رباعی
گفتم چه شبی؟ گفت ز گیسوی من است.
گفتم چه رهی؟ گفت بر ابروی من است.
گفتم چو تو با منی چه غم؟ گفت آری
اما دل تو بی خبر از خوی من است.
گفتم که: جهان را سبک و سنگین است.
گفتا: چو جهان چنین بود شیرین است.
گفتم که: کسی اگر مخالف خواند؟
پوشیده به من گفت که: حکمت این است.
گویند که جز تو را نمیباید خواست
گویند که این خواستن از اهل خطاست.
با راستی و خطا مرا کاری نیست
زیرا که حساب من دیوانه سواست.
در خانه چراغم از تو افروخته است.
از تو دل من حرف بیاموخته است.
بیگانگی ای نیست منم از تو وتو
بازارت گرم از من دلسوخته است.
بر روی خوشش هرکه نظر دوخته است
صد خانه ز روشنی بیندوخته است.
داغم مهمن بدین جهان افروزی
در خانه ی ما چرا نیفروخته است؟
من معنیام و هر که به من باخته است
با خوب و بد من همه در ساخته است.
با اینهمه ام نه هر که نشناخته است
زآن است که من دلم به تو باخته است.
هر دم به نگاهش دل من باخته است
هر دم بر خلق سوی من تاخته است.
خواهم که بدو رسانم این قصه ، زمان
بین من و او فاصله انداخته است.
گفتم به چه قامتی که آراسته است.
گفتا چه قیامتی که برخاسته است.
گفتم چه مراد است از این کارش؟گفت
دل سوختگان را سوی خود خواسته است.
گفتم چه قبا بر تنت آراسته است.
گفتا دلت از من چه مگر خواسته است.
گفتم چه مراد است از این کارش؟ گفت
دل سوختگان را سوی خود خواسته است.
گفتم چه قبا بر تنت آراسته است.
گفتا دلت از من چه مگر خواسته است.
گفتم تو خود این دانی . گفتا آری
زاندیشه بود که سهوها خواسته است.