رباعی
مهتاب شبی بود و سرود دف و نی
کافتادم آن مهوش را اندر پی
زین حال شبی نه بیش بگذشت ولیک
دریافتم اکنون که چه شد عمری طی
گفتم که بدان دهان همه شیرینی
حیف است زخلق در نهان بنشینی
گفتا نظر تو بود کوته در راه
سر برکنی ار ز ره مرا می بینی
بنشین به غم خود نفسی بر لب جوی
می خور به تمنای بتی غاليه موی
با همنفسی چند و به وقتی همه سعد
باریک مشو، فكر مكن، بحث مجوی
نزد ما به دوانیدن ما نرم شوی
نز جور که می داری در شرم شوی
مقصود تو چیست؟ گفت ای عاشق من
مقصود من این است که سرگرم شوی
از گیسوی تو دلم چو میشد راهی
پیچید و بدو گفت زهی کوتاهی
من خسته ی اویم وزجا، می نروم
تو بسته ی اویی و رهایی خواهی؟
با رنگ گلم بود سر و سودایی
از طعن بدان نه در رهش پروایی
دانی زچه برداشت دلم مهر از او
دیدم چو بر او زهر طرف شیدایی
گفتم گرهی مراست گر بگشایی
گفتا به کدام نقد این می پایی؟
گفتم دل من که هست پیش تو گرو
گفت این سخن است بایدش بنمایی
نه دود منی کز آتشم بگشایی
نه آتش من، که آتشم افزایی،
ای دود من و آتش من هردو زتو
با دودت و آتش، زچه رخ ننمایی؟
گفتمم دهنت، گفت چرا میجویی
گفتم ره تو، گفت کجا میپویی
گفتم نه زمان دهی که حرفی گویم
گفتا اگر این است چرا میگویی؟
صد عیب به کوه اگر بخوانی که تویی.
آوای تو زی تو گوید آنی که تویی
من ذره به خویش می نبالم که منم
تو غره به خویشی و ندانی که تویی