رباعی

بودم چو تو من نیز در آزار قفس

بودم چو تو من نیز در آزار قفس
وز دور همه گوش بر آوای جرس

ای مرغ چو من تن به دراندازی اگر
بهتر که به من گویی پروازت بس

با مردم بی‌دانش بسیار‌نویس

با مردم بی‌دانش بسیار‌نویس
یا رب چه کند یک تن هشیار‌نویس؟

من مار نویسم او کشد نقشه ی مار
با مارکشی خود چه کند مارنویس؟

گفتم: چه کنم؟ گفت: به دل با ما باش

گفتم: چه کنم؟ گفت: به دل با ما باش
گفتم که: به چشم؟ بی پروا باش

چون سیل سرشک من در این پیمان دید
خود رفت و به من گفت: براین دریا باش

بالای خوش و چهره‌ی دلجو را باش

بالای خوش و چهره‌ی دلجو را باش
گر چند از این سوئی آن سو را باش

از ما همه آشتی و با وی همه قهر
بازش گله ها ز ما بود، او را باش

هر چند که خامشی، سرودی می‌باش!

هر چند که خامشی، سرودی می‌باش!
ابجد نه اگر تاری، پودی می‌باش!

بر پای برهنه، لاجرم کفشی شو!
رود ار نشدی، شبیه رودی می‌باش!

کاری چو نه در گرفت از آن سیر مباش

کاری چو نه در گرفت از آن سیر مباش
چون زلف بتان به خود گره گیر مباش

چون تیغ اگر جوهر داری مهراس
اندیشه مبر، به فکر تدبیر مباش

گفتم غم من؟ گفت که افزون دارش

گفتم غم من؟ گفت که افزون دارش
گفتم چشمم؟ گفت که جیحون دارش

گفتم ندهد عقل اگر این فتوی؟ گفت:
نامحرم را ز خانه بیرون دارش

در بست که هیچکس نکوبد به درش

در بست که هیچکس نکوبد به درش
اما زره منظر بنمود سرش

تا بیشترش دوست بدارند این کرد
تا کس سوی دیگر نیفتد نظرش

بنوشته به روی هر در از هشت درش

بنوشته به روی هر در از هشت درش
در ناحیه ی بهشت با آب زرش

زاین در گذرد کسی که در کار جهان
بوده است به راه خیر مردم نظرش

آمد به برم دوش نگارم سرکش

آمد به برم دوش نگارم سرکش،
گفتا چه ببایدت که دل داری خوش؟

گفتم دستت. گفت گرت پای دهد؟
گفتم لب تو گفت حذر از آتش