رباعی

بر دامن کوه بنگر آن ابر کبود

بر دامن کوه بنگر آن ابر کبود
در خرمن آتش زده اش دود اندود

یعنی که زرفتگان چه مانده است نشان
از ما، پس ما، نیز همین خواهد بودش

آوخ زنگه کردن آن چشم کبود

آوخ زنگه کردن آن چشم کبود
دیدم که به دریایم و موجم بر بود

گفتم که: سزای نگه این است که هست
گفتا که: بلای چشم، این بود که بود

ابر آمد و روز را به قیرش اندود

ابر آمد و روز را به قیرش اندود
باد آمد و بار او بیفکند و گشود

آنگه زدر ون بار او ماه نمود
چون روی تو در حلقه ی زلفین کبود

آوای سرود برشد از جانب رود

آوای سرود برشد از جانب رود
صدقای سرود گرم آمد به سرود

گل، آتش انگیخت، خم افتاد به جوش
برخاست زخرمنگه دلسوخته دود

چشمم همه روز اشک بر اشک فزود

چشمم همه روز اشک بر اشک فزود
و اندیشه نبودم که چه خواهد بنمود

سرگشته دلم که اندر و مهر تو بود
آهی زد و کاهی شد و دریایش ربود

گفتم سببی ساز که باز آیی زود

گفتم سببی ساز که باز آیی زود
افروخت چو آتش و زجا رفت چو دود

پایان فسانه ی من آن گشت که گشت
و آغاز فسون وی همان بود که بود

پیوست و برید کاست و آنگه افزود

پیوست و برید کاست و آنگه افزود
من بی خبر از گردش پرگار وجود

خسته تن من، که با دلم دوست نشد،
بی دوست دلم، که در پی سودش بود

کردم ز بر و زیر همه راه وجود

کردم ز بر و زیر همه راه وجود
چشم دل من نه هیچ یکدم آسود

گر چند به فرسنگ شدم راه دراز
باز آمدم آخر به همان راه که بود

گویند بریم اگر نظر در موجود

گویند بریم اگر نظر در موجود
بوده است چو نابوده و نابوده چه بود

اما سخن ای برادر! از بودن ماست
این هیمه چو می سوزد، می دارد دود

بگذار گل اندام بشوید، چه شود؟

بگذار گل اندام بشوید، چه شود؟
پوشیده ز چشم خلق روید، چه شود؟

من قصه ی او به محرمان خواهم گفت
او قصه ی من به کس نگوید، چه شود؟