دیوان شمس
این مست به بادهای دگر میگردد
قرابه تهی گشت و بسر میگردد
ای محتسب این مست مرا دره مزن
هرچند ز پیش مستتر میگردد
این واقعه را سخت بگیری شاید
از کوشش عاجزانه کاری ناید
از رحمت ایزدی کلیدی باید
تا قفل چنین واقعه را بگشاید
بار دگر این خسته جگر باز آمد
بیچاره به پا رفت و به سرباز آمد
از شوق تو بر مثال جانهای شریف
سوی ملک از کوی بشر بازآمد
با روی تو هیچکس ز باغ اندیشد
با عشق تو از شمع و چراغ اندیشد
گویند که قوت دماغ از خواب است
عاشق کی شد که از دماغ اندیشد
با سود وصال تو زیانت نرسد
جانی تو که زحمتی به جانت نرسد
میترساند ترا که تا هر نفسی
پر دل شوی و چشم بدانت نرسد
با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد
گویی که بلا بر سر او ریخته شد
منصور ز سر عشق میداد نشان
حلقش به طناب غیرت آویخته شد
بخشای بر آن بنده که خوابش نبود
بخشای بر آن تشنه که آبش نبود
بخشای که هر کاو نکند بخشایش
در پیش خدا هیچ ثوابش نبود
بر بنده بخند تا ثوابت باشد
وز بنده شکر خنده جوابت باشد
میگریم زار تا شرابت باشد
میسوزم دل که تا کبابت باشد
بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد
تا چهرهٔ ما به خاک ره رشک برد
به زان نبود که پیش او خاک شویم
تا بو که بدین طریق در ما نگرد
پرسیدم از آن کسی که برهان داند
کان کیست که او حقیقت جان داند
خوش خوش به جواب گفت کای سودایی
این منطق طیر است سلیمان داند