غزل

ساقی من خیزد بی‌گفت من (2105)

ساقی من خیزد بی‌گفت من
آرد آن باده وافر ثمن

حاجت نبود که بگویم بیار
بشنود آواز دلم بی‌دهن

هست تقاضاگر او لطف او
و آن کرم بی‌حد و خلق حسن

ماه برآید تو مگویش برآ
بر تو زند نور مگویش بزن

ای به گه بزم بهین عیش و نوش
وی به گه رزم مهین صف شکن

از پی هر گمره نیکو دلیل
وز پی محبوس چه‌ای خوش رسن

عالم همچون شب و تو همچو ماه
تو مثل شمعی و جان‌ها لگن

جان مثل ذره بود بی‌قرار
با تو شود ساکن نعم السکن

مست رسید آن بت بی‌باک من (2106)

مست رسید آن بت بی‌باک من
دردکش و دلخوش و چالاک من

گفت به من بنگر و دلشاد شو
هیچ به خود منگر غمناک من

ز آب و گل این دیده تو پرگل است
پاک کنش در نظر پاک من

دست بزد خرقه من چاک کرد
گفت مزن بخیه بر این چاک من

روی چو بر خاک نهادم بگفت
پاک مکن روی خود از خاک من

ای منت آورده منت می‌برم
ز آنک منم شیر و تو شیشاک من

نفت زدم در تو و می‌سوز خوش
لیک سیه می‌نکند زاک من

جان منی جان منی جان من (2107)

جان منی جان منی جان من
آن منی آن منی آن من

شاه منی لایق سودای من
قند منی لایق دندان من

نور منی باش در این چشم من
چشم من و چشمه حیوان من

گل چو تو را دید به سوسن بگفت
سرو من آمد به گلستان من

از دو پراکنده تو چونی بگو
زلف تو حال پریشان من

ای رسن زلف تو پابند من
چاه زنخدان تو زندان من

دست فشان مست کجا می‌روی
پیش من آ ای گل خندان من

می‌نروم هیچ از این خانه من (2108)

می‌نروم هیچ از این خانه من
در تک این خانه گرفتم وطن

خانه یار من و دارالقرار
کفر بود نیت بیرون شدن

سر نهم آن جا که سرم مست شد
گوش نهم سوی تنن تنتنن

نکته مگو هیچ به راهم مکن
راه من این است تو راهم مزن

خانه لیلی است و مجنون منم
جان من این جاست برو جان مکن

هر کی در این خانه درآید ورا
همچو منش باز بماند دهن

خیز ببند آن در اما چه سود
قارع در گشت دو صد درشکن

ای خنک آن را که سرش گرم شد
ز آتش روی چو تو شیرین ذقن

آن رخ چون ماه به برقع مپوش
ای رخ تو حسرت هر مرد و زن

این در رحمت که گشادی مبند
ای در تو قبله هر ممتحن

شمع توی شاهد تو باده تو
هم تو سهیلی و عقیق یمن

باقی عمر از تو نخواهم برید
حلقه به گوش توام و مرتهن

می‌نرمد شیر من از آتشت
می‌نرمد پیل من از کرگدن

تو گل و من خار که پیوسته‌ایم
بی‌گل و بی‌خار نباشد چمن

من شب و تو ماه به تو روشنم
جان شبی دل ز شبم برمکن

شمع تو پروانه جانم بسوخت
سر پی شکرانه نهم بر لگن

جان من و جان تو هر دو یکی است
گشته یکی جان پنهان در دو تن

جان من و تو چو یکی آفتاب
روشن از او گشته هزار انجمن

وقت حضور تو دو تا گشت جان
رسته شد از تفرقه خویشتن

تن زدم از غیرت و خامش شدم
مطرب عشاق بگو تن مزن

خطه تبریز و رخ شمس دین
ماهی جان راست چو بحر عدن

ای تو پناه همه روز محن (2109)

ای تو پناه همه روز محن
بازسپردم به تو من خویشتن

قلزم مهری که کناریش نیست
قطره آن الفت مرد است و زن

شیر دهد شیر به اطفال خویش
شاه بگوید به گدا کیمسن

بلک شود آتش دایه خلیل
سرمه یعقوب شود پیرهن

نور بد و شد بصر از آفتاب
آب بنوشد ز ثری یاسمن

بلک کشد از بت سنگین غذا
با همه کفرش به عبادت شمن

قهر کند دایگی از لطف تو
زهر دهد دایه چو آری تو فن

گردد ابریشم بر کرم گور
حله شود بر تن مؤمن کفن

بس کن از این شرح و خمش کن که تا
بلبل جان خطبه کند بر فنن

بانگ برآمد ز خرابات من (2110)

بانگ برآمد ز خرابات من
چرخ دوتا شد ز مناجات من

عاقبت امر ظفر دررسید
یار درآمد به مراعات من

یا رب یا رب که چه سان می‌کند
دلبر بی‌کفو مکافات من

طاعت و ایمان کند آن کیمیا
غفلت و انکار و جنایات من

قصر دهد از پی تقصیر من
زله دهد از پی زلات من

جوش نهد در دل دریا و کوه
از تبش روز ملاقات من

گر نبدی پرده خیالات خلق
سوخته بودی ز خیالات من

در سپه جان زندی زلزله
طبل و علم نعره و هیهات من

در افق چرخ زدی شعله‌ها
نیم شبان آتش میقات من

بانگ برآمد ز خرابات من (2111)

بانگ برآمد ز خرابات من
یار درآمد به مراعات من

تا که بدیدم مه بی‌حد او
رفت ز حد ذوق مناجات من

موسی جانم به که طور رفت
آمد هنگام ملاقات من

طور ندا کرد که آن خسته کیست
کآمد سرمست به میقات من

این نفس روشن چون برق چیست
پر شده تا سقف سماوات من

این دل آن عاشق مستان ماست
رسته ز هجران و ز آفات من

آمده با سوز و هزاران نیاز
بر طمع لطف و مکافات من

پیشتر آ پیشتر آ و ببین
خلعت و تشریف و مکافات من

نفی شدی در طلب وصل من
عمر ابد گیر ز اثبات من

از خم توحید بخور جام می
مست شو این است کرامات من

پهلوی شه آمده‌ای مات شو
مات منی مات منی مات من

بس کن ای دل چو شدی مات شه
چند ز هیهای و ز هیهات من

ظلمت شب پرتو ظلمات من (2112)

ظلمت شب پرتو ظلمات من
نور مه از نور ملاقات من

گوهر طاعت شد از آن کیمیا
زلت و انکار و جنایات من

هست سماوات در آن آرزو
تا نگرد سوی سماوات من

ای رخ خورشید سوی برج من
ای شه جان شاهد شهمات من

ای تو چو خورشید و شه خاص من (2113)

ای تو چو خورشید و شه خاص من
کفر من و توبه و اخلاص من

رقص کند بر سر چرخ آفتاب
تا تو بگوییش که رقاص من

سجده کنان پیش درت نفس کل
کای ز تو جان یافته اشخاص من

نفس کل و عقل کل و آن دگر
بحر منی گوهر و غواص من

کفر من و گوهر ایمان من
جرم من و واعظ و قصاص من

بانگ برآمد ز دل و جان من (2114)

بانگ برآمد ز دل و جان من
که ز معشوقه پنهان من

سجده گه اصل من و فرع من
تاج سر من شه و سلطان من

خسته و بسته‌ست دل و دست من
دست غم یوسف کنعان من

دست نمودم که بگو زخم کیست
گفت ز دست من و دستان من

دل بنمودم که ببین خون شده‌ست
دید و بخندید دلستان من

گفت به خنده که برو شکر کن
عید مرا ای شده قربان من

گفتم قربان کیم یار گفت
آن منی آن منی آن من

صبح چو خندید دو چشمم گریست
دید ملک دیده گریان من

جوش برآورد و روان کرد آب
از شفقت چشمه حیوان من

نک اثر آب حیاتش نگر
در بن هر سی و دو دندان من

آب حیات است روانه ز جوش
تازه بدو سدره ایمان من

بنده این آبم و این میراب
بنده تر از من دل حیران من

بس کن گستاخ مرو هین خموش
پیش شهنشاه نهان دان من