رباعی

در سلسله‌ات هر آنکه پا بست شود (665)

در سلسله‌ات هر آنکه پا بست شود
گر فانی و گر نیست بود هست شود

می‌فرمائی که بی‌خود و مست مشو
ناچار هر آنکه می‌خورد مست شود

در سینهٔ هر که ذره‌ای دل باشد (666)

در سینهٔ هر که ذره‌ای دل باشد
بی‌مهر تو زندگیش مشکل باشد

با زلف چو زنجیر گره بر گرهت
دیوانه کسی بود که عاقل باشد

در صحبت حق خموش میباید بود (667)

در صحبت حق خموش میباید بود
بی‌چشم و زبان و گوش میباید بود

خواهی که خلاص یابی از زنده دلی
با زنده‌دلان به هوش میباید بود

در عشق اگرچه خرده بینم کردند (668)

در عشق اگرچه خرده بینم کردند
در پیشروی اگر گزینم کردند

آمد سرما و پوستینیم نشد
گرچه همه شهر پوستینم کردند

در عشق توام نصیحت و پند چه سود (669)

در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیده‌ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دلست پای در بند چه سود

در عشق توام وفا قرین میباید (670)

در عشق توام وفا قرین میباید
وصل تو گمانست و یقین میباید

کار من و دل خاصه در حضرت تو
بد نیست و لیکن به از این میباید

در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد (671)

در عشق تو عقل ذوفنون میخسبد
مشتاق در آتش درون میخسبد

بی‌دیده و دل اگر نخسبم چه عجب
خون گشته مرا دو دیده چون میخسبد

در عشق اگر دمی قرارت باشد (672)

در عشق اگر دمی قرارت باشد
اندر صف عاشقان چه کارت باشد

سر تیز چو خار باش تا یار چو گل
گه در برو گاه بر کنارت باشد

در عشق نه پستی نه بلندی باشد (673)

در عشق نه پستی نه بلندی باشد
نی بیهشی نه هوشمندی باشد

قرائی و شیخی و مریدی نبود
قلاشی و کم‌زنی و رندی باشد

در عشق هزار جان و دل بس نکند (674)

در عشق هزار جان و دل بس نکند
دل خود چه بود حدیث جان کس نکند

این راه کسی رود که در هر قدمی
صد جان بدهد که روی واپس نکند