دیوان شمس

به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو (2249)

به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
چو اشتهای سماعت بود بگه‌تر گو

چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم
تو گوش من بگشایی که قصه از سر گو

چو روی روز نهان شد به زیر طره شب
بگیریم که از آن طره معنبر گو

فتاده آتش خواب اندر این نیستان‌ها
تو آمده که حدیث لب چو شکر گو

و آنگهی به یکی بار کی شوی قانع
غزل تمام کنم گوییم مکرر گو

بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویش
به تو بگوید لالا برو به عنبر گو

از آنچ خورده‌ای و در نشاط آمده‌ای
مرا از آن بخوران و حدیث درخور گو

ز من چو می‌طلبی مطربی مستانه
تو نیز با من بی‌دل ز جام و ساغر گو

من این به طیبت گفتم وگر نه خاک توام
مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو

هزار بار کشیده‌ست عشق‌ِ کافرخو (2250)

هزار بار کشیده‌ست عشق‌ِ کافرخو
شبم ز بام به حجره‌، ز حجره تا سر کو

شب آن چنان به گاه آمده که هی برخیز
گرفته گوش مرا سخت همچو گوش سبو

ز هر‌چه پُر کندم‌، من سبوی تسلیمم
سبو اسیر سقایست‌، چون گریزد از او‌؟

هزار بار سبو را به سنگ بشکست او
شکست او خوشم آید ز شوق و ذوق رفو

سبو سپرده بدو گوش با هزاران دل
بدان هوس که خورد غوطه در میانهٔ جو

چو از سر بگیرم بود سرور او (2251)

چو از سر بگیرم بود سرور او
چو من دل بجویم بود دلبر او

چو من صلح جویم شفیع او بود
چو در جنگ آیم بود خنجر او

چو در مجلس آیم شراب است و نقل
چو در گلشن آیم بود عبهر او

چو در کان روم او عقیق است و لعل
چو در بحر آیم بود گوهر او

چو در دشت آیم بود روضه او
چو وا چرخ آیم بود اختر او

چو در صبر آیم بود صدر او
چو از غم بسوزم بود مجمر او

چو در رزم آیم به وقت قتال
بود صف نگهدار و سرلشکر او

چو در بزم آیم به وقت نشاط
بود ساقی و مطرب و ساغر او

چو نامه نویسم سوی دوستان
بود کاغذ و خامه و محبر او

چون بیدار گردم بود هوش نو
چو بخوابم بیاید به خواب اندر او

چو جویم برای غزل قافیه
به خاطر بود قافیه گستر او

تو هر صورتی که مصور کنی
چو نقاش و خامه بود بر سر او

تو چندانک برتر نظر می‌کنی
از آن برتر تو بود برتر او

برو ترک گفتار و دفتر بگو
که آن به که باشد تو را دفتر او

خمش کن که هر شش جهت نور او است
وزین شش جهت بگذری داور او

رضاک رضای الذی اوثر
و سرک سری فما اظهر

زهی شمس تبریز خورشیدوش
که خود را بود سخت اندرخور او

بی‌دل شده‌ام بهر دل تو (2252)

بی‌دل شده‌ام بهر دل تو
ساکن شده‌ام در منزل تو

صرفه چه کنم در معدن تو
زر را چه کنم با حاصل تو

شد جمله جهان سبز از دم تو
قبله دل و جان هر قابل تو

شد عقل و خرد دیوانه تو
بی‌علم و عمل شد عامل تو

مرغان فلک پربسته تو
هر عاقل جان ناعاقل تو

هاروت هنر ماروت ادب
گشتند نگون در بابل تو

گردن بکشد جان همچو شتر
تا زنده شوم از بسمل تو

حل گشت ز تو هر مشکل جان
ماندم به جهان من مشکل تو

بنویس برات این مزد مرا
تا نقد کنم از عامل تو

از روز به است اکنون شب ما
از تاب مه بس کامل تو

تا شب شتران هموار روند
تا منزل خود با محمل تو

در منزل خود آزاد شوند
از ظالم تو وز عادل تو

خامش کن و خود در یک دمه‌ای
خامش نکند این قایل تو

نور دل ما روی خوش تو (2253)

نور دل ما روی خوش تو
بال و پر ما خوی خوش تو

عید و عرفه خندیدن تو
مشک و گل ما بوی خوش تو

ای طالع ما قرص مه تو
سایه گه ما موی خوش تو

سجده گه ما خاک در تو
جولانگه ما کوی خوش تو

دل می‌نرود سوی دگران
چون رفته بود سوی خوش تو

ور دل برود سوی دگران
او را بکشد اوی خوش تو

ای مستی ما از هستی تو
غوطه گه ما جوی خوش تو

زرین شدم از سیمین بر تو
یک تو شدم از توی خوش تو

سر می‌نهم و چون سر ننهد
چوگان تو را گوی خوش تو

خامش کنم و خامش چو سکست
های و هویم از هوی خوش تو

دل من دل من دل من بر تو (2254)

دل من دل من دل من بر تو
رخ تو رخ تو رخ بافر تو

صنما صنما اگر جان طلبی
بدهم بدهم به جان و سر تو

کف تو کف تو کف رحمت تو
لب تو لب تو لب شکر تو

دم تو دم تو دم جان وش تو
می تو می تو می چون زر تو

در تو در تو در بخشش تو
گل تو گل تو گل احمر تو

بنشسته به گوشه‌ای دو سه مست ترانه گو (2255)

بنشسته به گوشه‌ای دو سه مست ترانه گو
ز دل و جان لطیفتر شده مهمان عنده

ز طرب چون حشر شود سرشان مستتر شود
فتد از جنگ و عربده سر مستان میان کو

ز اشارات روحشان ز صباح و صبوحشان
عسل و می روان شود به چپ و راست جوی جو

نفسیشان معانقه نفسیشان معاشقه
نفسی سجده طرب نفسی جنگ و گفت و گو

نفسی یار قندلب شکرین شکرنسب
به چنین حال بوالعجب تو از ایشان ادب مجو

به خدا خوب ساقیی که وفادار و باقیی
به حلیمی گناه جو به طبیعت نشاط خو

قدحی دو ز دست خود بده ای جان به مست خود
هله تا راز آسمان شنوی جمله مو به مو

تو بر او ریز جام می که حجاب وی است وی
هله تا از سعادتت برهد اوی او ز او

چو خرد غرق باده شد در دولت گشاده شد
سر هر کیسه کرم بگشاید که انفقوا

بهل آن پوست، مغز بین صنم خوب نغز بین
هله بردار ابر را ز رخ ماه تو به تو

پس از این جمله آب‌ها نرود جز بجوی ما
من سرمست می‌کشم ز فراتش سبو سبو

من و دلدار نازنین خوش و سرمست همچنین
به گلستان جان روان ز گلستان رنگ و بو

نظری کن به چشم او به جمال و کرشم او
نظری کن به خال او به حق صحبت ای عمو

تو اگر در فرح نه‌ای که حریف قدح نه‌ای
چه برد طفل از لبش چو بود مست لبلبو

چو شدی محرم فلک سبک ای یار بانمک
بنگر ذره ذره را زده زیر بغل کدو

چو تف آفتاب زد ره ذرات بی‌عدد
بشکافید پرده شان نپذیرد دگر رفو

به لبانت ز دست شد سر او باز مست شد
زند او باز این زمان چو کبوتر بقوبقو

تو بخسپی و عشق و دل گذران بی ز غش و غل
ز ره خواب بر فلک خوش و سرمست دو به دو

بخورند از نخیل جان که ندیده‌ست انس و جان
رطب و تمر نادری که نگنجد در این گلو

که ابیت بمهجتی شرفا عند سیدی
ز طعام و شراب حق بخورم اندر آن غلو

هله امشب به خانه رو که دل مست شد گرو
چو شود روز خوش بیا شنو این را تمام تو

تو بگو باقی غزل که کند در همه عمل
که توی عشق و عشق را نبود هیچ کس عدو

تو بگو کآب کوثری خوش و نوش و معطری
همه را سبز کن طری و ز پژمردگی بشو

به قرار تو او رسد که بود بی‌قرار تو (2256)

به قرار تو او رسد که بود بی‌قرار تو
که به گلزار تو رسد دل خسته به خار تو

گل و سوسن از آن تو همه گلشن از آن تو
تلفش از خزان تو طربش از بهار تو

ز زمین تا به آسمان همه گویان و خامشان
چو دل و جان عاشقان به درون بی‌قرار تو

همه سوداپرست تو همه عالم به دست تو
نفسی پست و مست تو نفسی در خمار تو

همه زیر و زبر ز تو همگان بی‌خبر ز تو
چه غریب است نظر به تو چه خوش است انتظار تو

چه کند سرو و باغ را چو نظر نیست زاغ را
تو ز بلبل فغان شنو که وی است اختیار تو

منم از کار مانده‌ای ز خریدار مانده‌ای
به فراغت نظرکنان به سوی کار و بار تو

بگذارم ز بحر و پل بگریزم ز جزو و کل
چه کنم من عذار گل که ندارد عذار تو

چه کنم عمر مرده را تن و جان فسرده را
دو سه روز شمرده را چو منم در شمار تو

چو دل و چشم و گوش‌ها ز تو نوشند نوش‌ها
همه هر دم شکوفه‌ها شکفد در نثار تو

پس از این جان که دارمش به خموشی سپارمش
ز کجا خامشم هلد هوس جان سپار تو

به خموشی نهان شدن چو شکارم نتان شدن
که شکار و شکاریان نجهند از شکار تو

همه فربه ز بوی تو همه لاغر ز هجر تو
همه شادی و گریه شان اثر و یادگار تو

قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو (2257)

قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
خردم راه گم کند ز فراق گران تو

کی بود همنشین تو کی بیابد گزین تو
کی رهد از کمین تو کی کشد خود کمان تو

رخم از عشق همچو زر ز تو بر من هزار اثر
صنما سوی من نگر که چنانم به جان تو

چو خلیل اندر آتشم ز تف آتشت خوشم
نه از آنم که سر کشم ز غم بی‌امان تو

بگشا کار مشکلم تو دلم ده که بی‌دلم
مکن ای دوست منزلم به جز از گلستان تو

کی بیاید به کوی تو صنما جز به بوی تو
سبب جست و جوی تو چه بود گلفشان تو

مَلَک و مردم و پری مَلِک و شاه و لشکری
فلک و مهر و مشتری خجل از آستان تو

چو تو سیمرغ روح را بکشانی در ابتلا
چو مگس دوغ درفتد به گه امتحان تو

ز اشارات عالیت ز بشارات شافیت
مَلِکی گشته هر گدا به دم ترجمان تو

همه خلقان چو مورکان به سوی خرمنت دوان
همه عالم نواله‌ای ز عطاهای خوان تو

به نواله قناعتی نکند جان آن فتی
که طمع دارد از قضا که شود میهمان تو

چه دواها که می‌کند پی هر رنج گنج تو
چه نواها که می‌دهد به مکان لامکان تو

طمع تن نوال تو طمع دل جمال تو
نظر تن بنام تو هوس دل بنان تو

جهت مصلحت بود نه بخیلی و مدخلی
به سوی بام آسمان پنهان نردبان تو

به امینان و نیکوان بنمودی تو نردبان
که روان است کاروان به سوی آسمان تو

خمش ای دل دگر مگو دگر اسرار او مجو
که ندانی نهان آن که بداند نهان تو

تو از این شهره نیشکر مطلب مغز اندرون
که خود از قشر نیشکر شکرین شد لبان تو

شه تبریز شمس دین که به هر لحظه آفرین
برساد از جناب حق به مه خوش قران تو

هله ای طالب سمو بگداز از غمش چو مو (2258)

هله ای طالب سمو بگداز از غمش چو مو
بگشا راز با همو که سلام علیکم

تو چرا آب و روغنی که سلامی نمی‌کنی
چه شود گر کفی زنی که سلام علیکم

هله دیوانه لولیا به عروسی ما بیا
لب چون قند برگشا که سلام علیکم

شفقت را قرین کنی کرم و آفرین کنی
سر و ریش این چنین کنی که سلام علیکم

چو گشاید در سرا تو مگو هیچ ماجرا
رو ترش کن ز در درآ که سلام علیکم

چو درآید ترش ترش تو بدو پیش او خمش
غضبش را بدین بکش که سلام علیکم

چو خیالیت بست ره بمکن سوی او نگه
تو روان شو به پیشگه که سلام علیکم

چو در این کوی نیست کس نه ز دزدان و نی عسس
تو همین گو همین و بس که سلام علیکم

بجه از دام و دانه‌ها و از این مات خانه‌ها
بشنو ز آسمان‌ها که سلام علیکم

شفقت چون فزون کند به خودت رهنمون کند
ز دلت سر برون کند که سلام علیکم

چو ز صورت برون روی به مقامات معنوی
تو ز شش سوی بشنوی که سلام علیکم

چو نگنجی در آن گره مگریز و سپس مجه
چو فقیران سری بنه که سلام علیکم

اگر از نیک و بد مرا نکند شه مدد مرا
ز لبش این رسد مرا که سلام علیکم

تو رها کن فن و هنر که ندارد کلک خبر
بخوریمش بدین قدر که سلام علیکم

هله ای یار ماه رو دل هر عقربی مجو
غزل خویشتن بگو که سلام علیکم

هله مرحوم امتان هله ای عشق همتان
بستردیم جرمتان که سلام علیکم

چو توی میر زاهدان قمر و فخر عابدان
شنو اکنون ز شاهدان که سلام علیکم

زهرتان را شکر کنم زنگتان را گهر کنم
کارتان همچو زر کنم که سلام علیکم

تنتان را چو جان کنم دلتان را جوان کنم
عیبتان را نهان کنم که سلام علیکم

ز عدم بس چریده‌ای سوی دل بس دویده‌ای
ز فلک بس شنیده‌ای که سلام علیکم

چو امیدت به ما بود زاغ گیری هما بود
همه عذرت وفا بود که سلام علیکم

چو گل سرخ در چمن بفروزد رخ و ذقن
نگرد جانب سمن که سلام علیکم

چو رسد سبزجامه‌ها به سوی باغ و نامه‌ها
شنو از صحن بام‌ها که سلام علیکم

چو بخندد نهال‌ها ز ریاحین و لاله‌ها
شنو از مرغ ناله‌ها که سلام علیکم

چو ز مستی زنم دمی رمد از رشک پرغمی
نبدی این نگفتمی که سلام علیکم

ز کی داری لب و سخن ز شهنشاه امر کن
به همان سوی روی کن که سلام علیکم