رباعی

زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند (725)

زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند
در بردن جان بندگان رای زند

دست خوش خویش را کس از دست دهد؟
افتادهٔ خویش را کسی پای زند؟

زلف تو به حسن ذوفنون‌ها برزد (726)

زلف تو به حسن ذوفنون‌ها برزد
در مالش عنبر آستین‌ها برزد

مشکش گفتم از این سخن تاب آورد
در هم شد و خویشتن زمین‌ها برزد

زندان تو از نجات خوشتر باشد (727)

زندان تو از نجات خوشتر باشد
نفرین تو از نبات خوشتر باشد

شمشیر تو از حیات خوشتر باشد
ناسور تو از نوات خوشتر باشد

زنهار مگو که رهروان نیز نیند (728)

 

زنهار مگو که رهروان نیز نیند
کامل صفتان بی‌نشان نیز نیند

ز اینگونه که تو محرم اسرار نه‌ای
میپنداری که دیگران نیز نیند

سر دل عاشقان ز مطرب شنوید (729)

سر دل عاشقان ز مطرب شنوید
با نالهٔ او بگرد دلها بروید

در پرده چه گفت اگر بدو میگروید
یعنی که ز پرده هیچ بیرون نروید

سر مستان را ز محتسب ترسانند (730)

سر مستان را ز محتسب ترسانند
شد محتسب مست همه میدانند

این مردم شهر ما اگر مردانند
این مستان را چرا گرو نستانند

سرویکه ز باغ پاکبازان باشد (731)

سرویکه ز باغ پاکبازان باشد
هم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد

گر سر کشد او ز سرکشان میرسدش
کاندر سر او غرور بازان باشد

سرهای درختان گل تر می‌چینند (732)

سرهای درختان گل تر می‌چینند
و اندر دل خود کان گهر می‌بینند

چون بر سر پایند که با بی‌برگی
نومید نگردند و ز پا می‌شینند

سرهای درختان گل رعنا چیدند (733)

سرهای درختان گل رعنا چیدند
آن یعقوبان یوسف خود را دیدند

ایام زمستان چو سیه پوشیدند
آخر ز پس نوحه‌گری خندیدند

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد (734)

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد
مستان ترا ترانه‌ای بس باشد

در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا
ما را سر تازیانه‌ای بس باشد