دیوان شمس

می تلخی که تلخی‌ها بدو گردد همه شیرین (2118)

می تلخی که تلخی‌ها بدو گردد همه شیرین
بت چینی که نگذارد که افتد بر رخ ما چین

میش هر دم همی‌گوید که آب خضر را درکش
رخش هر لحظه می‌گوید که گلزار مخلد بین

زبان چرب او کرد درختانی پر از زیتون
لب شیرین او خواند به افسون سوره والتین

ایا من عشق خدیه یذیب الف حور العین
هواه کاشف البلوی کعسق او یاسین

شعاع وجهه یعلو علی شمس الضحی نورا
کمال ساده الوافی یفوق الطور فی المتکین

فکم من عاشق اردی مقال الحب زر غبا
و کم من میت احیا محیاه کیوم الدین

همی‌گوید مگو چیزی وگر نی هست تمییزی
که زنده کردمی هر دم هزاران مرده زین تلقین

سکوتی عند احرار غدا کشاف اسرار
وراء الحرف معلوم بیان النور فی التعیین

چو می‌گوید بگو حاجت دهد گوشی بدین امت
که او ناگفته دریابد چو گوش غیب گو آمین

سکتنا یا صبا نجد فبلغ انت ما تدری
و ترجم ما کتمناه لاهل الحی حتی حین

اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان (2119)

اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
فلک اندر سجود آید نهد سر از بن دندان

الا یا صاح لا تعجل بقتلی قد دنا المقتل
ترفق ساعه و اسال وصل من باد بالهجران

بگفتم ای دل خندان چرا دل کرده‌ای سندان
ببین این اشک بی‌پایان طوافی کن بر این طوفان

عذیری منک یا مولا فان الهم استولی
و انت بالوفا اولی فلا تشمت بی الشیطان

مرا گوید چه غم دارد دل آواره چه کم دارم
نه بیمارم نه غمخوارم مرا نگرفت غم چندان

الا یا متلفی زرنی لتحیینی و تنشرنی
قد استولیت فانصرنی فان الفضل بالاحسان

مکن جانا مکن جانا که هم خوبی و هم دانا
کرم منسوخ شد مانا نشد منسوخ ای سلطان

و ما ذنبی سوی انی عدیم الصبر فی فنی
فلا تعرض بذا عنی وجد بالعفو و الغفران

عجب گردد دل و رایش ز بی‌باکی ببخشایش
خدایا مهر افزایش محالی را بساز امکان

اتیناکم اتیناکم فاحیونا بلقیاکم
و سقونا به سقیاکم خذوا بالجود یا اخوان

شفیعی گر تو را گیرد که آن بیچاره می‌میرد
دل تو پند نپذیرد پس این دردی است بی‌درمان

دخلت النار سکرانا حسبت النار اوطانا
الفت النار احیانا فمن ذایألف النیران

چو بیند سوز من گوید که این زرق است یا برقی
چو بیند گریه‌ام گوید که این اشک است یا باران

خلیلی قد دنا نقلی بلا قلب و لا عقل
و لا تعرض و لا تقل و لا تردینی بالنسیان

مرا گوید که درد ما به از قند است و از حلوا
تو را صرع است یا سودا کس از حلوا کند افغان

یقول خادع المعشر بلاء العشق کالسکر
و شوک الحب کالعبهر فما یبکیک یا فتان

ز رنجم گنج‌ها داری ز خارم جفت گلزاری
چه می‌نالی به طراری منم سلطان طراران

جراحات الهوی تشفی کدورات الهوی تصفی
برودات الهوی تدفی و نیران الهوی ریحان

مگر خواهی که خامان را بیندازی ز راه ما
که می‌مویی و می‌گویی چنین مقلوب با ایشان

اذا استغنیت لا تبخل تصدق فی الهوی و انخل
فبیس البخل فی المأکل و نعم الجود فی الانسان

چو در بزم طرب باشی بخیلی کم کن ای ناشی
مبادا یار ز اوباشی کند با تو همین دستان

الا یا ساقیا اوفر و لا تمنن لتستکثر
ادر کاستنا و اسکر فان العیش للسکران

چو خوردی صرف خوش بو را بده یاران می‌جو را
رها کن حرص بدخو را مخور می جز در این میدان

فلا تسق بکاسات صغار بل بطاسات
و امددنا بحرات عظام یا عظیم الشأن

بهل جام عصیرانه که آوردی ز میخانه
سبو را ساز پیمانه که بی‌گه آمدیم ای جان

سقانا ربنا کاسا مراعاه و ایناسا
فنعم الکاس مقیاسا و بیس الهم کالسرحان

بیار آن جام خوش دم را که گردن می‌زند غم را
بیار آن یار محرم را که خاک او است صد خاقان

اذا ما شیت ابقائی فکن یا عشق سقائی
و مل بالفقر تلقائی و انت الدین و الدیان

میی کز روح می‌خیزد به جام فقر می‌ریزد
حیات خلد انگیزد چو ذات عشق بی‌پایان

الا یا ساقی السکری انل کاساتنا تتری
تسلی القلب بالبشری تصفینا عن الشنن

دغل بگذار ای ساقی بکن این جمله در باقی
که صاف صاف راواقی مثال باده خم دان

سنا برق لساقینا بکاسات تلاقینا
تضیء فی تراقینا بنور لاح کالفرقان

زهی آبی که صد آتش از او در دل زند شعله
یکی لون است و صد الوان شود بر روی از او تابان

فماء مشبه النار عزیز مثل دینار
فدیناه به قنطار بلا عد و لا میزان

شرابی چون زر سوری ولی نوری نه انگوری
برد از دیده‌ها کوری بپراند سوی کیوان

اذا افناک سقیاها و زاد الشرب طغواها
فایاکم و ایاها و خلوا دهشته الحیران

چو کرد آن می دگر سانش نمود آن جوش و برهانش
اناالحق بجهد از جانش زهی فر و زهی برهان

دگرباره چو مه کردیم خرمن (2120)

دگرباره چو مه کردیم خرمن
خرامیدیم بر کوری دشمن

دگربار آفتاب اندر حمل شد
بخندانید عالم را چو گلشن

ز طنازی شکوفه لب گشاده‌ست
به غمازی زبان گشته‌ست سوسن

چه اطلس‌ها که پوشیدند در باغ
از آن خیاط بی‌مقراض و سوزن

طبق بر سر نهاده هر درختی
پر از حلوای بی‌دوشاب و روغن

دهل کردیم اشکم را دگربار
چو طبال ربیعی شد دهلزن

ز ره گشته ز باد آن روی آبی
که بود اندر زمستان همچو آهن

بهار نو مگر داوود وقت است
کز آن آهن ببافیده‌ست جوشن

ندا زد در عدم حق کای ریاحین
برون رفتند آن سردان ز مسکن

به سربالای هستی روی آرید
چو مرغان خلیلی از نشیمن

رسید آن لک لک عارف ز غربت
مسبح گرد او مرغان الکن

هزیمتیان که پنهان گشته بودند
برون کردند سر یک یک ز روزن

برون کردند سرها سبزپوشان
پر از طوق و جواهر گوش و گردن

سماع است و هزاران حور در باغ
همی‌کوبند پا بر گور بهمن

هلا ای بید گوش و سر بجنبان
اگر داری چو نرگس چشم روشن

همی‌گویم سخن را ترک من کن
ستیزه رو است می‌آید پی من

نخواهم من برای روی سختش
حدیث عاشقان را فاش کردن

ینادی الورد یا اصحاب مدین
الا فافرح بنا من کان یحزن

فان الارض اخضرت بنور
و قال الله للعاری تزین

و عاد الهاربون الی حیاه
و دیوان النشور غدا مدون

بامر الله ماتوا ثم جاؤا
و ابلاهم زمانا ثم احسن

و شمس الله طالعه به فضل
و برهان صنایعه مبرهن

و صبغنا النبات بغیر صبغ
نقدر حجمها من غیر ملبن

جنان فی جنان فی جنان
الا یا حایرا فیها توطن

و هیجنا النفوس الی المعالی
فذا نال الوصال و ذا تفرعن

الا فاسکت و کلمهم به صمت
فان الصمت للاسرار ابین

افندس مسین کاغا یومیندن (2121)

افندس مسین کاغا یومیندن
کابیکینونین کالی زویمسن

یتی بیرسس یتی قومسس
بیمی تی پاتیس بیمی تی خسس

هله دل من هله جان من
هله این من هله آن من

هله خان من هله مان من
هله گنج من هله کان من

هذا سیدی هذا سندی
هذا سکنی هذا مددی

هذا کنفی هذا عمدی
هذا ازلی هذا ابدی

یا من وجهه ضعف القمر
یا من قده ضعف الشجر

یا من زارنی وقت السحر
یا من عشقه نور النظر

گر تو بدوی ور تو بپری
ز این دلیر جان خود جان نبری

ور جان ببری از دست غمش
از مرده خری والله بتری

ایلا کالیمو ایلا شاهیمو
خاراذی دیدش ذتمش انیمو

یوذ پسه بنی پوپونی لالی
میذن چاکوسش کالی تویالی

از لیلی خود مجنون شده‌ام
وز صد مجنون افزون شده‌ام

وز خون جگر پرخون شده‌ام
باری بنگر تا چون شده‌ام

گر ز آنک مرا زین جان بکشی
من غرقه شوم در عین خوشی

دریا شود این دو چشم سرم
گر گوش مرا زان سو بکشی

یا منبسطا فی تربیتی
یا مبتشرا فی تهنیتی

ان کنت تری ان تقتلنی
یا قاتلنا انت دیتی

گر خویش تو بر مستی بزنی
هستی تو بر هستی بزنی

در حلقه ما بهر دل ما
شکلی بکنی دستی بزنی

صد گونه خوشی دیدم ز اشی
گفتم که لبت گفتا نچشی

بر گورم اگر آیی بنگر
پرعشق بود چشمم ز کشی

آن باغ بود نی نقش ثمر
و آن گنج بود نی صورت زر

شب عیش بود نی نقل و سمر
لا تسالنی زان چیز دیگر

کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان (2122)

کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان
لیس من التراب بل معصره بلا مکان

خط علی کوسها کتابه شارحه
یا من من یشربها من الممات و الهوان

من تبریز نبعه منبته و ینعه
فها الیها جانب و جانب الی الجنان

العشق یقول لی تزین (2123)

العشق یقول لی تزین
الزینه عندنا تیقن

لا تنظر غیرنا فتعمی
لا تله عن الیقین بالظن

لا عیش لخایف کئیب
لا تبرح عندنا فتامن

من کنت هواه کیف یهلک
من کنت مناه کیف یحزن

العقل رسولنا الیکم
ذاک حسن و نحن احسن

اخشوشن بالبلا و ارضی
فالهجر من البلاء اخشن

من رام الی العلی عروجا
هذا سبب الیه یرکن

یا مضطربا تعال و افلح
فی مسکننا و نعم مسکن

ایا بدر الدجی بل انت احسن (2124)

ایا بدر الدجی بل انت احسن
اذا وافاک قلب کیف یحزن

فصر یا قلب فی سوق المعالی
له رهنا اذا ما کنت ترهن

ایا نجما خنوسا فی ذراه
تکنس فی صعودک او توطن

فلا یعلوک نحس انت آمن
و لا یغشاک فقر انت مخزن

ایا جسما فنیت فی هواه
له عذر و برهان مبرهن

و ارضعنی لبانا ترتضیه
فمن ارضعته فهو المسمن

اذا ما لم یذقه کیف یحیی
و ان الخلد یدخله من آمن

اطیب الاسفار عندی انتقالی من مکان (2125)

اطیب الاسفار عندی انتقالی من مکان
فالمکانات حجاب عن عیان اللامکان

المکانات خوابی لا مکان بحر الفرات
ینتن الماء الزلال طول حبس فی الجنان

فی البیان انفراج فی مطار للضمیر
یا ضمیری طرسرارا لا تطر صوب البیان

انتقال للدجاج وسط دار للحبوب
و انتقال للطیور فوق جو للامان

یا فتی شتان بین انتقال و انتقال
انتقال فی هوان و انتقال فی جنان

فی کلا النقلین ذوق فی ابتدا الانتهاض
انما الفرق سیبدوا آخرا للافتان

اطیب الاعمار عمر فی طریق العاشقین (2126)

اطیب الاعمار عمر فی طریق العاشقین
غمز عین من ملاح فی وصال مستبین

رویه المعشوق یوما فی مقام موحش
زاد طیبا من جنان فی قیان حور عین

عفروا من ترب باب بغیه وجهی مدا
فهی زادت لطفها عندی من الماء المعین

غار جسمی ان یراه عاذل او عاذر
انه یحکی صفاتا من صفات شمس دین

حبذا سکر حیاتی مزیل للحیا
اشربوا اصحابنا تستمسکوا الحق المبین

سیدا مولا کریما عالما مستیقظا
استرق العبد ذاک الطاهر الروح الامین

حبذا ظلا ظلیلا من نخیل باسق
آمن من کل خوف او بلاء او مکین

تمره یصفی عقولا کدرت انوارها
فاعجبوا من مسکر مستکثر الرای الرزین

یا صغیر السن یا رطب البدن (2127)

یا صغیر السن یا رطب البدن
یا قریب العهد من شرب اللبن

هاشمی الوجه ترکی القفا
دیلمی الشعر رومی الذقن

روحه روحی و روحی روحه
من رآی روحین عاشا فی بدن

صح عند الناس انی عاشق
غیر ان لم یعرفوا عشقی به من

اقطعوا شملی و ان شئتم صلوا
کل شیء منکم عندی حسن

ذاب مما فی متاعی وطنی
و متاعی باد مما فی وطن