دیوان شمس

پیش کش آن شاه شکر‌خانه را (259)

پیش کش آن شاه شکر‌خانه را
آن گهر روشن دردانه را

آن شه فرخ‌رخ بی‌مثل را
آن مه دریا‌دل جانانه را

روح دهد مرده پوسیده را
مِهر دهد سینه بیگانه را

دامن هر خار پر از گل کند
عقل دهد کله دیوانه را

در خرد طفل دو‌روزه نهد
آنچ نباشد دل فرزانه را

طفل کی باشد تو مگر منکری
عربده استن حنانه را

مست شوی و شه مستان شوی
چونک بگرداند پیمانه را

بی‌خودم و مست و پراکنده مغز
ور نه نکو گویم افسانه را

با همه بشنو که بباید شنود
قصه شیرین غریبانه را

بشکند آن روی دل ماه را
بشکند آن زلف دو صد شانه را

قصه آن چشم کی یارد گزارد
ساحر ساحرکش فتانه را

بیند چشمش که چه خواهد شدن
تا ابد او بیند پیشانه را

راز مگو رو عجمی ساز خویش
یاد کن آن خواجه علیانه را

چرخ فلک با همه کار و کیا (260)

چرخ فلک با همه کار و کیا
گرد خدا گردد چون آسیا

گرد چنین کعبه کن ای جان طواف
گرد چنین مایده گرد ای گدا

بر مثل گوی به میدانش گرد
چونک شدی سرخوش بی‌دست و پا

اسب و رخت راست بر این شه طواف
گرچه بر این نطع روی جا به جا

خاتم شاهی‌ت در انگشت کرد
تا که شوی حاکم و فرمانروا

هر که به گرد دل آرد طواف
جان جهانی شود و دلربا

همره پروانه شود دل‌شده
گردد بر گرد سر شمع‌ها

زانک تنش خاکی و دل آتشی‌ست
میل سوی جنس بود جنس را

گرد فلک گردد هر اختری
زانک بود جنس صفا با صفا

گرد فنا گردد جان فقیر
بر مثل آهن و آهن‌ربا

زانک وجود‌ست فنا پیش او
شسته نظر از حول و از خطا

مست همی‌کرد وضو از کمیز
کز حدثم بازرهان ربنا

گفت نخستین تو حدث را بدان
کژمژ و مقلوب نباید دعا

زانک کلید‌ست و چو کژ شد کلید
وا شدنِ قفل نیابی عطا

خامش کردم همگان برجهید
قامت چون سرو بتم زد صلا

خسرو تبریز شهم شمس دین
بستم لب را تو بیا برگشا

هان ای طبیب عاشقان سودایی‌یی دیدی چو ما‌؟ (261)

هان ای طبیب عاشقان سودایی‌یی دیدی چو ما‌؟
یا صاحبی اننی مستهلک لو لاکما

ای یوسف صد انجمن یعقوب دیده‌ستی چو من‌؟
اصفر خدی من جوی و ابیض عینی من بکا

از چشم یعقوب صفی اشکی دوان بین یوسفی
تجری دموعی بالولا من مقلتی عین الولا

صد مصر و صد شکرستان درجست اندر یوسفان
الصید جل او صغر فالکل فی جوف الفرا

اسباب عشرت راست شد هر چه دلم می‌خواست شد
فالوقت سیف قاطع لا تفتکر فیما مضی

جان باز اندر عشق او چون سبط موسی را مگو
اذهب و ربک قاتلا انا قعودها هنا

هرگز نبینی در جهان مظلوم‌تر زین عاشقان
قولوا لاصحاب الحجی رفقا بارباب الهوی

گر درد و فریادی بود در عاقبت دادی بود
من فضل رب محسن عدل علی العرش استوی

گر واقفی بر شرب ما وز ساقی شیرین لقا
الزمه و اعلم ان ذا من غیره لا یرتجی

کردیم جمله حیله‌ها ای حیله آموز نهی
ماذا تری فیما تری یا من یری ما لا یری

خاموش و باقی را بجو از ناطق اکرام خو
فالفهم من ایحائه من کل مکروه شفا

فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری (262)

فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری
العیش فی اکنافنا و الموت فی ارکاننا

ان تدننا طوبی لنا ان تحفنا یا ویلنا
یا نور ضؤ ناظرا یا خاطرا مخاطرا

ندعوک ربا حاضرا من قلبنا تفاخرا
فکن لنا فی ذلنا برا کریما غافرا

من می‌روم توکلی در این ره و در این سرا
اگر نواله‌ای رسد نیمی مرا نیمی تو را

خود کی رود کشتی در او که او تهی بیرون رود
کیل گهر همی‌رسد بر مشتری و مشترا

کیل گهر همی‌رسد قرص قمر همی‌رسد
نور بصر همی‌رسد اندکترین چیزها

خوش اندرآ در انجمن جز بر شکر لگد مزن
جز بر قرابی‌ها مزن جر بر بتان جان فزا

به شکرخنده اگر می‌ببرد جان مرا (263)

به شکرخنده اگر می‌ببرد جان مرا
متع الله فوادی بحبیبی ابدا

جانم آن لحظه بخندد که وی‌اش قبض کند
انما یوم اجزای اذا اسکرها

مغز هر ذره چو از روزن او مست شود
سبحت راقصه عز حبیبی و علا

چونک از خوردن باده همگی باده شوم
انا نقل و مدام فاشربانی و کلا

هله ای روز چه روزی تو که عمر تو دراز
یوم وصل و رحیق و نعیم و رضا

تن همچون خم ما را پی آن باده سرشت
نعم ما قدر ربی لفوادی و قضا

خم سرکه دگرست و خم دوشاب دگر
کان فی خابیه الروح نبیذ فغلی

چون بخسپد خم باده پی آن می‌جوشد
انما القهوه تغلی لشرور و دما

می منم خود که نمی‌گنجم در خم جهان
برنتابد خُم نُه چرخ کف و جوش مرا

می مرده چه خوری هین تو مرا خور که می‌ام
انا زق ملئت فیه شراب و سقا

وگرت رزق نباشد من و یاران بخوریم
فانصتوا و اعترفوا معشرا اخوان صفا

لی حبیب حبه یشوی الحشا (264)

لی حبیب حبه یشوی الحشا
لو یشا یمشی علی عینی مشا

روز آن باشد که روزیم او بود
ای خوشا آن روز و روزی ای خوشا

آن چه باشد کو کند کان نیست خوش
قد رضینا یفعل الله ما یشا

خار او سرمایه گل‌ها بود
انه المنان فی کشف الغشا

هر چه گفتی یا شنیدی پوست بود
لیس لب العشق سرا قد فشا

کی به قشر پوست‌ها قانع شود
ذو لباب فی التجلی قد نشا

من خمش کردم غمش خامش نکرد
عافنا من شر واش قد وشا

راحٌ بِفیها وَ الرَّوحُ فیها (265)

راحٌ بِفیها وَ الرَّوحُ فیها
کَم أشتَهیها قُم فَاْسقِنیها

این راز یارست این ناز یارست
آواز یارست قم فاسقنیها

أدرَکتُ ثاری قَبَّلتُ جاری
فَاْزدادَ ناری قم فاسقنیها

لب بوسه بر شد جفت شکر شد
خود تشنه‌تر شد قم فاسقنیها

اللهُ واقی وَ السَّعدُ ساقی
نِعمَ التَّلاقی قم فاسقنیها

هر چند یارم گیرد کنارم
من بی‌قرارم قم فاسقنیها

ساقی مُواسی یَسخوا بِکاسی
یَحلِف بِراسی قم فاسقنیها

در گوش من باد خوش مژده‌ای داد
زان سرو آزاد قم فاسقنیها

کَأساً اُداری عَقلُ السُّکاری
مِنهُم تَواری قم فاسقنیها

می‌گفت من خوش وی گفت می‌چش
ما در کشاکش قم فاسقنیها

هَیَّج نومی و نفی ریح علی الغور هفا (266)

هَیَّج نومی و نفی ریح علی الغور هفا
اذکرنی و امضه طیب زمان سلفا

یا رشا الحاظه صیرن روحی هدفا
یا قمرا الفاظه اورثن قلبی شرفا

شوقَنی ذوقَنی ادرِکنی اضحِکنی
افقِرنی اشکِرنی صاحب جود و علا

اذا حدا طیبنی و ان بدا غیبنی
و ان نای شیبنی لا زال یوم الملتقی

اکرم بحبی سامیا اضحی لصید رامیا
حتی رمی باسهم فیهن سقمی و شفا

یا قمر الطوارق تاجا علی المفارق
لاح من المشارق بدل لیلتی ضحی

لاح مفاز حسن یفتح عنها الوسن
یا ثَقَتی لا تَهِنوا وَاعتَجِلوا مُغتَنِما

یا نَظَری صل لما غمضت عنه النظرا
اغضبه فاستترا عاد الی ما لا یری

کُن دنفا مُقتَرِبا مُمتَثِلا مُضطَرِبا
مُنتَقِلا مُغتَرِبا مثل شهاب فی السما

یا مَن یری و لا یری زال عن العین الکری
قلبی عشیق للسری فَانتَهِضوا لماورا

قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا (267)

قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا
البدر غدا ساقی و الکأس ثریانا

الصبوه ایمانی و الخلوه بستانی
و المشجر ندمانی و الورد محیانا

من کان له عشق فالمجلس مثواه
من کان له عقل ایاه و ایانا

من ضاق به دار او اعطشه نار
تهدیه الی عین یسترجع ریانا

من لیس له عین یستبصر عن غیب
فلیأت علی شوق فی خدمه مولانا

یا دهر سوی صدر شمس الحق تبریز
هل ابصر فی الدنیا انسانک انسانا

طوبی لک یا مهدی قد ذبت من الجهد
اعرضت عن الصوره کی تدرک معنانا

من کان له هم یفنیه و یردیه
فلیشرب و لیسکر من قهوه مولانا

فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتری (268)

فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتری
تفسرها سرا و تکنی به جهرا

و انشرت امواتا و احییتهم بها
فدیتک ما ادریک بالامر ما ادری

فعادوا سکاری فی صفاتک کلهم
و ما طعموا ثما و لا شربوا خمرا

ولکن بریق القرب افنی عقولهم
فسبحان من ارسی و سبحان من اسری

سلام علی قوم تنادی قلوبهم
بالسنه الاسرار شکرا له شکرا

فطوبی لمن ادلی من الجد دلوه
و فی الدلو حسنا یوسف قال یا بشری

یطالع فی شعشاع و جنه یوسف
حقائق اسرار یحیط بها خبرا

تجلی علیه الغیب و اندک عقله
کما اندک ذاک الطور و استهدم الصخرا

فظل غریق العشق روحا مجسما
و نورا عظیما لم یذر دونه سترا