دیوان شمس
دانیکه چه میگوید این بانگ رباب؟
اندر پی من بیا و ره را دریاب
زیرا به خطا راه بری سوی صواب
زیرا به سؤال ره بری سوی جواب
در چشم آمد خیال آن دُر خوشاب
آن لحظه کزو اشک همیرفت شتاب
پنهان گفتم بهراز در گوش دو چشم
مهمان عزیز است، بیفزای شراب
دل در هوس تو چون ربابست رباب
هر پاره ز سوز تو کبابست کباب
دلدار ز درد ما اگر خاموش است
در خاموشی دو صد جوابست جواب
ساقی در ده برای دیدار صواب
زان باده که او نه خاک دیده است و نه آب
بیمار بدن نیم که بیمار دلم
شربت چه بود شراب در ده تو شراب
سبحانالله من و تو ای در خوشاب
پیوسته مخالفیم اندر همه باب
من بخت توام که هیچ خوابم نبرد
تو بخت منی که برنیایی از خواب
شب گردم گرد شهر چون باد و چو آب
از گشتن گرد شهر کس ناید خواب
عقل است که چیزها ز موضع جوید
تمییز و ادب مجو تو از مست و خراب
شب گشت درین سینه چه سوز است عجب
میپندارم کاول روز است عجب
در دیدهٔ عشق مینگنجد شب و روز
این دیدهٔ عشق دیده دوز است عجب
علمی که تو را گره گشاید بطلب
زان پیش که از تو جان برآید بطلب
آن نیست که هست مینماید بگذار
آن هست که نیست مینماید بطلب
گر آب حیات خوشگواری ای خواب
امشب بر ما کار نداری ای خواب
گر با عدد موی سر تست امشب
یکسر نبری و سر نخاری ای خواب
گرم آمد عاشقانه و چست شتاب
برتافته روح او ز گلزار صواب
بر جملهٔ قاضیان دوانید امروز
در جستن آب زندگی قاضی کاب