رباعی

با سود وصال تو زیانت نرسد (574)

با سود وصال تو زیانت نرسد
جانی تو که زحمتی به جانت نرسد

می‌ترساند ترا که تا هر نفسی
پر دل شوی و چشم بدانت نرسد

با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد (575)

با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد
گویی که بلا بر سر او ریخته شد

منصور ز سر عشق می‌داد نشان
حلقش به طناب غیرت آویخته شد

بخشای بر آن بنده که خوابش نبود (576)

بخشای بر آن بنده که خوابش نبود
بخشای بر آن تشنه که آبش نبود

بخشای که هر کاو نکند بخشایش
در پیش خدا هیچ ثوابش نبود

بر بنده بخند تا ثوابت باشد (577)

بر بنده بخند تا ثوابت باشد
وز بنده شکر خنده جوابت باشد

می‌گریم زار تا شرابت باشد
می‌سوزم دل که تا کبابت باشد

بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد (578)

بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد
تا چهرهٔ ما به خاک ره رشک برد

به زان نبود که پیش او خاک شویم
تا بو که بدین طریق در ما نگرد

پرسیدم از آن کسی که برهان داند (579)

پرسیدم از آن کسی که برهان داند
کان کیست که او حقیقت جان داند

خوش خوش به جواب گفت کای سودایی
این منطق طیر است سلیمان داند

پرسید مهم که چشم تو مه را دید (580)

پرسید مهم که چشم تو مه را دید
گفتم که بدید و مه ز مه می‌پرسید

گفتا که ز ماه عید می‌پرسم من
گفتم که بلی عید همی‌پرسد عید

برقی که ز میغ آن جهان روی نمود (581)

برقی که ز میغ آن جهان روی نمود
چون سوخته‌ای نیست کرا دارد سود

از هر دو جهان سوخته‌ای می‌بایست
کان برق که می‌جهد در او گیرد زود

بر گور من آن کو گذرد مست شود (582)

بر گور من آن کو گذرد مست شود
ور ایست کند تا بابد مست شود

در بحر رود بحر به مد مست شود
در خاک رود گور و لحد مست شود

بر یار نظر کنم خجل می‌گردد (583)

بر یار نظر کنم خجل می‌گردد
ور ننگرمش آفت دل می‌گردد

در آب رخش ستارگان پیدا‌یند
بی‌آب وی آبم همه گل می‌گردد