رباعی

بستم نظری به سیر در صورت ماه

بستم نظری به سیر در صورت ماه
گم گشتم و دور ماندم از خانه ی راه

وافتادم در حلقه ی آن زلف سیاه
لا حول و لا قوۃ الاّ بالله

گفتم چه شبی گفت اگر گوش کنی

گفتم چه شبی گفت اگر گوش کنی
یک لحظه زمانه را فراموش کنی

گفتم چو چنین کردم گفتا باید
خیزی و چراغ خانه خاموش کنی

گفتم چه شود گرم در آغوش کنی؟

گفتم چه شود گرم در آغوش کنی؟
گفت این سخنانم ز چه در گوش کنی؟

گفتم به امید وعده ی دوش تو گفت:
خواهم سخن دوش، فراموش کنی

گفتند به مرغ: ای اسیر خانه

گفتند به مرغ: ای اسیر خانه
جان را چه کنی در سرکار دانه؟

مرغ آه برآورد: چو پروازم نیست
باید به سرآورم در این ویرانه

روزی دو سه گم کردم راه خانه

روزی دو سه گم کردم راه خانه
این است مرا قصه از این ویرانه

روزی که به خانه راه بردم دیدم
نه خانه بجا بود نه صاحبخانه

گفتم ز برم رفت و منم چشم به راه

گفتم ز برم رفت و منم چشم به راه
گفتا به عبث داری تو عمر تباه

گفتم اگرت راه سفر دور نبود؟
گفتا مفکن بر من از دور نگاه:

سه تن به سفر شدند آن رفت به چاه

سه تن به سفر شدند آن رفت به چاه

واین گم شد و نامد خبر از او در راه

شخص سومین ماند به ره پاي به قير

روز و شب ورد او اعوذ بالله

چندین مکن آماجم از تیر نگاه

چندین مکن آماجم از تیر نگاه
برمن مشمر ره که در آیم ز چه راه

شب داند و اسب و زهره ی شیر که من
چون دانه ربود خواهمت از خرگاه

گفتم: هجرت؟ گفت شب و ابر سیاه

گفتم: هجرت؟ گفت شب و ابر سیاه
گفتم: وصلت؟ گفت خیالی همراه

گفتم به ره عشق تو چون سازم؟ گفت:
این قصه دراز است و شب ما کوتاه

گفتا چو ز من هزار تلخی بینی 

گفتا چو ز من هزار تلخی بینی

چون است که جز من نه کسی بگزینی

گفتم که تو عمر منی و عمر به طبع

گه تلخی بنماید و گه شیرینی