دیوان شمس

ترشی تو چرا مگر شکربارت نیست (289)

ترشی تو چرا مگر شکربارت نیست
یا هست شکر ولی خریدارت نیست

یا کار نمیدانی و سرگشته شدی
یا میدانی ز کاسدی کارت نیست

چیزیست که در تو بی تو جویان ویست (290)

چیزیست که در تو بی تو جویان ویست
در خاک تو دریست که از کان ویست

مانندهٔ گوی اسب چوگان ویست
آن دارد و آن دارد و آن آن ویست

حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست (291)

حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست
یا خوبتر از دیدن رویت کاریست

اندر دو جهان دلبر و یارم تو بسی
هم پرتو تست هر کجا دلداریست

حاشا که دلم ز شب‌نشینی سیر است (292)

حاشا که دلم ز شب‌نشینی سیر است
یا ساقی ما بی‌مدد و ادبیر است

از خواب چو سایه عقل‌ها سر زیر است
فردا ز پگه بیا که امشب دیر است

خاک قدمت سعادت جان من است (293)

خاک قدمت سعادت جان من است
خاک از قدمت همه گل و یاسمن است

سر تا قدمت خاک ز تو میرویند
زان خاک قدم چه روی برداشتن است

خواهی که ترا کشف شود هستی دوست (294)

خواهی که ترا کشف شود هستی دوست
بر رو به درون مغز و برخیز ز پوست

ذاتیست که گرد او حجابت بر توست
او غرقهٔ خود هردو جهان غرقه در اوست

خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست (295)

خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست
دل نیست که او معتکف کوی تو نیست

موی سر چیست جمله سرهای جهان
چون مینگرم فدای یک موی تو نیست

خورشید رخت ز آسمان بیرونست (296)

خورشید رخت ز آسمان بیرونست
چون حسن تو کز شرح و بیان بیرونست

عشق تو در درون جان من جا دارد
وین طرفه که از جان و جهان بیرونست

خورشید و ستارگان و بدرِ ما اوست (297)

خورشید و ستارگان و بدرِ ما اوست
بستان و سرای و صحن و صدرِ ما اوست

هم قبله و هم روزه و صبرِ ما اوست
عید رمضان و شبِ قدرِ ما اوست

خیزید که آن یار سعادت برخاست (298)

خیزید که آن یار سعادت برخاست
خیزید که از عشق غرامت برخاست

خیزید که آن لطیف قامت برخاست
خیزید که امروز قیامت برخاست