیحی تو مانا که مسیحی تو
شاد آمدی ای سلطان ای چاره هر مسکین

پیغامبر بیماران نافعتری از باران
در خمره چه داری گفت داروی دل غمگین

حرز دل یعقوبم سرچشمه ایوبم
هم چستم و هم خوبم هم خسرو و هم شیرین

گفتم که چنان دریا در خمره کجا گنجد
گفتا که چه دانی تو این شیوه و این آیین

کی داند چون آخر استادی بی‌چون را
گنجاند در سجین او عالم علیین

یوسف به بن چاهی بر هفت فلک ناظر
و اندر شکم ماهی یونس ز بر پروین

گر فوقی وگر پستی هستی طلب و مستی
نی بر زبرین وقف است این بخت نه بر زیرین

خامش که نمی‌گنجد این حصه در این قصه
رو چشم به بالا کن روی چو مهش می بین

در پرده دل بنگر صد دختر آبستان (1864)

در پرده دل بنگر صد دختر آبستان
زان گنجگه دل‌ها زان سجده گه مستان

بشنو چه به اسرارم می آید از آن طارم
یک دم که از این سو آ یک دم که قدح بستان

در عربده افتاده از عشق چنین خوبان
هم لشکر ترکستان هم لشکر هندستان

از عقل بپرسیدم کاین شهره بتان چونند
گفتا پنهان صورت پیدا به فن و دستان

در شرق خداوندی شمس الحق تبریزی
آیند و روند این‌ها در هر چمن و بستان

ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان (1865)

ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان
نانی ده و صد بستان‌هاده چه به درویشان

بشنو تو ز پیغامبر فرمود که سیم و زر
از صدقه نشد کمتر هاده چه به درویشان

یک دانه اگر کاری صد سنبله برداری
پس گوش چه می خاری‌هاده چه به درویشان

کم کن تو فزایش بین بنواز و ستایش بین
بگشا و گشایش بین هاده چه به درویشان

صدقه تو به حق رفته و اندر شب آشفته
او حارس و تو خفته‌هاده چه به درویشان

هر لطف که بنمایی در سایه آن آیی
بسیار بیاسایی‌هاده چه به درویشان

حرمت کن و حرمت بین نعمت ده و نعمت بین
رحمت کن و رحمت بین‌هاده چه به درویشان

ای مکرم هر مسکین و ای راحم هر غمگین
ای مالک یوم الدین‌هاده چه به درویشان

آمد به تو آوازم واقف شدی از رازم
محروم میندازم هاده چه به درویشان

سرگشته تحویلم در قالم و در قیلم
بنگر تو به زنبیلم هاده چه به درویشان

دانی که دعا گویم هر جا که ثنا گویم
بین کز تو چه واگویم هاده چه به درویشان

رنجیت مبا آمین دور از تو قضا آمین
یار تو خدا آمین هاده چه به درویشان

ای کوی شما جنت وی خوی شما رحمت
خاصه که در این ساعت هاده چه به درویشان

گفتیم دعا رفتیم وز کوی شما رفتیم
خوش باش که ما رفتیم هاده چه به درویشان

ای کار من از تو زر ای سیمبر مستان (1866)

ای کار من از تو زر ای سیمبر مستان
هم سیم به یادم ده هم سیم و زرم بستان

در عین زمستانی چون گرم کنی مرکب
از گرمی میدانت برسوزد تابستان

گر طفلک یک روزه شب‌های تو را بیند
از شیر بری گردد وز مادر وز پستان

ای وای از آن ساعت کاین خاطر چون پیلم
سرمست شما گردد یاد آرد هندستان

روزی که تب مرگم یک باره فروگیرد
هر پاره ز من گردد از آتش تب سستان

تو از پس پرده دل ناگاه سری درکن
تا هر سر موی من گردند چو سرمستان

هر خاطر من بکری بر بام و در از عشقت
چندان بکند شیوه چندان بکند دستان

تا تابش روی تو درپیچد در هر یک
وز چون تو شهی گردد هر خاطرم آبستان

شمس الحق تبریزی هر کس که ز تو پرسد
می بینم و می گویم از رشک کدام است آن

ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان (1867)

ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
یک تنگ شکر خواهم زان شکرقند ای جان

ای جانک خندانم من خوی تو می دانم
تو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان

من مرد خریدارم من میل شکر دارم
ای خواجه عطارم دکان بمبند ای جان

بر نام و نشان او رفتم به دکان او
گفتم که سلام علیک ای سرو بلند ای جان

هر چند که عیاری پرحیله و طراری
این محنت و بیماری بر من مپسند ای جان

از بهر دل ما را در رقص درآ یارا
وز ناز چنین می کن آن زلف کمند ای جان

ای پیش رو خوبان ای شاخ گل خندان
بنمای که دلبندان چون بوسه دهند ای جان

من بنده بر این مفرش می سوزم من خوش خوش
می رقصم در آتش مانند سپند ای جان