دیوان شمس

برخیز و بزن یکی نوایی (2769)

برخیز و بزن یکی نوایی
بر یاد وصال دلربایی

هین وقت صبوح شد فتوحی
هین وقت دعاست الصلایی

بگشا سر خنب خسروانی
تا خلق زنند دست و پایی

صد گون گره است بر دل و نیست
جز باده جان گره گشایی

از جای ببر به یک قنینه
آن را که قرار نیست جایی

جز دشت عدم قرارگه نیست
چون نیست وجود را وفایی

بر سفره خاک تره‌ای نیست
هر سوی ز چیست ژاژخایی

عالم مردار و عامه چون سگ
کی دید ز دست سگ سخایی

ساقی درده صلا که چون تو
جان‌ها بندید جان فزایی

ما چون مس و آهنیم ثابت
در حیرت چون تو کیمیایی

در مغز فکن تو هوی هویی
وز خلق برآر های هایی

تا روح ز مستی و خرابی
نشناسد هجو از ثنایی

زین باده چو مست شد فلاطون
نشناسد درد از دوایی

دردی ده و عقل را چنان کن
کو درد نداند از صفایی

بر ناطق منطقی فروریز
از جام صبوحیان عطایی

تا دم نزند دگر نجوید
زنبیل و فطیر هر گدایی

خامش که تو را مسلم آمد
برساختن از عدم بقایی

رخ‌ها بنگر تو زعفرانی (2770)

رخ‌ها بنگر تو زعفرانی
کز درد همی‌دهد نشانی

شهری بنگر ز درد رنجور
چون باغ به موسم خزانی

این درد ز غصه فراق است
از هیبت حکم آسمانی

بیم است فلک سیاه گردد
از آتش و ناله نهانی

دوزخ بنگر که سر برآورد
ناگه ز میان شادمانی

برخاست غریو جان ز هر سو
هان ای کس بی‌کسان تو دانی

فرمود که این فراق فانی است
افغان ز فراق جاودانی

یا رب چه شود اگر تو ما را
از هر دو فراق وارهانی

این گفته و بسته شد دهانم
باقی تو بگو اگر توانی

ای قلب و درست را روایی (2771)

ای قلب و درست را روایی
پیش تو که زفت کیمیایی

در ره خر بد ز اسب رهوار
از فضل تو کرده پیش پایی

گر پای سگی ره تو کوبد
بر شیر وغاش برفزایی

در عشق تو پاشکستگانند
دارند امید پرگشایی

در تو مگسی چو دل ببندد
یابد ز درت پر همایی

فضل تو علی هین گفت
تا نگشاید ره گدایی

خاموش که هر محال و صعبی
آسان شود از کف خدایی

ای آنک تو خواب ما ببستی (2772)

ای آنک تو خواب ما ببستی
رفتی و به گوشه‌ای نشستی

ما را همه بند دام کردی
ما بند شدیم و تو بجستی

جز دام تو نیست کفر و ایمان
یا رب که چه بس درازدستی

گر خواب و قرار رفت غم نیست
دولت بر ماست چون تو هستی

چون ساقی عاشقان تو باشی
پس باقی عمر ما و مستی

ای صورت جان و جان صورت
بازار بتان همه شکستی

ما را چو خیال تو بود بت
پس واجب گشت بت پرستی

عقل دومی و نفس اول
ای آمده بهر ما به پستی

این وهم من است شرح تو نیست
تو خود هستی چنانک هستی

با یار بساز تا توانی (2773)

با یار بساز تا توانی
تا بی‌کس و مبتلا نمانی

بر آب حیات راه یابی
گر سر موافقت بدانی

با سایه یار رو یکی شو
منمای ز خویشتن نشانی

گر رطل گران دهند درکش
ای جان بگذار این گرانی

ای دل مپذیر بیش صورت
می‌باش چو آب در روانی

پذرفتن صورت از جمادی است
مفسر اگر از رحیق جانی

در مجلس دل درآ که آن جا
عیش است و حریف آسمانی

در فنای محض افشانند مردان آستی (2774)

در فنای محض افشانند مردان آستی
دامن خود برفشاند از دروغ و راستی

مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان
آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی

سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد
گفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی

کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش
لیک هم مطلق نه‌ای زیرا که در غوغاستی

در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده
نی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی

تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس
می‌کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی

ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش
چشم‌ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی

مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش
فارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی

پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان
شمس دین گر او بخواهد لیک نی زان‌هاستی

مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی (2775)

مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی
شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی

آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد
تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی

گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی
ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی

بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده‌ام
از حلاوت‌ها که دیدم در فنای بیخودی

جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند
در هوای بیخودی و از برای بیخودی

عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو
تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی

باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است
تا بیابی ذوق‌ها اندر وفای بیخودی

بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود
ای سری و سروری‌ها خاک پای بیخودی

خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک
لیک آن‌ها هیچ نبود جان به جای بیخودی

گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو
خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی

ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی (2776)

ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی
حور را از دست داده از پی کمپیرکی

من گریبان می‌درانم حیف می‌آید مرا
غمزه کمپیرکی زد بر جوانی تیرکی

پیرکی گنده دهانی بسته صد چنگ و جلب
سر فروکرده ز بامی تا درافتد زیرکی

کیست کمپیرک یکی سالوسک بی‌چاشنی
تو به تو همچون پیاز و گنده همچون سیرکی

میرکی گشته اسیر او گرو کرده کمر
او به پنهانی همی‌خندد که ابله میرکی

نی به بستان جمال او شکوفه تازه‌ای
نی به پستان وفای آن سلیطه شیرکی

خود ببینی چونک بگشاید اجل چشمت ورا
رو چو پشت سوسمار و تن سیه چون قیرکی

نی خمش کن پند کم ده بند خواجه بس قوی است
می‌کشد زنجیر مهرش بی‌مدد زنجیرکی

شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی (2777)

شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی

عشق جامه می‌دراند عقل بخیه می‌زند
هر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی

خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود
خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی

گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی
گه بگردانی لباس آیی قلاوزی کنی

خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمئن
در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی

طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی
ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی

شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست
با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی

چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله‌ای است
قبله‌ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی

گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه‌ای
کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی

ای خدایی که مفرح بخش رنجوران توی (2778)

ای خدایی که مفرح بخش رنجوران توی
در میان لطف و رحمت همچو جان پنهان توی

خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنند
چون خریدار نفیر و لابه و افغان توی

جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توست
آنک درد و دارو از وی خاست بی‌شک آن توی

دردهایی کآدمی را بر در خلقان برد
آن حجاب از اول است و آخر و پایان توی

هر کجا کاری فروبندد تو باشی چشم بند
هر کجا روشن شود آن شعله تابان توی

ناله بخشی خستگان را تا بدان ساکن شوند
چون حقیقت بنگرم در درد ما نالان توی

هم توی آن کس که می‌گوید توی والله توی
گوی و چوگان و نظاره گر در این میدان توی

و آنک منکر می‌شود این را و علت می‌نهد
در میان وسوسه او نفس علت خوان توی

و آنک می‌گوید توی زین گفت ترسان می‌شود
در میان جان او در پرده ترسان توی

کنج زندان را به یک اندیشه بستان می‌کنی
رنج هر زندان ز توست و ذوق هر بستان توی

در یکی کار آن یکی راغب و آن دیگر نفور
تو مخالف کرده‌ای شان فتنه ایشان توی

آن یکی محبوب این و باز او مکروه آن
چشم بندی چشم و دل را قبله و سامان توی

صد هزاران نقش را تو بنده نقشی کنی
گویی سلطان است آن دام است خود سلطان توی

بندگی و خواجگی و سلطنت خط‌های توست
خط کژ و خط راست این دبیرستان توی

صورت ما خانه‌ها و روح ما مهمان در آن
نقش و جان‌ها سایه تو جان آن مهمان توی

دست در طاعت زنیم و چشم در ایمان نهیم
بر امید آنک بنمایی که خود ایمان توی

دست احسان بر سر ما نه ز احسانی که ما
چشم روشن در تو آویزیم کان احسان توی

غفلت و بیداری ما در، توی بر کار و بس
غفلت ما بی‌فضولی بر، چو خود یقظان توی

توبه با تو خود فضول است و شکستن خود بتر
نقش پیمان گر شکست ارواح آن پیمان توی

روح‌ها می‌پروری همچون زر و مس و عقیق
چون مخالف شد جواهر ای عجب چون کان توی

روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شب
شب صفات از ما به تو آید صفاتستان توی

روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیم
شب همه رحمت رود سوی تو چون رحمان توی

کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بوده‌اند
پس بدانستیم بی‌شک کاندر این ایوان توی