رباعی

شب نیست که آه من نینگیزد سوز

شب نیست که آه من نینگیزد سوز،
روزی نه که از شبم نه تلخی آموز

میپرسی از روز و شبم؟ خود دانی
نه شب به شبم ماند و نه روز به روز

بازارت گرم کردی و آتش تیز

بازارت گرم کردی و آتش تیز
تو هیچ نخفتی و نخفتم من نیز

گر میل دلت بود به من بهر چرا
چون میل مرا دیدی بودت پرهیز؟

ابجد اگر اهل دلی و اهل تمیز

ابجد اگر اهل دلی و اهل تمیز
زین دائره ات نیست رهی سوی گریز

از کس چونه ای برتر بر خود مفزای
چون با خود برنائی با کس مستیز

گفتم که شده‌ست راه طی؟ گفت مپرس

گفتم که شده‌ست راه طی؟ گفت مپرس
گفتم چه زمان رسم به وی؟ گفت مپرس

گفتم زبر آن یار عزیزی که برفت
باز آید سوی خانه، کی؟ گفت مپرس

در زلف سیاهش دل من باز مپرس

در زلف سیاهش دل من باز مپرس
با شب به کجا می برم این راز مپرس

گویند که : سوی صبح، ره دارد شب
شب گشت دراز و صبح در ناز، مپرس

آنی که تو دیدی نیم، آنم که مپرس

آنی که تو دیدی نیم، آنم که مپرس،
همچون تو جدا از او چنانم که مپرس

گفتی نه مرا کاری با اوست که رفت،
من در طلبش چنان نهانم که مپرس

از دیده روانه است خونم که مپرس

از دیده روانه است خونم که مپرس
بنگرکه به هجران تو چونم که مپرس

می خواستی از حال درونم پرسی
آنگونه من از خویش برونم که مپرس

بودم مرغی رها چو آوای جرس

بودم مرغی رها چو آوای جرس،
صیادم افکند در این کنج قفس

با من نفسی ست تا در این تنگی جای
باز آی و به داد من دلسوخته رس

گفتم به دل: ای گوش بر آوای جرس

گفتم به دل: ای گوش بر آوای جرس
هر لحظه به سویی شدنت چیست هوس؟

گفتا: نشنیدی که در امید خلاص
خوش دارد آمد شد را مرغ قفس؟

خواهم گریزم، در بسته‌ست قفس

خواهم گریزم، در بسته‌ست قفس
خواهم که بمانم، ندهد دل به هوس

خواهم به تو در دهم ندائی از دور
در راه گلوی من فروبسته نفس