دیوان شمس

ما می‌خواهیم و دیگران میخواهند (810)

ما می‌خواهیم و دیگران میخواهند
تا بخت کرا بود کرا راه دهند

ما زان غم او به بازی و خنداخند
عقل و ادب و هرچه بد از ما برکند

ماهی که کمر گرد قمر می‌بندد (811)

ماهی که کمر گرد قمر می‌بندد
غمگینم از اینکه خوشدلم نپسندد

چون بیندم او که من چنین گریانم
پنهان پنهان شکر شکر میخندد

مائیم ز عشق یافته مرهم خود (812)

مائیم ز عشق یافته مرهم خود
بر عشق نثار کرده هر دم دم خود

تا هر دم ما حوصلهٔ عشق رود
در هر دم ما عشق بیابد دم خود

مردان رهت که سر معنی دانند (813)

مردان رهت که سر معنی دانند
از دیدهٔ کوته نظران پنهانند

این طرفه‌تر آنکه هرکه حق را بشناخت
مؤمنشد و خلق کافرش میخوانند

مردان رهش زنده به جان دگرند (814)

مردان رهش زنده به جان دگرند
مرغان هواش ز آشیان دگرند

منگر تو بدین دیده بدیشان کایشان
بیرون ز دو کون در جهان دگرند

مردیکه به هست و نیست قانع گردد (815)

مردیکه به هست و نیست قانع گردد
هست و عدم او را همه تابع گردد

موقوف صفات و فعل کی باشد او
کز صنع برون آید و صانع گردد

مرغ دل من ز بسکه پرواز آورد (816)

مرغ دل من ز بسکه پرواز آورد
عالم عالم جهان جهان راز آورد

چندان به همه سوی جهان بیرون شد
کاین هر دو جهان به قطره‌ای باز آورد

مرغی که ز باغ پاکبازان باشد (817)

مرغی که ز باغ پاکبازان باشد
هم سرکش و هم سرخوش و شادان باشد

گر سر بکشد ز سرکشان میرسدش
کاندر سر او غرور بازان باشد

مرغی ملکی زانسوی گردون بپرد (818)

مرغی ملکی زانسوی گردون بپرد
آن سوی که سوی نیست بیچون بپرد

آن مرغ که از بیضهٔ سیمرغ بزاد
جز جانب سیمرغ بگو چون بپرد

مستان غمت بار دگر شوریدند (819)

مستان غمت بار دگر شوریدند
دیوانه دلانت سر مه را دیدند

آمد سر مه سلسله را جنبانید
بر آهن سرد عقل را بندیدند